تبليغاتX
عشق بازی با طناب دار

عشق بازی با طناب دار

همتم بدرقه راه كن اي طاير قدس كه دراز است ره مقصد و من نو سفرم

 

رهبري

 من عاشـق  آن رهبــر  نورا نــی خـویشم             

                       آن دلبــر وارستــۀ  عـرفـانـی خــویشم  

عمـری است غمیـنم  ز  پریشانـی آن  یار

                       هـر چنـد که  محزون ز پریشانی خویشم 

در دام  بـلایت  شـده ام  سخـت  گرفتـار  

                      امـواج  بـلای  دل  طوفــانــی  خـویشم 

چون نقـش نگـارین تو بر دیـده در افتــد

                           گمگشتــۀ  این دیـدۀ  بـارانــی خـویشم

زان لحظه که مجنون شدم از زلف سیاهت   

                  در کوهم و در دشـت  و بیـابـانی خـویشم

از شـوق وصال تو چه ویرانـه شد  این دل     

                  چندی است که شاد ازدل ویـرانی خویشم

 یک لحظه پشیمان نشدم از غم آن دوست     

              عمری است که مشغول نگهبـانی خـویشم

نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 8:13 توسط مهدی| |

من اگر ا شک به دادم نرسد میشکنم

 

اگر از یاد تو یادی نکنم میشکنم

 

اگر از هجر تو اهی نکشم میشکنم

 

تک و تنها به خدا میشکنم میشکنم

نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 8:2 توسط مهدی| |

دور از چشم خدا؛ کاش می‌شد دور از چشم خدا در کوچه‌ باغ‌های وسوسه پرسه زد و از هر چه میوه ممنوعه خورد. کاش می‌شد دور از چشم خدا به اتاق‌های تاریک رفت و دست کشید بر هر چه حدس و گمان و احتمال. دور از چشم خدا؛ کاش می‌شد دور از چشم خدا گریخت به ناکجا‌آباد با هر که طوبا، با هر که اسما، با هر که هر کجا. آه! کاش می‌شد اندکی ـ آه فقط اندکی ـ دور از چشم خدا کاش می‌شد... آه!

نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 13:41 توسط مهدی| |

كاش يك شب باز مهمان دو چشمت می‌شدم 

ريزه خوار مشرق خوان دو چشمت می‌شدم

 
كـاش يك شب می‌گذشتم از فراز چشم تو 

گرم گلگشـت خـراسان دو چشمت می‌شدم

 
كـاش يـك شب می‌سرودم گنبد زرد تو را 

فارغ از دنيا، غزلخوان دو چشمت می‌شدم


كاش يك شب می‌نشستم بر ضريح چشم تو 

بـاز هـم پـابـند پيمان دو چشمت می‌شدم


صحن و ايوان تو را اى كاش جارو می‌زدم 

چـون كـبوترها نگهبان دو چشمت می‌شدم


ضـامن آهـوست چشمان دو شهد روشنت 

كـاش آهـوى بـيابان دو چشمت می‌شدم


كاش يك شب معرفت می‌چيدم از چشمان تو 

 غـرق در درياى عرفان دو چشمت می‌شدم


كـاش يك شب می‌شدم خيس نگـاه سبز تو 

شـاهد اعـجاز بـاران دو چشمت می‌شدم


كاش يك شب نور می‌نوشيدم از چشمان تو 

 مـی‌درخشيدم، چراغان دو چشمت می‌شدم


سخت شيرين است طعم روشن چـشمان تو 

 كاش يك شب باز مهمان دو چشمت می‌شدم

نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 9:16 توسط مهدی| |
خاطرات با تو بودن ، همچو گل در باغ عشق
خلوت بي انتهايم را معطر ميكند
چه بهاريست خدايا؟ گل صد رنگ كه نيست
بلبلان را هوس نغمه و آهنگ كه نيست
در دل سبزه به هر باغ و چمن چون نگري
آتش جنگ بود ، سرخي نارنگ كه نيست
روز و شب زمزمه پروانه غم خويشتنم
بهر ما خسته دلان ، زمزمه چنگ كه نيست
بر لب ما نبود جز نفس سرد سكوت
در شب ما غزل مرغ شباهنگ كه نيست
چشم پر اشك مرا چون نگري طعنه نزن
گريه در خلوت تنهايي خود ننگ كه نيست!
ما عقابان فلك سير جهان پيماييم
عرصه بال و پر ما قفس تنگ كه نيست
تو زمن خسته و من از تو بسي خسته ترم
سر خود گير و برو ، ما و تو را جنگ كه نيست
من غزلخوان بهارم ، تو بد آواز خزان
قول ما و تو در اين نغمه هماهنگ كه نيست
عشقبازيست ، نه بازي ، كه مرا مات كني!
نازنينا دل ما صفحه شطرنج كه نيست
چشم گريان تو آتش فكند بر دل من
تاب اين غصه ندارم ، دلم از سنگ كه نيست
گل گلزار غزل ،جامه صد رنگ منست
چو مني را هوس جامه ي صد رنگ كه نيست
نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 11:4 توسط مهدی| |

التماس دعا

نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 8:8 توسط مهدی| |

آمد اما در نگاهش آن نوازشها نبود

چشم خواب‌آلوده‌اش را مستی رویا نبود

نقش عشق و آرزو از چهره‌ی دل شسته بود

عکس شیدایی در آن آیینه‌ سیما نبود

لب همان لب بود اما بوسه‌اش گرمی نداشت

دل همان دل بود اما مست و بی‌پروا نبود

در نگاه سرد او غوغای دل خاموش بود

برق چشمش را نشان از آتش سودا نبود

دیدم آن چشم درخشان را ولی در این صدف

گوهر اشکی که من می‌خواستم پیدا نبود

بر لب لرزان من فریاد دل خاموش شد

آخر آن تنها امید جان من تنها نبود

جز من و او دیگری هم بود اما ای دریغ

آگه از درد دلم زان عشق جانفرسا نبود

ای نداده خوشه‌ای زان خرمن زیبایی‌ام

تا نبودی در کنارم زندگی زیبا نبود

نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 8:6 توسط مهدی| |

نیستی دارم دق میکنم نیستی دارم می پوسم

عکساتو من یکی یکی ور میدارم میبوسم

پیرهن یادگاریتو هر شب دارم بو میکنم

برای برگشتن تو به آسمون رو میکنم

نیستی دارم دق میکنم نیستی دارم میپوسم

...عکساتو من دونه دونه ور میدارم میبوسم

از خدا میخوام دوباره تورو ببینم رو به روم

.قسم به اشک حسرتم فقط همینه آرزوم

نیستی دارم دق میکنم نیستی دارم میپوسم

عکساتو من دونه دونه ور میدارم میبوسم

یه عالمه گل میارم همرو پر پر میکنم

هر شب دارم همین جوری با تنهایی سر میکنم

تموم اشکام هدیه ی نبودنت کنار من

.نمی دونی چی میگذره به قلب بی قرار من

وای که چقدر سخته برام ثانیه ها بدون تو

دلم میخواد باز ببینم چشای مهربونت و

نیستی دارم دق میکنم نیستی دارم میپوسم

.عکساتو من دونه دونه ور میدارم میبوسم

نیستی دارم دق میکنم نیستی دارم میپوسم

.عکساتو من دونه دونه ور میدارم میبوسم

یه عالمه گل میارم همرو پرپر میکنم

.هر شب دارم همین جوری با تنهایی سر میکنم

نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 13:28 توسط مهدی| |

تو چشمات مال من نیست و
نگات دنبال من نیست و
چشاتو دزدکی دیدم
تو قهوه ات فال من نیست و
نمی دونی دیگه حالی توی احوال من نیست و
نمی دونی
تو قلب تو دیگه جایی واسه امثال من نیست و
یه ذره دلخوشی حتی توی اقبال من نیست و
بهارش این جوری باشه ، نه امسال ، سال من نیست و
نمی دونی ، نمی دونی ، نمی دونی

نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 13:23 توسط مهدی| |

کسي غير از تو نمونده اگه حتي ديگه نيستي
همه جا بوي تو جاري خودت اما ديگه نيستي 

نيستي اما مونده اسمت توي غربت شبونه
ميون رنگين کمون خاطرات عاشقونه

آخرين ستاره بودي تو شب دلواپسي هام
خواستنت پناه من بود تو غروب بي کسي هام

لحظه هر لحظه پس از تو شب و گريه در کمينه
تو ديگه برنمي گردي،آخر قصه همينه

ميشکنم بي تو و نيستي به سراغم نمي آيي که ببيني
بي تو ميميرم و نيستي،تو کجايي؟تو کجايي که ببيني؟

شب بي عاطفه برگشت،شب بعد از رفتن تو
شب از نياز من پر،شب خالي از تن تو

با تو گل بود و ترانه،با تو بوسه بود و پرواز
گل و بوسه بي تو گم شد،بي تو پژمرده شد آواز

آخرين ستاره بودي تو شب دلواپسي هام
خواستنت پناه من بود تو غروب بي کسي هام

لحظه هر لحظه پس از تو شب و گريه در کمينه
تو ديگه برنمي گردي، آخر قصه همينه

ميشکنم بي تو و نيستي ،به سراغم نمي آيي که ببيني
بي تو ميميرم و نيستي،تو کجايي؟تو کجايي که ببيني؟

نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 13:22 توسط مهدی| |
نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 13:18 توسط مهدی| |

www.feylove.blogfa.com

نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 13:10 توسط مهدی| |
 

بيشتر از اين نميموند هر كسي جاي من بود

كارو به آخر ميزسوند هر كسي جاي من بود

عشقي نديدم از تو نگو نبود فرصتش!

هر كسي جاي من بودتموم ميشد طاقتش

من عاشقونه موندم با همه دلواپسي

بدون يه حدي داره تحمل هر كسي!!

زندگيشو نميباخت هر كسي جاي من بود

با تو ديگه نميساخت هر كسي جاي من بود

ببين وجودم حتي با بودن تو تنهاست!!

كاشكي بدونم توي زندگيت جاي من كجاست؟؟؟

نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 10:42 توسط مهدی| |

از اين بهتر نميشه بود چه با هم خوب و يكرنگيم

اگر هر لحظه ميخوامت بزارش پاي دلتنگي

تويي چشم و چراغ من تويي اروم جون من

رفيق خنده و گريه رفيق اب و نون من

خدا حفظت كنه عشقم خدا حفظت كنه جونم

جدا از هم نميشه موند نه ميتوني نه ميتونم

خدا حفظت كنه عشقم براي باقي عمرم

دعا كن تا خدا  ما رو  نگه داره براي هم

يه عالمه ارزو داري يكي از ارزوهاتم

برام با ارزشي خيلي اگه گاهي تو روياتم

تحمل ميكنم درد و به شرطي كه تو هم باش

دلم ميخواد كه روز و شب پيش خودم باشي

بگو اينده مال ماست به حرفت شك نميارم

بگو بين من با تو ديگه فرقي نميزارم

نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 8:40 توسط مهدی| |
 

براي خريدن عشق

هر کس هرچه داشت آورد

 

ديوانه هيچ نداشت و گريست

 

گمان کردند چون هيچ ندارد مي گريد

 

اما هيچکس ندانست

 

که قيمت عشق اشک است

 

می خواهم همیشه بگریم

 

باشد همه بپندارند

 

هیچ ندارم

 

ولی تو قیمتش را بدان

 

که عشق به عاشق بودن توست

نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 8:36 توسط مهدی| |

روزی یک پسر کوچولو می خواست یک سنگ بزرگ را جابجا کند

اما هر چه می کوشید حتی نمی توانست کوچکترین حرکتی هم به ان بدهد

پدرش که از کنارش می گذشت لحظه ای به تماشای تقلای بی حاصل

او ایستاد سپس رو به او کرد و گفت ببین پسرم از همه توان خود استفاده

می کنی یا نه؟

پسرک با اوقات تلخی گفت اره پدر استفاده می کنم

پدر ارام و خونسرد گفت نه استفاده نمی کنی تو هنوز از من نخواسته ای

که کمکت کنم...

نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 7:40 توسط مهدی| |

عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی
دوست داشتن پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن و زلال

عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است
دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هرجا که روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج می گیرد

عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست، و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر می گذارد
دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی می کند

عشق طوفانی و متلاطم است
دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار وسرشار از نجابت

عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی “فهمیدن و اندیشیدن “نیست
دوست داشتن، دراوج، از سر حد عقل فراتر میرود و فهمیدن و اندیشیدن را از زمین می کند و باخود به قله ی بلند اشراق می برد

عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند
دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در دوست می بیند و می یابد

عشق یک فریب بزرگ و قوی است
دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی، بي انتها و مطلق

عشق در دریا غرق شدن است
دوست داشتن در دریا شنا کردن

عشق بینایی را می گیرد
دوست داشتن بینایی می دهد

عشق خشن است و شدید و ناپایدار
دوست داشتن لطیف است و نرم و پایدار

عشق همواره با شک آلوده است
دوست داشتن سرا پا یقین است و شک ناپذیر

از عشق هرچه بیشتر نوشیم سیراب تر می شویم
از دوست داشتن هرچه بیشتر، تشنه تر

عشق نیرویی است در عاشق ،که او را به معشوق می کشاند
دوست داشتن جاذبه ای در دوست ، که دوست را به دوست می برد

عشق تملک معشوق است
دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست

عشق معشوق را مجهول و گمنام می خواهد تا در انحصار او بماند
دوست داشتن دوست را محبوب و عزیز میخواهد و می خواهد که همه ی دلها آنچه را او از دوست در خود دارد، داشته باشند

در عشق رقیب منفور است،
در دوست داشتن است که:”هواداران کویش را چو جان خویشتن دارند”

عشق معشوق را طعمه ی خویش می بیند
و همواره در اضطراب است که دیگری از چنگش نرباید
و اگر ربود با هردو دشمنی می ورزد و معشوق نیز منفور می گردد

دوست داشتن ایمان است و ایمان یک روح مطلق است
یک ابدیت بی مرز است ، که از جنس این عالم نیست

دکتر علی شریعتی

نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 7:58 توسط مهدی| |
یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.
در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند.
یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.

رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.
راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!

راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی. از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.››

قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.
نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 9:16 توسط مهدی| |
  • ماموریت تو در زندگی تغییر دادن دنیا نیست ،

        تو مامور تغییر خویشتن هستی.

 

  • هر کسی خالق زندگی خودش است ، دیگران

        را مجازات نکنیم.

 

  • در بازی زندگی ، دیگران را پس نزن برایشان

         دست بزن.

 

  • زندگی فعلی ما از انتخاب هایی شکل گرفته

        که تا کنون داشته ایم.

ضرب المثل کوبایی

  • با تلاش، برنده می شویم اما با تجربه است که

         می توانیم برندگان بهتری باشیم.

 

  • فقط نصف آنچه را می بینی باور کن و از آنچه

        می شنوی، هیچ باور مکن.

 

  • بدبختی همیشه از دری وارد می شود که برایش

         بازگذاشته اند.

 

  • خوشبخت کسی است که بدهکاری ندارد.
نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 8:20 توسط مهدی| |
در شبان غم تنهايي خويش
عابد چشم سخنگوي توام
من در اين تاريكي
من در اين تيره شب جانفرسا
زائر ظلمت گيسوي توام
گيسوان تو پريشانتر از انديشه ي من
گيسوان تو شب بي پايان
جنگل عطرآلود
شكن گيسوي تو
موج درياي خيال
كاش با زورق انديشه شبي
از شط گيسوي مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر مي كردم
كاش بر اين شط مواج سياه
همه ي عمر سفر مي كردم
من هنوز از اثر عطر نفسهاي تو سرشار سرور
گيسوان تو در انديشه ي من
گرم رقصي موزون
كاشكي پنجه ي من
در شب گيسوي پر پيچ تو راهي مي جست
چشم من چشمه ي زاينده ي اشك
گونه ام بستر رود
كاشكي همچو حبابي بر آب
در نگاه تو رها مي شدم از بود و نبود
شب تهي از مهتاب
شب تهي از اختر
ابر خاكستري بي باران پوشانده
آسمان را يكسر
ابر خاكستري بي باران دلگير است
و سكوت تو پس پرده ي خاكستري سرد كدورت افسوس سخت دلگيرتر است
شوق بازآمدن سوي توام هست
اما
تلخي سرد كدورت در تو
پاي پوينده ي راهم بسته
ابر خاكستري بي باران
راه بر مرغ نگاهم بسته
واي ، باران
باران ؛
شيشه ي پنجره را باران شست
 از دل من اما
چه كسي نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربي رنگ
 من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
مي پرد مرغ نگاهم تا دور
واي ، باران
باران ؛
پر مرغان نگاهم را شست
اب رؤياي فراموشيهاست
خواب را دريابم
كه در آن دولت خاموشيهاست
ن شكوفايي گلهاي اميدم را در رؤياها مي بينم
و ندايي كه به من مي گويد :
 ”گر چه شب تاريك است
دل قوي دار ، سحر نزديك است “
دل من در دل شب
خواب پروانه شدن مي بيند
مهر صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا مي چيند
آسمانها آبي
 پر مرغان صداقت آبي ست
ديده در آينه ي صبح تو را مي بيند
از گريبان تو صبح صادق
 مي گشايد پر و بال
تو گل سرخ مني
تو گل ياسمني
تو چنان شبنم پاك سحري ؟
نه
از آن پاكتري
تو بهاري ؟
نه
بهاران از توست
از تو مي گيرد وام
هر بهار اينهمه زيبايي را
هوس باغ و بهارانم نيست
اي بهين باغ و بهارانم تو
سبزي چشم تو
درياي خيال
پلك بگشا كه به چشمان تو دريابم باز
مزرع سبز تمنايم را
اي تو چشمانت سبز
 در من اين سبزي هذيان از توست
زندگي از تو و
مرگم از توست
سيل سيال نگاه سبزت
همه بنيان وجودم را ويرانه كنان مي كاود
من به چشمان خيال انگيزت معتادم
و دراين راه تباه
عاقبت هستي خود را دادم
آه سرگشتگي ام در پي آن گوهر مقصود چرا
در پي گمشده ي خود به كجا بشتابم ؟
مرغ آبي اينجاست
در خود آن گمشده را دريابم
ر سحرگاه سر از بالش خواب بردار
كاروانهاي فرومانده ي خواب از چشمت بيرون كن
باز كن پنجره را
تو اگر بازكني پنجره را
من نشان خواهم داد
به تو زيبايي را
بگذاز از زيور و آراستگي
من تو را با خود تا خانه ي خود خواهم برد
كه در آن شكوت پيراستگي
چه صفايي دارد
آري از سادگيش
چون تراويدن مهتاب به شب
مهر از آن مي بارد
باز كن پنجره را
من تو را خواهم برد
به عروسي عروسكهاي
كودك خواهر خويش
كه در آن مجلس جشن
صحبتي نيست ز دارايي داماد و عروس
صحبت از سادگي و كودكي است
چهره اي نيست عبوس
كودك خواهر من
در شب جشن عروسي عروسكهايش مي رقصد
كودك خواهر من
امپراتوري پر وسعت خودذ را هر روز
شوكتي مي بخشد
كودك خواهر من نام تو را مي داند
نام تو را مي خواند
گل قاصد آيا
با تو اين قصه ي خوش خواهد گفت ؟
باز كن پنجره را
من تو را خواهم برد
به سر رود خروشان حيات
آب اين رود به سرچشمه نمي گردد باز
بهتر آنست كه غفلت نكنيم از آغاز
باز كن پنجره را
صبح دميد
 چه شبي بود و چه فرخنده شبي
آن شب دور كه چون خواب خوش از ديده پريد
كودك قلب من اين قصه ي شاد
از لبان تو شنيد :
”زندگي رويا نيست
زندگي زيبايي ست
مي توان
 بر درختي تهي از بار ، زدن پيوندي
مي توان در دل اين مزرعه ي خشك و تهي بذري ريخت
مي توان
از ميان فاصله ها را برداشت
 دل من با دل تو
هر دو بيزار از اين فاصله هاست “
قصه ي شيريني ست
كودك چشم من از قصه ي تو مي خوابد
قصه ي نغز تو از غصه تهي ست
باز هم قصه بگو
تا به آرامش دل
سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم
گل به گل ، سنگ به سنگ اين دشت
يادگاران تو اند
رفته اي اينك و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت
سوكواران تو اند
در دلم آرزوي آمدنت مي ميرد
رفته اي اينك ، اما آيا
باز برمي گردي ؟
چه تمناي محالي دارم
خنده ام مي گيرد
چه شبي بود و چه روزي افسوس
با شبان رازي بود
روزها شوري داشت
ما پرستوها را
از سر شاخه به بانگ هي ، هي
مي پرانديم در آغوش فضا
ما قناريها را
از درون قفس سرد رها مي كرديم
آرزو مي كردم
دشت سرشار ز سبرسبزي رويا ها را
من گمان مي كردم
دوستي همچون سروي سرسبز
چارفصلش همه آراستگي ست
من چه مي دانستم
هيبت باد زمستاني هست
من چه مي دانستم
سبزه مي پژمرد از بي آبي
سبزه يخ مي زند از سردي دي
من چه مي دانستم
دل هر كس دل نيست
قلبها ز آهن و سنگ
قلبها بي خبر از عاطفه اند
از دلم رست گياهي سرسبز
سر برآورد درختي شد نيرو بگرفت
برگ بر گردون سود
اين گياه سرسبز
اين بر آورده درخت اندوه
حاصل مهر تو بود
و چه روياهايي
كه تبه گشت و گذشت
و چه پيوند صميميتها
كه به آساني يك رشته گسست

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 13:35 توسط مهدی| |
نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 13:25 توسط مهدی| |
عشق

یک کلمه سه حرفی ..یک بخشی؟!

همین؟؟!!

میشه معنی کنید لطفا...؟!

نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 9:13 توسط مهدی| |
لئوناردو داوینچی هنگام کشیدن تابلو شام آخر دچار مشکل بزرگی شد : او می بایست نیکی را به شکل عیسی و بدی را به شکل یهودا از یاران مسیح که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند تصویر میکرد . کار را نیمه تمام رها کرد تا مدل های آرمانیش را پیدا کند .

روزی در یک مراسم همسرایی تصویر کامل مسیح را در چهره ی یکی از آن جوانان همسرا یافت . جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتود ها و طرح هایی برداشت .

سه سال گذشت . تابلو شام آخر تقریبا تمام شده بود اما داوینچی هنوز برای یهودا مدل مناسبی پیدا نکرده بود . کاردینال مسئول کلیسا کم کم به او فشار می آورد که نقاشی دیواری را زودتر تمام کند. نقاش پس از روزها جستجو جوان شکسته و ژنده پوش و مستی را در جوی آبی یافت . به زحمت از دستیارانش خواست او راتا کلیسا بیاورند چون دیگر فرصتی برای طرح برداشتن نداشت . گدا را که درست نمی فهمید چه خبر است به کلیسا آوردند : دستیاران سر پا نگه اش داشتند و در همان وضع داوینچی از خطوط بی تقوایی، گناه و خود پرستی که به خوبی در آن چهره نقش بسته بودند نسخه برداری کرد .

وقتی که کارش تمام شد گدا که دیگر کمی مستی از سرش پریده بود چشمهایش را باز کرد و نقاشی پیش رویش را دید و با آمیزه ای از شگفتی و اندوه  گفت : « من این تابلو را قبلا دیده ام » .

داوینچی با تعجب پرسید : « کی ؟ »

- سه سال قبل پیش از آنکه همه چیزم را از دست بدهم . موقعی که در یک گروه همسرایی آواز می خواندم ، زندگی پر رویایی داشتم و هنرمندی از من دعوت کرد تا مدل نقاشی چهره عیسی شوم !!!!

بر گرفته از کتاب « شیطان و دوشیزه پریم » پائولو کوئیلو  

نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 7:41 توسط مهدی| |

شب عاشقان بيدل چه شبي دراز باشد؟!

تو بيا؛ كز اول شب، در صبح باز باشد.

 

                      عجب است اگر توانم كه سفر كنم ز دستت

                      به كـجــا رود كــبــوتــر كه اسـير باز باشد.

 

ز محبتت، نخواهم كه نظر كنم به رويت،

كه محب صادق آن است كه پاكباز باشد.

 

                     به كرشمه ي عنايت، نگهي به سوي ما كن؛

                      كــه دعــاي دردمــنــدان ز سر نـيـاز بـاشـد.

 

سخني كه نيست طاقت كه ز خويشتن بپوشم،

بـه كــدام دوســت گـويـم كه محل راز باشد؟

 

                     چه نماز باشد آن را كه تو در خيال باشي؟

                     تو صنم نمي گذاري كه مرا نـمـــاز باشد.

 

نه چنين حساب كردم، چو تو دوست مي گرفتم،

كــه ثــنــا و حــمــد گــويـيـم و جـفا و ناز باشد.

 

            دگرش چو باز بيني، غم دل مگوي، سعدي!

            كه شــب وصــال كــوتـاه  و سخن دراز باشد.

 

قدمي كه برگرفتي، به وفا و عهد ياران،

اگر از بلا بـترســي، قــدم مـَجـاز باشد.

...................................................................

ما ز یاران چشم یاری داشتیم                        خود غلط بود آن چه ما پنداشتیم

تا درخت دوستی برگی دهد                           حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم

گفت و گو آیین درویشی نبود                         ور نه با تو ماجراها داشتیم

شیوه­ي چشمت فریب جنگ داشت                  سر فرو برديم و صلح انگاشتیم

نکته‌ها رفت و شکایت کس نکرد                  جانب حرمت فرونگذاشتیم

گلبن حسنت نه خود شد دلفروز                     ما دم همت بر او بگماشتیم

گفت خود دادی به ما دل حافظا                     ما محصل بر کسی نگماشتیم

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 8:35 توسط مهدی| |

ارزش یک سال را دانش آموزی که مردود شده می داند.

ارزش یک ماه را مادری که فرزندی نارس به دنیا آورده می داند.

ارزش یک هفته را سردبیر یک هفته نامه می داند.

ارزش یک ساعت را عاشقی که انتظار معشوق را می کشد.

ارزش یک دقیقه را شخصی که از قطار جا مانده و

ارزش یک ثانیه را آنکه از تصادفی مرگبار جان به در برده می داند.

هر لحظه گنج بزرگی است گنجتان را مفت از دست ندهید

باز به خاطر بیاورید که زمان به خاطر هیچکس منتظر نمی ماند دیروز به تاریخ پیوست.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 7:51 توسط مهدی| |

 
 
گو به مشام می رسد بوی طلوع روی تو
وقت نظاره می رسد بار دگر به سوی تو
به حسرتم که یک نظر به سوی بی وفا کنی
ولی چه از وفا سخن که هر وفا ز کوی تو
شراب و مِی چشیده ام ولی اثر نمی کند
خمار و مست و سرخوشم ز بوی عطر موی تو
در این سرای پر ستم محبتی ندیده ام
برای درک این لغت رجوع کنم به سوی تو
به جوی خشک خود همی چه بی تکان فِتاده ام
در آرزوی لحظه ام روان شوم به جوی تو
نشسته ام به انتظار و چشم من به هر افق
که شاید از کرانه ها رسد پیام کوی تو

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 7:49 توسط مهدی| |

دوباره خزون اومد نم نم بارون ميزنه تو صورتم

بوی خاک و نم کوچه ميگه هنوز ديوونتم

رعد و برق فهميده انگار زندگيم شده غم انگيز

دستای کی رو گرفتی زير بارونای پاييز

ميخوام اينجا با تو باشم زير بارونا دوباره

 ولی افسوس نه تو هستی نه ديگه بارون ميباره

خزونم داره ميره نموند برگی رو درختا

من هنوز منتظرم توی جاده تک و تنها

ديگه بارون نميباره توی جاده پر برف

به خدای آسمونا عشقت از يادم نرفته

ميخوام اينجا با تو باشم زير برف و باد دوباره

نيايی با خاطراتت سر ميزارم به بيابون

ميخوام اينجا با تو باشم زير بزف و باد و بارون

نيايی با خاطراتت سر ميزارم به بيابون

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 7:47 توسط مهدی| |

دستم‌ به‌ تماشاي‌ تو بر پنجره‌ خشكيد

تا آن‌ كه‌ از آن‌ دور معمّاي‌ تو را ديد

 هر چند گرفتار توام‌ بيش‌تر از پيش‌

هر چند دلم‌ شعله‌ شد و گِرد تو پيچيد

 اين‌ بار ببين‌ قسمت‌ ما اين‌ شده‌ امروز

تو سروتر از سروي‌ و من‌ بيدتر از بيد

 تو چشمة‌ احساسي‌ و من‌ تشنة‌ مهرم‌

من‌ ماه‌ غريبانه‌ام‌ و چشم‌ تو خورشيد

 آيا شود امروز به‌ دام‌ تو بيفتم‌؟

ـ آيينه‌ ز چشمان‌ پر از مهر تو پرسيد ـ

 سوگند به‌ پيغمبر چشمان‌ تو، امروز

محتاج‌ نگاه‌ توام‌ اي‌ چشمة‌ امّيد

  اين‌ شب سپري شد، نفس‌ ماه‌ سر آمد

امّا نشد از ميوه ماه تو یکی چيد!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 8:10 توسط مهدی| |

روى ابريشم چين نبض صداتو ميشه دوخت
ميشه اسم تو رو به شعله گره زد و نسوخت

ميشه ته مونده ى دريا رو به يادت سر كشيد
ميشه جز تو حتي آسمون آبي رو نديد

براى تحمل روز سياه به تو فكر مى كنم
براى تصاحب روياى ماه به تو فكر مى كنم

به تو فكر مى كنم به تو فكر مى كنم

اشكا ى من گوله گوله مي چكن رو ماهيتابه
همه دود ميشن مى سوزن ’ شام من گريه كباب

اشكاى من قطره قطره مى چكن روى كتابام
داره بازبارون مى باره’اول و آخر حرفام

براى تحمل روز سياه به تو فكر مى كنم
براى تصاحب روياى ماه به تو فكر مى كنم

به تو فكر مى كنم به تو فكر مى كنم

اشكا ى من گوله گوله مي چكن رو شمع روشن
روى مهتاب قديمى’ تو سفر هاى نديده

پر فواره ى رنگى از دو چشمه تو چكيده

براى تحمل روز سياه به تو فكر مى كنم
براى تصاحب روياى ماه به تو فكر مى كنم

به تو فكر مى كنم به تو فكر مى كنم


من كجاى شب تو رو گم كردم و تنها شدم
آخر كدوم سحر با بوسه اى پيدا شدم

اين كدوم دل بازي كه زخمى تنها يى
دونه ى سرخ انار كه خود زيبايى

براى تحمل روز سياه به تو فكر مى كنم
براى تصاحب روياى ماه به تو فكر مى كنم

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 8:0 توسط مهدی| |
زندگی گاهی وقت ها
 

   به بی مزگی لبخند کودکی فقیر است

  و بعضی وقت ها
       

  به ابهت نگاه یک عارف
  

   و گاهی
     

   به کثیفی تن آلوده ی من

              
     ولی عشق

هیچ یک نیست

     عشق 
          

    صداقت من
           

      در خواستن توست
                                              همین!...

نوشته شده در جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 17:18 توسط مهدی| |

کد آهنگ