تبليغاتX
عشق بازی با طناب دار

عشق بازی با طناب دار

همتم بدرقه راه كن اي طاير قدس كه دراز است ره مقصد و من نو سفرم

 

چنديست تمرين ميکنم

من مي توانم! مي شود!

آرام تلقين ميکنم.

حالم، نه،  اصلآ خوب نيست...

تا بعد بهتر مي شود!!

فکري براي ِ اين دل ِ تنهاي ِ

 غمگين ميکنم.

من مي پذيرم رفته اي،

و بر نمي گردي همين!

خود را براي ِ درک اين، صد بار تحسين ميکنم.

کم کم ز يادم مي روي،

اين روزگار و رسم اوست!

اين جمله را با تلخي اش

صد بار تضمين ميکنم.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 11:13 توسط بشری قرباني| |

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت سرها در گريبان است

کسی سر بر نيارد کرد پاسخ گفتن ديدار ياران را

نگه جز پيش پا را ديد نتواند که ره تاريک لغزان است

وگر دست محبت سوی کس يازی

به اکراه آورد دست از بغل بيرون

که سرما سخت سوزان است

 

نفس کز گرمگاه سينه می آيد برون ابری شود تاريک

چو ديوار ايستد در پيش چشمانت

نفس کين است پس ديگر چه داری چشم

زچشم دوستان دور يا نزديک؟

 

مسيحای جوانمرد من!ای ترسای پير پيرهن چرکين!

هوا بس ناجوانمردانه سرد است.....آی.....

دمت گرم و سرت خوش باد

 

سلامم را تو پاسخ گوی در بگشای

منم منم ميهمان هر شبت لولی وش مغموم

منم من سنگ تیپا خورده رنجور

منم دشنام پست آفرينش نغمه ناجور

نه از رومم نه اززنگم همان بی رنگ بی رنگم

بيا بگشای در بگشای دلتنگم

حريفا ميزبانا ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج ميلرزد

تگرگی نيست مرگی نيست

صدايی گر شنيدی صحبت سرما و دندان است

 

من امشب آمدستم وام بگزارم

حسابت را کنار جام بگذارم

چه ميگويی که بيگه شد. سحر شد.بامداد شد

 فريبت می دهد برآسمان اين سرخی بعد از سحر گه نيست

حريفا گوش سرما برده است. اين يادگار سيلی سرد زمستان است

و قنديل سپهر تنگ ميدان.مرده يا زنده

به تابوت ستبر ظلمت.نه توی مرگ اندوده پنهان است

حريفا رو چراغ باده را بفروز شب با روز يکسان است

 

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

هوا دلگير . درها بسته . سرها در گريبان. دستها پنهان

نفسها ابر. دلها خسته و غمگين

درختان اسکلتهای بلور آجين

زمين دل مرده. سقف آسمان کوتاه

غبار آلوده مهر ماه

زمستان است...

                                                                               مهدی اخوان ثالث

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 10:16 توسط بشری قرباني| |
دیروز به یاد تو و آن عشق دل انگیز
بر پیکر خود پیرهن سبز نمودم
در آینه بر صورت خود خیره شدم باز
بند از سر گیسویم آهسته گشودم
عطر آوردم بر سر و بر سینه فشاندم
چشمانم را ناز کنان سرمه کشاندم
افشان کردم زلفم را بر سر شانه
در کنج لبم خالی آهسته نشاندم
گفتم به خود آنگاه صد افسوس که او نیست
تا مات شود زین همه افسونگری و ناز
چون پیرهن سبز ببیند به تن من
با خنده بگوید که چه زیبا شده ای باز
او نیست که در مردمک چشم سیاهم
تا خیره شود عکس رخ خویش ببیند
این گیسوی افشان به چه کار آیدم امشب
کو پنجه او تا که در آن خانه گزیند
او نیست که بوید چو در آغوش من افتد
دیوانه صفت عطر دلآویز تنم را
 ای آینه مردم من از حسرت و افسوس
او نیز که بر سینه فشارد بدنم را
 من خیره به آینه و او گوش به من داشت
گفتم که چه سان حل کنی این مشکل ما را
بشکست و فغان کرد که از شرح غم خویش

ای زن چه بگویم که شکستی دل ما را

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 10:10 توسط بشری قرباني| |

داستان بسیار خواندنی: چرا هنگام مشاجره فریاد می‌زنیم؟!

هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلب‌هایشان از یکدیگر فاصله می‌گیرد.آن‌ها براى این که...

 
استادى از شاگردانش پرسید:
چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟

چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند می‌کنند و سر هم داد می‌کشند؟

شاگردان فکرى کردند و یکى از آن‌ها گفت:
چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست می‌دهیم


استاد پرسید: این که آرامشمان را از دست می‌دهیم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد می‌زنیم؟
آیا نمی‌توان با صداى ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد می‌زنیم؟

شاگردان هر کدام جواب‌هایى دادند امّا پاسخ‌هاى هیچکدام استاد را راضى نکرد.
سرانجام او چنین توضیح داد:
هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلب‌هایشان از یکدیگر فاصله می‌گیرد
.
آن‌ها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند
.
هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آن‌ها باید صدایشان را بلندتر کنند
.

سپس استاد پرسید
:
هنگامى که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى می‌افتد؟

آن‌ها سر هم داد نمی‌زنند بلکه خیلى به آرامى با هم صحبت می‌کنند. چرا؟
چون قلب‌هایشان خیلى به هم نزدیک است.
فاصله قلب‌هاشان بسیار کم است
.

استاد ادامه داد
:
هنگامى که عشقشان به یکدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى می‌افتد؟ آن‌ها حتى حرف معمولى هم با هم نمی‌زنند و فقط در گوش هم نجوا می‌کنند و عشقشان باز هم به یکدیگر بیشتر می‌شود
.
سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بی‌نیاز می‌شوند و فقط به یکدیگر نگاه می‌کنند. این هنگامى است که دیگر هیچ فاصله‌اى بین قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد
.
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 10:6 توسط بشری قرباني| |
تو نیستی که ببینی
 چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری است
 چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست
چگونه جای تو در جان زندگی سبز است
هنوز پنجره باز است
تو از بلندی ایوان به باغ می نگری
درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها
به آن ترنم شیرین به آن تبسم مهر
به آن نگاه پر از آفتاب می نگرند
تمام گنجشکان
که درنبودن تو
 مرا به باد ملامت گرفته اند
ترا به نام صدا می کنند
هنوز نقش ترا از فراز گنبد کاج
کنار باغچه
زیر درخت ها لب حوض
درون اینه پاک آب می نگرند
تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده است
طنین شعر تو نگاه تو درترانه من
تو نیستی که بیبنی چگونه می گردد
 نسیم روح تو در باغ بی جوانه من
چه نیمه شب ها کز پاره های ابر سپید
به روی لوح سپهر
ترا چنانکه دلم خواسته است ساخته ام
چه نیمه شب ها وقتی که ابر بازیگر
هزار چهره به هر لحظه می کند تصویر
به چشم همزدنی
میان آن همه صورت ترا شناخته ام
به خواب می ماند
تنها به خواب می ماند
 چراغ اینه دیوار بی تو غمگینند
تو نیستی که ببینی
 چگونه با دیوار
به مهربانی یک دوست از تو می گویم
تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار
 جواب می شنوم
تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو
به روی هرچه در این خانه ست
غبار سربی اندوه بال گسترده است
 تو نیستی که ببینی دل رمیده من
بجز تو یاد همه چیز را رها کرده است
غروب های غریب
 در این رواق نیاز
پرنده ساکت و غمگین
ستاره بیمار است
دو چشم خسته من
 در این امید عبث
دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است
تو نیستی که ببینی

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 8:26 توسط بشری قرباني| |
روزی مردی داخل چاله ای افتاد و بسیار دردش آمد …

یک روحانی او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای!

یک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت!

یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد!

یک یوگیست به او گفت : این چاله و همچنین دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعیت وجود ندارند!!!

یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایین انداخت!

یک پرستار کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد!

یک روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاله کرده بودند پیدا کند!

یک تقویت کننده فکر او را نصیحت کرد که : خواستن توانستن است!

یک فرد خوشبین به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی!!!

سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاله بیرون آورد…!

آنکه می تواند انجام می دهد و آنکه نمی تواند انتقاد می کند. جرج برناردشاو

نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 11:14 توسط بشری قرباني| |

با مردی كه در حال عبور بود برخورد کردم

اوو!! معذرت میخوام

من هم معذرت میخوام ,دقت نکردم

ما خیلی مؤدب بودیم ، من و این غریبه ,خداحافظی كردیم و به راهمان ادامه دادیم

اما در خانه با آنهایی كه دوستشان داریم چطور رفتار می كنیم

كمی بعد ازآنروز، در حال پختن شام بودم.دخترم خیلی آرام كنارم ایستاد همینكه برگشتم به اوخوردم وتقریبا" انداختمش با اخم گفتم: ”اه !! ازسرراه برو كنار“  

قلب کوچکش شکست و رفت

نفهمیدم كه چقدر تند حرف زدم 

وقتی توی رختخوابم بیدار بودم صدای آرام خدا در درونم گفت: وقتی با یك غریبه برخورد میكنی ، آداب معمول را رعایت میكنی
اما با بچه ای كه دوستش داری بد رفتار میكنی

برو به كف آشپزخانه نگاه كن. آنجا نزدیك در، چند گل پیدا میكنی .آنها گلهایی هستند كه او برایت آورده است.خودش آنها را چیده. صورتی و زرد و آبی

آرام ایستاده بود كه سورپرا یزت بكنه

 

هرگز اشكهایی كه چشمهای كوچیكشو پر كرده بود ندیدی

در این لحظه احساس حقارت كردم

اشكهایم سرازیرشدند.آرام رفتم و كنار تختش زانو زدم

بیدار شو كوچولو ، بیدار شو. اینا رو برای من چیدی؟ 

گفتم دخترم واقعاً متاسفم از رفتاری كه امروز داشتم
نمیبایست اون طور سرت
داد بکشم

گفت :اشکالی نداره من به هر حال دوستت دارم مامان

من هم دوستت دارم دخترم
و گلها رو هم دوست دارم
مخصوصا آبیه رو

گفت : اونا رو كنار درخت پیدا کرد م ورشون داشتم چون مثل تو خوشگلن
میدونستم دوستشون داری ، مخصوصا آبیه رو

آیا میدانید كه اگر فردا بمیرید شركتی كه در آن كار میكنید به آسانی در ظرف یك روز برای شما جانشینی می آورد؟

اما خانواده ای كه به جا میگذارید تا آخر عمر فقدان شما را احساس خواهد كرد.

و به این فكر كنید كه ما خود را وقف كارمیكنیم و نه خانواده مان

چه سرمایه گذاری
 ناعاقلانه ای !!
 اینطور فكر نمیكنید؟!!
 به راستی كلمه

“خانواده“ یعنی چه ؟؟

 

نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 11:11 توسط بشری قرباني| |
پنج وارونه چه معنا دارد؟
خواهر كوچكم از من پرسيد
من به او خنديدم
كمي ازرده دل و غمزده گفت
روي ديوارو روي درختان ديدم
باز هم خنديدم
گفت: من خودم ديدم كه مهران پسر همسايه
پنج وارونه به مينو ميداد
انقدر خنده برم داشت كه طفلك ترسيد
بغلش كردم و بوسيدم و گفتم
روزي وقتي باران بي وقفه درد
سقف كوتاه دلت را خم كرد
بي گمان مي فهمي پنج وارونه چه معنا دارد

نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 11:5 توسط بشری قرباني| |
باربارا 19 ساله و مايکل 21 ساله که عاشق هم شدند و قرار ازدواج گذاشتند.ان دو عاشق جوان خصوصيات مشترک فراواني داشتند.اول اينکه هر دو رمانتيک بودند و طرفدار"عشق افلاطوني"و نقطه اشتراک بعدي شان اينکه هر جفتشان اهل مطالعه مجلات خانوادگي.
ان روز که قرار بود ساعت 5 بعد از ظهر جلو سينما همديگر را ببينند و براي اجاره سالن عروسي بروند هر دو اخرين شماره مجله"عاشقانه"را خريده و تمام صفحاتش را خوانده بودند.از جمله"پانوشت صفحه14"که نوشته بود"براي اينکه بفهميد نامزدتان چقدر دوستتان دارد يک بار بدون خبر قبلي سر قرار نرويد اگر به سراغتان نيامد يعني دوستتان ندارد..."
"باربارا"و"مايکل"ديگر همديگر را نديدند افسوس که هيچکدامشان خبر نداشتند ديگري نيز پانوشت صفحه 14 را خوانده است........
نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 11:2 توسط بشری قرباني| |

دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ايوان ميروم و انگشتانم را بر پوست کشيده شب ميکشم
چراغ هاي رابطه تاريک اند
چراغ هاي رابطه تاريک اند
کسي مرا به ميهماني گنجشک ها نخواهد برد
کسي مرا به آفتاب معرفي نخواهد کرد
پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردني ست .
(فروغ فرخزاد)

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 11:57 توسط بشری قرباني| |
 

اگه از تو ننوشتم

فکر نکن سرم شلوغه

توي زندگي يه وقتا

تنهايي رمز عبوره

اگه از چشات گذشتم

فکر نکن عاشق نبودم

مطمئن باش توي دنيا

فقط به تودل سپرده بودم

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 11:56 توسط بشری قرباني| |
جاذبه خاك به ماندن ميخواند و آن عهد باطني , به رفتن .

عقل به ماندن ميخواند و عشق به رفتن ...

و اين هر دو را خداوند آفريده است ,

تا وجود انسان , در آوارگي و حيرت

 ميان عقل و عشق معنا شود ...

اي دل تو چه ميكني ؟ ميماني يا ميروي ؟ "

تو چه میکنی ؟

تو چه میکنی ؟

تو چه میکنی ؟

با دل تنگ به سوی توسفربایدکرد....

  ازسوی خویش به میخانه گذربایدکرد........

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 11:54 توسط بشری قرباني| |

وقتی شب لباسی از حریر سیاه بر تن کرد

وقتی شب آمد من به عشق بوی توباز آمدم

آمدم تا در بستر سوزان عشقت باشم وبسوزم

آمدم تا دراین شب شب زیبا گرم گرم تو باشم

آمدم تا با تو بودن وطعم عشق را مز مزه کنم

آمدم با قلبی زخمی از نیزه نگاه عشق تو

آمدم فقط تا با تو وبرای تو دنیا یم باشم

امدم با عشقی لبالب از بوسه های لب تو

امدم تا مست عطر گل عشق تو گل باشم

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 8:50 توسط بشری قرباني| |

از همان روز اول که به دنیا می آییم دلمان خوش است

دلمان خوش است که مادری داریم که شیرمان می دهد

دلمان خوش است که پدری داریم که می توانیم با موهای صورتش بازی کنیم

دلمان خوش است که همه گوسفند ها و گاو ها و مرغ ها برای شکم ما آفریده شده اند

دلمان به این خوش می شود که زمین زیر پای ماست و آسمان هم ,

دلمان به قیافه خودمان توی آینه خوش می شود

یا به اینکه توی جیبمان یک دسته اسکناس داریم

دلمان به لباس نویی خوش می شود و به اصلاح سر و صورتی ذوق می کنیم

یا وقتی که جشن تولدی برایمان می گیرند

یا زمانی که شاگرد اول می شویم

دلمان ساده خوش می شود به یک شاخه گل یا هدیه ای که می گیریم

یا به حرف های قشنگی که می شنویم

دلمان به تمام دروغ ها و راست ها خوش می شود

به تماشای تابلویی یا منظره ای یا غروبی یا فیلمی در سینما و شکستن تخمه ای

دلمان خوش می شود به اینکه روز تعطیلی را برویم کنار دریا و خوش بگذرانیم

مثلا با خنده های بی دلیل

یا سرمان را تکان بدهیم که حیف فلانی مرد یا گریه کنیم برای کسی

دلمان خوش می شود به تعریفی از خودمان و تمسخری برای دیگران

یا به رفتنی به مهمانی و نگاه های معنی دار و اینکه عاشق شده ایم مثلا

دلمان خوش می شود به غرق شدن در رویاهای بی سرانجام

به خواندن شعر های عاشقانه و فرستادن نامه های فدایت شوم

دلمان ساده خوش می شود با آغوشی گرم و حرف هایی داغ

دلمان خوش است که همه چیز رو براه است

که همه دوستمان دارند

که ما خوبیم.

چقدر حقیریم ما....

چقدر ضعیفیم ما...

دلمان خوش است که می نویسیم و دیگران می خوانند و عده ای می گویند , آه چه زیبا

و بعضی اشک می ریزند و بعضی می خندند

دلمان خوش است به لذت های کوتاه ... به دروغ هایی که از راست بودن قشنگ ترند

به اینکه کسی برایمان دل بسوزاند یا کسی عاشقمان شود

با شاخه گلی دل می بندیم و با جمله ای دل می کنیم

دلمان خوش است به شب های دو نفری و نفس های نزدیک

دلمان خوش می شود به برآوردن خواهشی و چشیدن لذتی

و وقتی چیزی مطابق میل ما نبود

چقدر راحت لگد می زنیم و چه ساده می شکنیم همه چیز را

روز و شب ها تمام می شود و زمان می گذرد

دلمان خوش می شود به اینکه دور و برمان پر می شود از بچه ها

دلمان به تعریف خاطره ها خوش می شود و دادن عیدی

دلمان به اینکه دکتر می گوید قلبت مشکلی ندارد ذوق می کند

و اینکه می توانیم فوتبال تماشا کنیم و قرص نیتروگلیسیرین بخوریم

دلمان به خواب های طولانی و بیداری های کوتاه خوش است

و زمان می گذرد


************ ********


حالا دلمان خوش می شود به گریه ای و فاتحه ای

به اینکه کسی برایمان خیرات بدهد و کسی و به یادمان اشک بریزد

ذوق می کنیم که کسی اسممان را بگوید

و یا رهگذری سنگ قبرمان را بخواند

و فصل ها می گذرد

دلمان تنها به این خوش می شود که موشی یا کرمی از گوشت تنمان تغذیه کند

یا ریشه گیاهی ما را بمکد به ساقه گیاهی

دلمان خوش است به صدای عبور آدم هایی که آن بالا دلشان خوش است که راه می روند

روی قبر ما

و دلمان می شکند از لایه های خاکی که سنگ قبرمان را در مرور زمان می پوشاند

و اینکه اسممان از یاد بچه ها رفته است

و زمان باز می گذرد


************ ********


دلمان خوش است به استخوان بودن

به هیچ بودن

به خاک بودن دلمان خوش است

به مورچه ها و موش ها و مارها


************ ********


ما آدم ها چه راحت دلمان خوش می شود

مثل کودکانی که هنوز نمی فهمند

ما اشرف مخلوقات عالم هستیم و چقدر خوش به حالمان می شود

ما خیلی خوبیم ... !

و من دلم خوش است به نوشتن همین چند جمله

و این است پایان سایه روشن...

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 8:42 توسط بشری قرباني| |

دختری گفت به من ،
عشق در چشم تو چیست ؟
گفتمش :
عشق امید است ، فرداست  ،
ساعتی از عشق برایش گفتم ...
آرام گفت :
عشق را معنی کن !
آن هم در یک کلمه !
مات ماندم ...
گفت اگر عشقت واقعیست ،
 آن را معنی کن ،
ساعت ها فکرم را مشغول کرد ...
بی نتیجه از او پرسیدم ،
تو عشق را معنی کن !
فقط گفت ،

عشق یعنی گذشت
از عشق برای عشقت ...
از خود برای عشقت ...
از همه چیز برای ...
او گذشت از همه چیز
و بی خداحافظی رفت ....

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 8:37 توسط بشری قرباني| |

آدابى كه عمر را طولانى مى كند: 

1. خوشنود كردن پدر و مادر

2. وضوى كامل گرفتن

3. حفظ صحت بدن (رعایت بهداشت)

4. خوش گفتارى با مردم

5. خوبى و نیكى به مردم

6. خوش رفتارى با همسایه

7. احسان كردن به خانواده

8. همیشه با وضو بودن

9. زیارت امام حسین علیه السلام

10. خواندن نماز شب

11. تلاوت قرآن

12. تزویج با دختران باكره

13. غسل كردن با آب گرم

14. خوردن سیب در سحرها

15. نشستن طولانی بر سر سفره در موقع اطعام به دیگرى

16. خوددارى از بریدن درختان نر (بی بار)، مگر در موقع ضرورت

17. گفتن هجده بار ذکر «یا حى» بعد از هر نماز

18. احترام و بزرگ داشتن پیران و بزرگان

19. طولانى كردن ركوع و سجود در نماز

 

مكروهاتى كه عمر را کوتاه می‌کند: 

1. خوردن غذا بر روى غذا

2. نوشیدن آب در حال ناشتا

3. آمیزش با پیرزن

4. جماع در حمام

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 8:36 توسط بشری قرباني| |
دختری با پدرش در کنار دریا بود. پدرش از او خواست امتحان کند دمای آب خوب است یا نه؟ فقط پنج سالش بود، و از این که می توانست کمک کند، شعف زده بود، به کنار دریا رفت و پاهایش را خیس کرد.گفت ((پاهایم را در آب فرو کردم، سرد است.)) پدرش او را در آغوش گرفت و با او به کنار دریا رفت و بدون هیچ هشداری او را به درون آب پرتاب کرد. ترسید، اما بعد احساس لذت کرد. پدرش پرسید: ((آب چه طور است؟)) پاسخ داد: ((خوب است.))

– ((پس از حالا به بعد، هر وقت خواستی چیزی را بشناسی، خودت را به طرف آن پرتاب کن)).

در دنیا هیچ چیز کاملا خطایی وجود ندارد. حتی یک ساعت از کار افتاده هم می تواند دو بار در روز وقت دقیق را نشان بدهد

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 8:17 توسط بشری قرباني| |
  دل های بزرگ و احساس های بلند، عشق های زیبا و پرشکوه می آفرینند

- دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است

- چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزار دهنده ای است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است.

- وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند. وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است . وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است. وقتی خواستم گریستن گفتند دروغ است. وقتی خواستم خندیدن گفتند دیوانه است . دنیا را نگه دارید میخواهم پیاده شوم.
نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 8:16 توسط بشری قرباني| |

بگذار که در حسرت دیدار تو بمیرم                  تو بگذار در حسرت دیدار بمیرم

دشوار بود مردن و روی تو ندیدن                     بگذار به دلخواه تو دشوار بمیرم

بگذار که چون ناله مرغان شباهنگ                  در وحشت و اندوه شب تار بمیرم        

بگذار که چون شمع کنم پیکر خود آب            در بستر اشک افتم و ناچار بمیرم

بگذار چون خورشید گدازنده مس فام               در دامن شب با تن تب دار بمیرم

          میمیرم از این درد که جان دگرم نیست                 تا از غم عشق تو دگر بار بمیرم          

تا بوده ام ای دوست وفادار تو بودم                    بگذار بدان گونه وفادار بمیرم

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 8:12 توسط بشری قرباني| |

بگذار که در حسرت دیدار تو بمیرم                  تو بگذار در حسرت دیدار بمیرم

دشوار بود مردن و روی تو ندیدن                     بگذار به دلخواه تو دشوار بمیرم

بگذار که چون ناله مرغان شباهنگ                  در وحشت و اندوه شب تار بمیرم        

بگذار که چون شمع کنم پیکر خود آب            در بستر اشک افتم و ناچار بمیرم

بگذار چون خورشید گدازنده مس فام               در دامن شب با تن تب دار بمیرم

          میمیرم از این درد که جان دگرم نیست                 تا از غم عشق تو دگر بار بمیرم          

تا بوده ام ای دوست وفادار تو بودم                    بگذار بدان گونه وفادار بمیرم

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 8:10 توسط بشری قرباني| |

۱

حیف از تو ای مهتاب شهریور ، که ناچار 

 باید بر این ویرانه محزون بتابی

 وز هر کجا گیری سراغ زندگی را

افسوس ، ای مهتاب شهریور، نیابی

یک شهر گورستان صفت ، پژمرده ، خاموش

 "بر جای رطل و جام می " سجاده ی زرق 

 "گوران نهادستند پی " در مهد شیران 

 " بر جای چنگ و نای و نی " هو یا اباالفضل

 با ناله ی جانسوز مسکینان ، فقیران 

 بدبختها ، بیچاره ها ، بی خانمانها

2

لبخند محزون "زنی" ده ساله بود این

کز گوشه ی چادر سیاه دیدم ای ماه

آری "زنی ده ساله " بشنو تا بگویم

این قصه کوتاه ست و درد آلود و جانکاه

وین جا جز این لبخند لبخندی نبینی

شش ساله بود این زن که با مادرش آمد

از یک ده گیلان به سودای زیارت

آن مادراک ناگاه مرد و دخترک ماند

و اینک شده سرمایه ی کسب و تجارت

نفرین بر این بیداد ، ای مهتاب ، نفرین

بینی گدایی ، هر بگامی ، رقت انگیز

یاد هر بدستی ، عاجزی از عمر بیزار

یا زین دو نفرت بارتر شیخ ریایی

 هر یک به روی بارهای شهر سربار

چون لکه های ننگ و ناهمرنگ وصله

3

اینجا چرا می تابی ؟ ای مهتاب ، برگرد

این کهنه گورستان غمگین دیدنی نیست 

 جنبیدن خلقی که خشنودند و خرسند

در دام یک زنجیر زرین ، دیدنی نیست

می خندی اما گریه دارد حال این شهر

ششصد هزار انسان که برخیزند و خسبند

با بانگ محزون و کهنسال نقاره

دایم وضو را نو کنند و جامه کهنه

از ابروی خورشید ، تا چشم ستاره

وز حاصل رنج و تلاش خویش محروم

از زندگی اینجا فروغی نیست ، الک

در خشم آن زنجیریان خرد و خسته

خشمی که چون فریادهاشان گشته کم رنگ

با مشت دشمن در گلوهاشان شکسته

واندر سرود بامدادیشان فشرده ست

زینجا سرود زندگی بیرون تراود

همراه گردد با بسی نجوای لبها

با لرزش دلهای ناراضی همآهنگ

آهسته لغزد بر سکوت نیمشبها

وین است تنها پرتو امید فردا

4

ای پرتو محبوس ! تاریکی غلیظ است

مه نیست آن مشعل که مان روشن کند راه

من تشنه ی صبحم که دنیایی شود غروق

در روشنیهای زلال مشربش ، آه

زین مرگ سرخ و تلخ جانم بر لب آمد


                                                مهدی اخوان ثالث

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 8:7 توسط بشری قرباني| |
چه شامها که چراغم فروغ ماه تو بود

پناهگاه شبم گیسوی سیاه تو بود

اگر به عشق تو دیوانگی گناه من است

زمن رمیدن و بیگانگی گناه تو بود

دلم به مهر تو یک دم غم زمانه نداشت

که این پرنده خوش نغمه در پناه تو بود

عنایتی که همیشه دلم را خوش میداشت

اگر نهان نکنی لطف گاه گاه تو بود

بلور اشک به چشمم شکست وقت وداع

که اولین غم من اخرین نگاه تو بود

                             مهدی سهیلی 

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 8:4 توسط بشری قرباني| |

سینه می سوزانی ای دل، چو می آغازی سخن

بس کن این شب ناله ها را، از چه خواهی رنج من

جرم و تقصیر از تو بود، از یار دیرین بد نگو

هر چه کرد آن یار شیرین،با تو ناز شست او

هرزگی کردی سزای هرزگی رسوایی است

حاصل رنگ و ریا در عاشقی تنهایی است

از بهشت وصل جانان دوزخ غم ساختی

سینه ی رنجور من در التهاب انداختی

در کفت بود آنچه عمری آرزو می داشتی

پرنیان بنهادی و بار کتان برداشتی

ای دل دیوانه بشنو این مرام زندگیست

او که گریان کرد چشمی را، نصیبش خنده نیست

وصف گل رویان شنیدی پا ز سر نشناختی

عیش نا اهلان گزیدی تا گل خود باختی

در پس و پیشت گل خوش عطر و بو بسیار بود

آن گلی کز جور تو پژمرده می شد یار بود

همچو شاهین بر ستیغ قله ها پر می زدی

مسخ موشی گشتی و از قله پایین آمدی

با همه خردی ز تو، آرامش و شادی ربود

آنچه پایینت کشید از قله ها، نفس تو بود

در خم بی راه از خود پشت پا خوردی دریغ

رفت عمری و ندیدی از کجا خوردی دریغ

هر نگاهی محرم دیدار روی یار نیست

هر دلی در عاشقی خوش دست و شیرین کار نیست

یاد باد آن روزگار ای دل که یاری داشتی

در میان باده نوشان اعتباری داشتی

از گذرها می گذشتی خیره سر هنگامه جو

 روز و شب با یار یک دل می نشستی رو به رو

حالیا....

حالیا بی های و هویی! آن سر افرازی چه شد؟

یار را بازی گرفتی! آخر بازی چه شد؟

این زمان دیگر سر تو با گریبان آشناست

هر دلی ارزان فروشد یار، او را این سزاست

اعتبار هر دلی در خوبی دلدار اوست

آبروی هر کسی در آبروی یار اوست

گفته بودم با تو رسم عاشقی اینگونه نیست

پیش یار از دیگری افسانه گفتن خیرگی ست

گفته بودم با تو ای دیوانه بس کن سرکشی

بس نکردی سر کشی اکنون اسیر آتشی

شب سحر شد، بامداد آمد تو می نالی هنوز

نوش جانت زهر حسرت،ای دل رسوا بسوز...

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 11:44 توسط بشری قرباني| |
بوسه باد خزونی، با هزار نامهربونی،
زیر گوش برگ تنها،
میگه طعمه ی خزونی...!
برگ سبز و تر و تازه، رنگ سبزشُ می بازه،
غرق بوسه های باد و
وحشت روزای تازه
می کَنه دل از درخت و، میشه آواره کوچه
کوچه ای که یادگارِ
روزای رفته و پوچه...
می شینه گوشه ی کوچه، چشم به آسمون می دوزه
می کُنه یاد گذشته،
دلش از غصه می سوزه...
یادِ روزایی که کوچه، زیر سایه تنم بود،
مهربون درختِ عاشق، مستِ عطر نفسم بود
سهمِ من از بوسه باد،
چی بگم ای داد و بیداد!
همه زردی و تباهی،
مُردن و رفتن از یاد...

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 11:40 توسط بشری قرباني| |
دنیا اگر تاریک شد
دستای فانوسو بگیر
با من بیا با من بیا
چیزی نمونده از مسیر
سرما و سوز برف رو آهسته پشت سر بذار
امروز وقت خواب نیست ما با همیم طاقت بیار
طاقت بیار رفیق
دنیا تو مشت ماست
طاقت بیار رفیق
خورشید پشت ماست ...
نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 11:34 توسط بشری قرباني| |

يک شبي مجنون نمازش را شکست     بي وضو در کوچه ليلا نشست


عشق آن شب مست مستش کرده بود    فارغ از جام الستش کرده بود


سجده اي زد بر لب درگاه او               پُر ز ليلا شد دل پر آه او

 

گفت يا رب از چه خوارم کرده اي       بر صليب عشق دارم کرده اي

 

جام ليلا را به دستم داده اي             وندر اين بازي شکستم داده اي


نيشتر عشقش به جانم مي زني        دردم از ليلاست آنم مي زني


خسته ام زين عشق،دل خونم نکن    من که مجنونم تو مجنونم نکن


مرد اين بازيچه ديگر نيستم           
اين تو و ليلاي تو... من نيستم


گفت اي ديوانه ليلايت منم             در رگ پنهان و پيدايت منم

 

سالها با جور ليلا ساختي             من کنارت بودم و نشناختي


عشق ليلا در دلت انداختم             صد قمار عشق يکجا باختم


کردمت آواره صحرا نشد              گفتم عا
قل مي شوي اما نشد


سوختم در حسرت يک يا ربت       غير ليلا بر نيامد از لبت


روز و شب او را صدا کردي ولي   ديدم امشب با مني گفتم بلي


مطمئن بودم به من سر مي زني    در حريم خانه ام در مي زني


حال اين ليلا که خوارت کرده بود    درس عشقش بي قرارت کرده بود


مرد راهش باش تا شاهت کنم       صد چو ليلا کشته در راهت کنم

 

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 11:29 توسط بشری قرباني| |

آسمان خاموش است

عشق دیگر نمی تابد

نمی بارد

نمی خواند

عشق دیگر نمی روید

بر چشم ها،

بر دست ها،

بر دل ها،

نمیشیند

خزان قلب عاشق را

دگر رنگین نمی سازد

همه خاموش و حیرانند

چرا خورشید نمی خندد؟

چرا دیگر

آبشار نمی رقصد؟

همه مبهوت و گریانند

چرا مهتاب

 تن آب را

 دیگر نمی بوسد؟

نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 12:29 توسط بشری قرباني| |
oan1ci.jpg
نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 12:28 توسط بشری قرباني| |
با تو از ستاره گفتم با تو از ترانه گفتم
با تو از هر چی که خواستی شعر عاشقانه گفتم

با تو گفتم که قناری چه جوری عاشق باغه
دستای لرزون عاشق چرا اینقدر داغ داغه

با تو گفتم عشق و ایثار راه و رسم تازه ای نیست
اسم موندگار عاشق اسم کم آوازه ای نیست

تو تموم قصه هامو چه صبورانه شنیدی
اما حرفی که نگام گفت هرگز و هرگز ندیدی

پر کشیدی پر کشیدی برای همیشه رفتی
حرف آخرم بجا موند وقتی پشت شیشه رفتی

با تو از بازی تقدیر از زیاد و کم نگفتم
با تو از یه دنیا گفتم اما از خودم نگفتم
نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 11:42 توسط بشری قرباني| |
حق با شماست

من هیچگاه پس از مرگم

جرئت نکرده ام که در آیینه بنگرم

و آنقدر مرده ام

که هیچ چیز مرگ مرا دیگر

ثابت نمی کند

فروغ
نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 8:23 توسط بشری قرباني| |