عشق بازی با طناب دار
همتم بدرقه راه كن اي طاير قدس كه دراز است ره مقصد و من نو سفرم
من عاشـق آن رهبــر نورا نــی خـویشم آن دلبــر وارستــۀ عـرفـانـی خــویشم عمـری است غمیـنم ز پریشانـی آن یار هـر چنـد که محزون ز پریشانی خویشم در دام بـلایت شـده ام سخـت گرفتـار امـواج بـلای دل طوفــانــی خـویشم چون نقـش نگـارین تو بر دیـده در افتــد گمگشتــۀ این دیـدۀ بـارانــی خـویشم زان لحظه که مجنون شدم از زلف سیاهت در کوهم و در دشـت و بیـابـانی خـویشم از شـوق وصال تو چه ویرانـه شد این دل چندی است که شاد ازدل ویـرانی خویشم یک لحظه پشیمان نشدم از غم آن دوست عمری است که مشغول نگهبـانی خـویشم من اگر ا شک به دادم نرسد میشکنم اگر از یاد تو یادی نکنم میشکنم اگر از هجر تو اهی نکشم میشکنم تک و تنها به خدا میشکنم میشکنم دور از چشم خدا؛ کاش میشد دور از چشم خدا در کوچه باغهای وسوسه پرسه زد و از هر چه میوه ممنوعه خورد. کاش میشد دور از چشم خدا به اتاقهای تاریک رفت و دست کشید بر هر چه حدس و گمان و احتمال. دور از چشم خدا؛ کاش میشد دور از چشم خدا گریخت به ناکجاآباد با هر که طوبا، با هر که اسما، با هر که هر کجا. آه! کاش میشد اندکی ـ آه فقط اندکی ـ دور از چشم خدا کاش میشد... آه!
كاش يك شب باز مهمان دو چشمت میشدم ريزه خوار مشرق خوان دو چشمت میشدم گرم گلگشـت خـراسان دو چشمت میشدم فارغ از دنيا، غزلخوان دو چشمت میشدم بـاز هـم پـابـند پيمان دو چشمت میشدم چـون كـبوترها نگهبان دو چشمت میشدم كـاش آهـوى بـيابان دو چشمت میشدم غـرق در درياى عرفان دو چشمت میشدم شـاهد اعـجاز بـاران دو چشمت میشدم مـیدرخشيدم، چراغان دو چشمت میشدم كاش يك شب باز مهمان دو چشمت میشدم آمد اما در نگاهش آن نوازشها نبود چشم خوابآلودهاش را مستی رویا نبود نقش عشق و آرزو از چهرهی دل شسته بود عکس شیدایی در آن آیینه سیما نبود لب همان لب بود اما بوسهاش گرمی نداشت دل همان دل بود اما مست و بیپروا نبود در نگاه سرد او غوغای دل خاموش بود برق چشمش را نشان از آتش سودا نبود دیدم آن چشم درخشان را ولی در این صدف گوهر اشکی که من میخواستم پیدا نبود بر لب لرزان من فریاد دل خاموش شد آخر آن تنها امید جان من تنها نبود جز من و او دیگری هم بود اما ای دریغ آگه از درد دلم زان عشق جانفرسا نبود ای نداده خوشهای زان خرمن زیباییام تا نبودی در کنارم زندگی زیبا نبود نیستی دارم دق میکنم نیستی دارم می پوسم عکساتو من یکی یکی ور میدارم میبوسم پیرهن یادگاریتو هر شب دارم بو میکنم برای برگشتن تو به آسمون رو میکنم نیستی دارم دق میکنم نیستی دارم میپوسم ...عکساتو من دونه دونه ور میدارم میبوسم از خدا میخوام دوباره تورو ببینم رو به روم .قسم به اشک حسرتم فقط همینه آرزوم نیستی دارم دق میکنم نیستی دارم میپوسم عکساتو من دونه دونه ور میدارم میبوسم یه عالمه گل میارم همرو پر پر میکنم هر شب دارم همین جوری با تنهایی سر میکنم تموم اشکام هدیه ی نبودنت کنار من .نمی دونی چی میگذره به قلب بی قرار من وای که چقدر سخته برام ثانیه ها بدون تو دلم میخواد باز ببینم چشای مهربونت و نیستی دارم دق میکنم نیستی دارم میپوسم .عکساتو من دونه دونه ور میدارم میبوسم نیستی دارم دق میکنم نیستی دارم میپوسم .عکساتو من دونه دونه ور میدارم میبوسم یه عالمه گل میارم همرو پرپر میکنم .هر شب دارم همین جوری با تنهایی سر میکنم تو چشمات مال من نیست و کسي غير از تو نمونده اگه حتي ديگه نيستي بيشتر از اين نميموند هر كسي جاي من بود كارو به آخر ميزسوند هر كسي جاي من بود عشقي نديدم از تو نگو نبود فرصتش! هر كسي جاي من بودتموم ميشد طاقتش من عاشقونه موندم با همه دلواپسي بدون يه حدي داره تحمل هر كسي!! زندگيشو نميباخت هر كسي جاي من بود با تو ديگه نميساخت هر كسي جاي من بود ببين وجودم حتي با بودن تو تنهاست!! كاشكي بدونم توي زندگيت جاي من كجاست؟؟؟
از اين بهتر نميشه بود چه با هم خوب و يكرنگيم اگر هر لحظه ميخوامت بزارش پاي دلتنگي تويي چشم و چراغ من تويي اروم جون من رفيق خنده و گريه رفيق اب و نون من خدا حفظت كنه عشقم خدا حفظت كنه جونم جدا از هم نميشه موند نه ميتوني نه ميتونم خدا حفظت كنه عشقم براي باقي عمرم دعا كن تا خدا ما رو نگه داره براي هم يه عالمه ارزو داري يكي از ارزوهاتم برام با ارزشي خيلي اگه گاهي تو روياتم تحمل ميكنم درد و به شرطي كه تو هم باش دلم ميخواد كه روز و شب پيش خودم باشي بگو اينده مال ماست به حرفت شك نميارم بگو بين من با تو ديگه فرقي نميزارم براي خريدن عشق هر کس هرچه داشت آورد ديوانه هيچ نداشت و گريست گمان کردند چون هيچ ندارد مي گريد اما هيچکس ندانست که قيمت عشق اشک است می خواهم همیشه بگریم باشد همه بپندارند هیچ ندارم ولی تو قیمتش را بدان که عشق به عاشق بودن توست روزی یک پسر کوچولو می خواست یک سنگ بزرگ را جابجا کند اما هر چه می کوشید حتی نمی توانست کوچکترین حرکتی هم به ان بدهد پدرش که از کنارش می گذشت لحظه ای به تماشای تقلای بی حاصل او ایستاد سپس رو به او کرد و گفت ببین پسرم از همه توان خود استفاده می کنی یا نه؟ پسرک با اوقات تلخی گفت اره پدر استفاده می کنم پدر ارام و خونسرد گفت نه استفاده نمی کنی تو هنوز از من نخواسته ای که کمکت کنم... عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست، و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر می گذارد عشق طوفانی و متلاطم است عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی “فهمیدن و اندیشیدن “نیست عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند عشق یک فریب بزرگ و قوی است عشق در دریا غرق شدن است عشق بینایی را می گیرد عشق خشن است و شدید و ناپایدار عشق همواره با شک آلوده است از عشق هرچه بیشتر نوشیم سیراب تر می شویم عشق نیرویی است در عاشق ،که او را به معشوق می کشاند عشق تملک معشوق است عشق معشوق را مجهول و گمنام می خواهد تا در انحصار او بماند در عشق رقیب منفور است، عشق معشوق را طعمه ی خویش می بیند دوست داشتن ایمان است و ایمان یک روح مطلق است دکتر علی شریعتی تو مامور تغییر خویشتن هستی. را مجازات نکنیم. دست بزن. که تا کنون داشته ایم. ضرب المثل کوبایی می توانیم برندگان بهتری باشیم. می شنوی، هیچ باور مکن. بازگذاشته اند. یک کلمه سه حرفی ..یک بخشی؟! همین؟؟!! میشه معنی کنید لطفا...؟! روزی در یک مراسم همسرایی تصویر کامل مسیح را در چهره ی یکی از آن جوانان همسرا یافت . جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتود ها و طرح هایی برداشت . سه سال گذشت . تابلو شام آخر تقریبا تمام شده بود اما داوینچی هنوز برای یهودا مدل مناسبی پیدا نکرده بود . کاردینال مسئول کلیسا کم کم به او فشار می آورد که نقاشی دیواری را زودتر تمام کند. نقاش پس از روزها جستجو جوان شکسته و ژنده پوش و مستی را در جوی آبی یافت . به زحمت از دستیارانش خواست او راتا کلیسا بیاورند چون دیگر فرصتی برای طرح برداشتن نداشت . گدا را که درست نمی فهمید چه خبر است به کلیسا آوردند : دستیاران سر پا نگه اش داشتند و در همان وضع داوینچی از خطوط بی تقوایی، گناه و خود پرستی که به خوبی در آن چهره نقش بسته بودند نسخه برداری کرد . وقتی که کارش تمام شد گدا که دیگر کمی مستی از سرش پریده بود چشمهایش را باز کرد و نقاشی پیش رویش را دید و با آمیزه ای از شگفتی و اندوه گفت : « من این تابلو را قبلا دیده ام » . داوینچی با تعجب پرسید : « کی ؟ » - سه سال قبل پیش از آنکه همه چیزم را از دست بدهم . موقعی که در یک گروه همسرایی آواز می خواندم ، زندگی پر رویایی داشتم و هنرمندی از من دعوت کرد تا مدل نقاشی چهره عیسی شوم !!!! بر گرفته از کتاب « شیطان و دوشیزه پریم » پائولو کوئیلو تو بيا؛ كز اول شب، در صبح باز باشد. عجب است اگر توانم كه سفر كنم ز دستت به كـجــا رود كــبــوتــر كه اسـير باز باشد. ز محبتت، نخواهم كه نظر كنم به رويت، كه محب صادق آن است كه پاكباز باشد. به كرشمه ي عنايت، نگهي به سوي ما كن؛ كــه دعــاي دردمــنــدان ز سر نـيـاز بـاشـد. سخني كه نيست طاقت كه ز خويشتن بپوشم، بـه كــدام دوســت گـويـم كه محل راز باشد؟ چه نماز باشد آن را كه تو در خيال باشي؟ تو صنم نمي گذاري كه مرا نـمـــاز باشد. نه چنين حساب كردم، چو تو دوست مي گرفتم، كــه ثــنــا و حــمــد گــويـيـم و جـفا و ناز باشد. دگرش چو باز بيني، غم دل مگوي، سعدي! كه شــب وصــال كــوتـاه و سخن دراز باشد. قدمي كه برگرفتي، به وفا و عهد ياران، اگر از بلا بـترســي، قــدم مـَجـاز باشد. ................................................................... ما ز یاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آن چه ما پنداشتیم تا درخت دوستی برگی دهد حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم گفت و گو آیین درویشی نبود ور نه با تو ماجراها داشتیم شیوهي چشمت فریب جنگ داشت سر فرو برديم و صلح انگاشتیم نکتهها رفت و شکایت کس نکرد جانب حرمت فرونگذاشتیم گلبن حسنت نه خود شد دلفروز ما دم همت بر او بگماشتیم گفت خود دادی به ما دل حافظا ما محصل بر کسی نگماشتیم ارزش یک سال را دانش آموزی که مردود شده می داند. ارزش یک ماه را مادری که فرزندی نارس به دنیا آورده می داند. ارزش یک هفته را سردبیر یک هفته نامه می داند. ارزش یک ساعت را عاشقی که انتظار معشوق را می کشد. ارزش یک دقیقه را شخصی که از قطار جا مانده و ارزش یک ثانیه را آنکه از تصادفی مرگبار جان به در برده می داند. هر لحظه گنج بزرگی است گنجتان را مفت از دست ندهید باز به خاطر بیاورید که زمان به خاطر هیچکس منتظر نمی ماند دیروز به تاریخ پیوست. دوباره خزون اومد نم نم بارون ميزنه تو صورتم بوی خاک و نم کوچه ميگه هنوز ديوونتم رعد و برق فهميده انگار زندگيم شده غم انگيز دستای کی رو گرفتی زير بارونای پاييز ميخوام اينجا با تو باشم زير بارونا دوباره ولی افسوس نه تو هستی نه ديگه بارون ميباره خزونم داره ميره نموند برگی رو درختا من هنوز منتظرم توی جاده تک و تنها ديگه بارون نميباره توی جاده پر برف به خدای آسمونا عشقت از يادم نرفته ميخوام اينجا با تو باشم زير برف و باد دوباره نيايی با خاطراتت سر ميزارم به بيابون ميخوام اينجا با تو باشم زير بزف و باد و بارون نيايی با خاطراتت سر ميزارم به بيابون دستم به تماشاي تو بر پنجره خشكيد تا آن كه از آن دور معمّاي تو را ديد هر چند گرفتار توام بيشتر از پيش هر چند دلم شعله شد و گِرد تو پيچيد اين بار ببين قسمت ما اين شده امروز تو سروتر از سروي و من بيدتر از بيد تو چشمة احساسي و من تشنة مهرم من ماه غريبانهام و چشم تو خورشيد آيا شود امروز به دام تو بيفتم؟ ـ آيينه ز چشمان پر از مهر تو پرسيد ـ سوگند به پيغمبر چشمان تو، امروز محتاج نگاه توام اي چشمة امّيد اين شب سپري شد، نفس ماه سر آمد امّا نشد از ميوه ماه تو یکی چيد! روى ابريشم چين نبض صداتو ميشه دوخت ميشه ته مونده ى دريا رو به يادت سر كشيد براى تحمل روز سياه به تو فكر مى كنم به تو فكر مى كنم به تو فكر مى كنم اشكا ى من گوله گوله مي چكن رو ماهيتابه اشكاى من قطره قطره مى چكن روى كتابام براى تحمل روز سياه به تو فكر مى كنم به تو فكر مى كنم به تو فكر مى كنم اشكا ى من گوله گوله مي چكن رو شمع روشن پر فواره ى رنگى از دو چشمه تو چكيده براى تحمل روز سياه به تو فكر مى كنم به تو فكر مى كنم به تو فكر مى كنم اين كدوم دل بازي كه زخمى تنها يى براى تحمل روز سياه به تو فكر مى كنم به بی مزگی لبخند کودکی فقیر است و بعضی وقت ها به ابهت نگاه یک عارف و گاهی به کثیفی تن آلوده ی من هیچ یک نیست عشق صداقت من در خواستن توست
كـاش يك شب میگذشتم از فراز چشم تو
كـاش يـك شب میسرودم گنبد زرد تو را
كاش يك شب مینشستم بر ضريح چشم تو
صحن و ايوان تو را اى كاش جارو میزدم
ضـامن آهـوست چشمان دو شهد روشنت
كاش يك شب معرفت میچيدم از چشمان تو
كـاش يك شب میشدم خيس نگـاه سبز تو
كاش يك شب نور مینوشيدم از چشمان تو
سخت شيرين است طعم روشن چـشمان تو
خلوت بي انتهايم را معطر ميكند
چه بهاريست خدايا؟ گل صد رنگ كه نيست
بلبلان را هوس نغمه و آهنگ كه نيست
در دل سبزه به هر باغ و چمن چون نگري
آتش جنگ بود ، سرخي نارنگ كه نيست
روز و شب زمزمه پروانه غم خويشتنم
بهر ما خسته دلان ، زمزمه چنگ كه نيست
بر لب ما نبود جز نفس سرد سكوت
در شب ما غزل مرغ شباهنگ كه نيست
چشم پر اشك مرا چون نگري طعنه نزن
گريه در خلوت تنهايي خود ننگ كه نيست!
ما عقابان فلك سير جهان پيماييم
عرصه بال و پر ما قفس تنگ كه نيست
تو زمن خسته و من از تو بسي خسته ترم
سر خود گير و برو ، ما و تو را جنگ كه نيست
من غزلخوان بهارم ، تو بد آواز خزان
قول ما و تو در اين نغمه هماهنگ كه نيست
عشقبازيست ، نه بازي ، كه مرا مات كني!
نازنينا دل ما صفحه شطرنج كه نيست
چشم گريان تو آتش فكند بر دل من
تاب اين غصه ندارم ، دلم از سنگ كه نيست
گل گلزار غزل ،جامه صد رنگ منست
چو مني را هوس جامه ي صد رنگ كه نيست
نگات دنبال من نیست و
چشاتو دزدکی دیدم
تو قهوه ات فال من نیست و
نمی دونی دیگه حالی توی احوال من نیست و
نمی دونی
تو قلب تو دیگه جایی واسه امثال من نیست و
یه ذره دلخوشی حتی توی اقبال من نیست و
بهارش این جوری باشه ، نه امسال ، سال من نیست و
نمی دونی ، نمی دونی ، نمی دونی
همه جا بوي تو جاري خودت اما ديگه نيستي
نيستي اما مونده اسمت توي غربت شبونه
ميون رنگين کمون خاطرات عاشقونه
آخرين ستاره بودي تو شب دلواپسي هام
خواستنت پناه من بود تو غروب بي کسي هام
لحظه هر لحظه پس از تو شب و گريه در کمينه
تو ديگه برنمي گردي،آخر قصه همينه
ميشکنم بي تو و نيستي به سراغم نمي آيي که ببيني
بي تو ميميرم و نيستي،تو کجايي؟تو کجايي که ببيني؟
شب بي عاطفه برگشت،شب بعد از رفتن تو
شب از نياز من پر،شب خالي از تن تو
با تو گل بود و ترانه،با تو بوسه بود و پرواز
گل و بوسه بي تو گم شد،بي تو پژمرده شد آواز
آخرين ستاره بودي تو شب دلواپسي هام
خواستنت پناه من بود تو غروب بي کسي هام
لحظه هر لحظه پس از تو شب و گريه در کمينه
تو ديگه برنمي گردي، آخر قصه همينه
ميشکنم بي تو و نيستي ،به سراغم نمي آيي که ببيني
بي تو ميميرم و نيستي،تو کجايي؟تو کجايي که ببيني؟
دوست داشتن پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن و زلال
دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هرجا که روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج می گیرد
دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی می کند
دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار وسرشار از نجابت
دوست داشتن، دراوج، از سر حد عقل فراتر میرود و فهمیدن و اندیشیدن را از زمین می کند و باخود به قله ی بلند اشراق می برد
دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در دوست می بیند و می یابد
دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی، بي انتها و مطلق
دوست داشتن در دریا شنا کردن
دوست داشتن بینایی می دهد
دوست داشتن لطیف است و نرم و پایدار
دوست داشتن سرا پا یقین است و شک ناپذیر
از دوست داشتن هرچه بیشتر، تشنه تر
دوست داشتن جاذبه ای در دوست ، که دوست را به دوست می برد
دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست
دوست داشتن دوست را محبوب و عزیز میخواهد و می خواهد که همه ی دلها آنچه را او از دوست در خود دارد، داشته باشند
در دوست داشتن است که:”هواداران کویش را چو جان خویشتن دارند”
و همواره در اضطراب است که دیگری از چنگش نرباید
و اگر ربود با هردو دشمنی می ورزد و معشوق نیز منفور می گردد
یک ابدیت بی مرز است ، که از جنس این عالم نیست
در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند.
یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.
رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.
داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.
بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!
راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی. از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.››
قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.
عابد چشم سخنگوي توام
من در اين تاريكي
من در اين تيره شب جانفرسا
زائر ظلمت گيسوي توام
گيسوان تو پريشانتر از انديشه ي من
گيسوان تو شب بي پايان
جنگل عطرآلود
شكن گيسوي تو
موج درياي خيال
كاش با زورق انديشه شبي
از شط گيسوي مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر مي كردم
كاش بر اين شط مواج سياه
همه ي عمر سفر مي كردم
من هنوز از اثر عطر نفسهاي تو سرشار سرور
گيسوان تو در انديشه ي من
گرم رقصي موزون
كاشكي پنجه ي من
در شب گيسوي پر پيچ تو راهي مي جست
چشم من چشمه ي زاينده ي اشك
گونه ام بستر رود
كاشكي همچو حبابي بر آب
در نگاه تو رها مي شدم از بود و نبود
شب تهي از مهتاب
شب تهي از اختر
ابر خاكستري بي باران پوشانده
آسمان را يكسر
ابر خاكستري بي باران دلگير است
و سكوت تو پس پرده ي خاكستري سرد كدورت افسوس سخت دلگيرتر است
شوق بازآمدن سوي توام هست
اما
تلخي سرد كدورت در تو
پاي پوينده ي راهم بسته
ابر خاكستري بي باران
راه بر مرغ نگاهم بسته
واي ، باران
باران ؛
شيشه ي پنجره را باران شست
از دل من اما
چه كسي نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربي رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
مي پرد مرغ نگاهم تا دور
واي ، باران
باران ؛
پر مرغان نگاهم را شست
اب رؤياي فراموشيهاست
خواب را دريابم
كه در آن دولت خاموشيهاست
ن شكوفايي گلهاي اميدم را در رؤياها مي بينم
و ندايي كه به من مي گويد :
”گر چه شب تاريك است
دل قوي دار ، سحر نزديك است “
دل من در دل شب
خواب پروانه شدن مي بيند
مهر صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا مي چيند
آسمانها آبي
پر مرغان صداقت آبي ست
ديده در آينه ي صبح تو را مي بيند
از گريبان تو صبح صادق
مي گشايد پر و بال
تو گل سرخ مني
تو گل ياسمني
تو چنان شبنم پاك سحري ؟
نه
از آن پاكتري
تو بهاري ؟
نه
بهاران از توست
از تو مي گيرد وام
هر بهار اينهمه زيبايي را
هوس باغ و بهارانم نيست
اي بهين باغ و بهارانم تو
سبزي چشم تو
درياي خيال
پلك بگشا كه به چشمان تو دريابم باز
مزرع سبز تمنايم را
اي تو چشمانت سبز
در من اين سبزي هذيان از توست
زندگي از تو و
مرگم از توست
سيل سيال نگاه سبزت
همه بنيان وجودم را ويرانه كنان مي كاود
من به چشمان خيال انگيزت معتادم
و دراين راه تباه
عاقبت هستي خود را دادم
آه سرگشتگي ام در پي آن گوهر مقصود چرا
در پي گمشده ي خود به كجا بشتابم ؟
مرغ آبي اينجاست
در خود آن گمشده را دريابم
ر سحرگاه سر از بالش خواب بردار
كاروانهاي فرومانده ي خواب از چشمت بيرون كن
باز كن پنجره را
تو اگر بازكني پنجره را
من نشان خواهم داد
به تو زيبايي را
بگذاز از زيور و آراستگي
من تو را با خود تا خانه ي خود خواهم برد
كه در آن شكوت پيراستگي
چه صفايي دارد
آري از سادگيش
چون تراويدن مهتاب به شب
مهر از آن مي بارد
باز كن پنجره را
من تو را خواهم برد
به عروسي عروسكهاي
كودك خواهر خويش
كه در آن مجلس جشن
صحبتي نيست ز دارايي داماد و عروس
صحبت از سادگي و كودكي است
چهره اي نيست عبوس
كودك خواهر من
در شب جشن عروسي عروسكهايش مي رقصد
كودك خواهر من
امپراتوري پر وسعت خودذ را هر روز
شوكتي مي بخشد
كودك خواهر من نام تو را مي داند
نام تو را مي خواند
گل قاصد آيا
با تو اين قصه ي خوش خواهد گفت ؟
باز كن پنجره را
من تو را خواهم برد
به سر رود خروشان حيات
آب اين رود به سرچشمه نمي گردد باز
بهتر آنست كه غفلت نكنيم از آغاز
باز كن پنجره را
صبح دميد
چه شبي بود و چه فرخنده شبي
آن شب دور كه چون خواب خوش از ديده پريد
كودك قلب من اين قصه ي شاد
از لبان تو شنيد :
”زندگي رويا نيست
زندگي زيبايي ست
مي توان
بر درختي تهي از بار ، زدن پيوندي
مي توان در دل اين مزرعه ي خشك و تهي بذري ريخت
مي توان
از ميان فاصله ها را برداشت
دل من با دل تو
هر دو بيزار از اين فاصله هاست “
قصه ي شيريني ست
كودك چشم من از قصه ي تو مي خوابد
قصه ي نغز تو از غصه تهي ست
باز هم قصه بگو
تا به آرامش دل
سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم
گل به گل ، سنگ به سنگ اين دشت
يادگاران تو اند
رفته اي اينك و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت
سوكواران تو اند
در دلم آرزوي آمدنت مي ميرد
رفته اي اينك ، اما آيا
باز برمي گردي ؟
چه تمناي محالي دارم
خنده ام مي گيرد
چه شبي بود و چه روزي افسوس
با شبان رازي بود
روزها شوري داشت
ما پرستوها را
از سر شاخه به بانگ هي ، هي
مي پرانديم در آغوش فضا
ما قناريها را
از درون قفس سرد رها مي كرديم
آرزو مي كردم
دشت سرشار ز سبرسبزي رويا ها را
من گمان مي كردم
دوستي همچون سروي سرسبز
چارفصلش همه آراستگي ست
من چه مي دانستم
هيبت باد زمستاني هست
من چه مي دانستم
سبزه مي پژمرد از بي آبي
سبزه يخ مي زند از سردي دي
من چه مي دانستم
دل هر كس دل نيست
قلبها ز آهن و سنگ
قلبها بي خبر از عاطفه اند
از دلم رست گياهي سرسبز
سر برآورد درختي شد نيرو بگرفت
برگ بر گردون سود
اين گياه سرسبز
اين بر آورده درخت اندوه
حاصل مهر تو بود
و چه روياهايي
كه تبه گشت و گذشت
و چه پيوند صميميتها
كه به آساني يك رشته گسست
شب عاشقان بيدل چه شبي دراز باشد؟!
گو به مشام می رسد بوی طلوع روی تو
وقت نظاره می رسد بار دگر به سوی تو
به حسرتم که یک نظر به سوی بی وفا کنی
ولی چه از وفا سخن که هر وفا ز کوی تو
شراب و مِی چشیده ام ولی اثر نمی کند
خمار و مست و سرخوشم ز بوی عطر موی تو
در این سرای پر ستم محبتی ندیده ام
برای درک این لغت رجوع کنم به سوی تو
به جوی خشک خود همی چه بی تکان فِتاده ام
در آرزوی لحظه ام روان شوم به جوی تو
نشسته ام به انتظار و چشم من به هر افق
که شاید از کرانه ها رسد پیام کوی تو
ميشه اسم تو رو به شعله گره زد و نسوخت
ميشه جز تو حتي آسمون آبي رو نديد
براى تصاحب روياى ماه به تو فكر مى كنم
همه دود ميشن مى سوزن ’ شام من گريه كباب
داره بازبارون مى باره’اول و آخر حرفام
براى تصاحب روياى ماه به تو فكر مى كنم
روى مهتاب قديمى’ تو سفر هاى نديده
براى تصاحب روياى ماه به تو فكر مى كنم
من كجاى شب تو رو گم كردم و تنها شدم
آخر كدوم سحر با بوسه اى پيدا شدم
دونه ى سرخ انار كه خود زيبايى
براى تصاحب روياى ماه به تو فكر مى كنم
ولی عشق
همین!...






