تبليغاتX
عشق بازی با طناب دار

عشق بازی با طناب دار

همتم بدرقه راه كن اي طاير قدس كه دراز است ره مقصد و من نو سفرم

نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 12:40 توسط بشری قرباني| |

آدمک ها

آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید

یک نفر در آب دارد می سپارد جان

یک نفر دارد که دست و پای دائم می زند

روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید

آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن

آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید

که گرفتستید دست ناتوانی را

تا توانایی بهتر را پدید آرید

آن زمان که تنگ می بندید

بر کمرهاتان کمربند

در چه هنگامی بگویم من

یک نفر در آب دارد می کند بیهوده جان قربان

آی آدمها که بر ساحل بساط دلگشا دارید

نان به سفره   جامه تان بر تن

یک نفر در آب می خواند شما را

موج سنگین را به دست خسته می کوبد

باز می دارد دهان با چشم از وحشت دریده

سایه هاتان را ز راه دور دیده

آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان بی تابیش افزون

می کند زین آبها بیرون گاه سر گه پا

آی آدمها که روی ساحل آرام در کار تماشایید

موج می کوبد به روی ساحل خاموش

پخش می گردد چنان مستی به جای افتاده. بس مدهوش

می رود نعره زنان. وین بانگ باز از دور می آید:

 

(آی آدمها..)

و صدای باد هر دم دلگزاتر

در صدای باد بانگ او رساتر

از میان آبهای دور یا نزدیک

باز در گوش این نداها

"آی آدمها...)

(سهراب سپهری)

نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 12:24 توسط بشری قرباني| |

تو اون شام مهتاب کنارم نشستی

عجب شاخ گلوار به پایم شکستی

قلم زد نگاهت به نقش آفرینی

که صورتگری را نبود این چنینی

پریزاد عشق و مه آسا کشیدی

خدا را به شور تماشا کشیدی

تو دونسته بودی چه خوش باورم من

شکفتی و گفتی از عشق پرپرم من

تا گفتم کی هستی تو گفتی یه بی تاب

تا گفتم دلت کو تو گفتی که دریاب

قسم خوردی بر ماه که عاشق ترینی

تو یک جمع عاشق تو صادق ترینی

همون لحظه ابری رخ ماهو آشفت

به خود گفتم ای وای مبادا دروغ گفت

گذشت روزگاری از آن لحظه ناب

که معراج دل بود به درگاه مهتاب

در اون درگه عشق چه محتاج نشستم

تو هر شام مهتاب به یادت شکستم

تو از این شکستن خبر داری یا نه؟!!

هنوز شور عشقو به سر داری یا نه؟؟؟

هنوزم تو شبهات اگه ماهو داری

من اون ماهو دادم به تو یادگاری

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 10:29 توسط بشری قرباني| |

تو کی هستی که نگاهت مثه قصه پر رازه ؟
تو کی هستی که تو این شب نفست غیر مجازه ؟
تو کی هستی که با اسمت پشت سایه ها می لرزه ؟
تو کی هستی که حضورت
واسه من تنها نیازه ؟
با منی مثل خود من ! مثل تن ! مثل یه پیرهن
اما بین دستای ما فاصله دور و درازه
بذار از تو گر بگیرم !‌ بذار آفتابی بمیرم
آخه این کولی یه عمر واسه تو ترانه سازه
با تو فردا رو می بینم ! سیب خورشید می چینم
با تو من صد تا کتابم
پرم از شعرای تازه
چه نگاه بی نقابی !‌ چه ترانه های نابی
انگاری تموم دنیا
توی او چشمای تو نازه
صد تا می خونه بسته
‌ پشت پلک تو نشسته
چرا چشمات رو میبندی ؟ بگو کی می خونه بازه
دل بده به زخمه ی درد ! که صدام رو نقطه چین کرد
انگاری تو ختم آواز
صدای گریه ی سازه

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 10:25 توسط بشری قرباني| |

بمون با من، گل تشنه، ببین دل بستن آسونه
ولی دل كندن عاشق، مث ِ دل كندن از جونه

چراغ گریه روشن كن، شب دلشوره و رفتن
كنار این شب زخمی، بمون با من، بمون با من

ببین امشب به یاد تو، فقط از گریه می بارم
حلالم كن تو می دونی دل بی طاقتی دارم

تماشا كن صدایی كه به دست بادها دادی
تماشا كن چراغی كه به تاریكی فرستادی

میون رفتن و موندن، كنار تو گرفتارم
تن بی سر، سر بی تن، نگو دست از تو بردارم

اگه بعد از تو می مونم، اگه بعد از تو می پوسم
خداحافظ، خداحافظ، تو رو با گریه می بوسم

خداحافظ، خداحافظ
خداحافظ، خداحافظ

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 10:10 توسط بشری قرباني| |

من اگر اشک به دادم نرسد مي شکنم
 
اگر از ياد تو يادي نکنم مي شکنم
 
بر لب کلبه ي محصور وجود،
 
من در اين خلوت خاموش سکوت،
 
اگر از ياد تو يادي نکنم، مي شکنم
 
اگر از هجر تو آهي نکشم،
 
بخدا مي شکنم مي شکنم
 
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 8:14 توسط بشری قرباني| |
          اراده آهنین زمین خوردن هفت باره

 

                و بلند شدن هشت باره است

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 7:57 توسط بشری قرباني| |

کاش مي ديدم چيست
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاري است!
آه وقتي كه تو لبخند نگاهت را
مي تاباني
بال مژگان بلندت را
مي خواباني
آه وقتي كه توچشمانت
آن جام لبالب از جاندارو را
سوي اين تشنه جان سوخته مي گرداني
موج موسيقي عشق
از دلم مي گذرد ...
روح گلرنگ شراب
در تنم مي گردد
دست ويرانگر شوق
پرپرم مي كند اي غنچه رنگين پر پر!
من در آن لحظه كه چشم تو به من مي نگرد
برگ خشكيده ايمان را
در پنجه باد
رقص شيطان خواهش را
در آتش سبز
نور پنهاني بخشش را
در چشمه مهر
اهتزاز ابديت را مي بينم
بيش از اين سوي نگاهت نتوانم نگريست
اهتزاز ابديت را ياراي تماشايم نيست
كاش مي گفتي چيست
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاري است...

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 7:55 توسط بشری قرباني| |
از خداوند پرسيدم: خدايا! چطور می توان بهتر زندگی کرد؟ خداوند جواب داد: گذشته ات را بدون هيچ تاسفی بپذير، با اعتماد به نفس زمان حال را بگذران و بدون ترس برای آينده آماده شو. ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز. شک هايت را باور نکن و هيچگاه به باورهايت شک نکن. زندگی شگفت انگيز است فقط اگر بدانيد که چطور بايد زندگی کرد.
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 12:46 توسط بشری قرباني| |

شیرین لبی شیرین تبار
مست و می آلود و خمار

مه پاره ای بی بند و بار
با عشوه های بیشمار
هم کرده یاران را ملول
هم بُرده از دلها قرار
مجموع مه رویان کنار

تو یار بی همتا کنار
زلفت چو افشان میکنی
ما را پریشان میکنی
آخر من از گیسوی تو
خود را بیاویزم به دار

یاران هوار... مردم هوار...
از دست این بی بند و بار
از دست این دیوانه یار
از کف بدادم اعتبار

می میزنم، می میزنم، جام پیاپی میزنم
هی میزنم، هی میزنم، بی اختیار

کندوی کامت را بیار
بر کام بیمارم گذار
تا جان فزاید کام تو
بر جان این دلخسته بشکسته تار

شیرین لبی شیرین تبار
مست و می آلود و خمار
مه پاره ای بی بند و بار
با عشوه های بیشمار

هم کرده یاران را ملول
هم بُرده از دلها قرار

مجموع مه رویان کنار

تو یار بی همتا کنار

زلفت چو افشان میکنی
ما را پریشان میکنی
آخر من از گیسوی تو
خود را بیاویزم به دار

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 9:30 توسط بشری قرباني| |

توبه ها را بشکنید
توبه ها را بشکنید

میخانه ها را وا کنید ای باده خواران
پیمانه را احیا کنید ای مُل گساران
میخانه ها را وا کنید ای باده خواران
پیمانه را احیا کنید ای مُل گساران

باده در ساغر کنید، توبه ای دیگر کنید، خرقه از تن برکنید

توبه ها را بشکنید، توبه ها را بشکنید‌، آمد بهاران
توبه ها را بشکنید، توبه ها را بشکنید، آمد بهاران

یادی از آئین مستانی کنید
مست پنهانی کنید...

تا سحر پیمانه گردانی کنید
مست پنهانی کنید...

روز و شب معشوقه بازی های عرفانی کنید
مست پنهانی کنید...

مست پنهانی کنید، مست پنهانی کنید، همچون خماران
توبه ها را بشکنید، توبه ها را بشکنید، آمد بهاران
توبه ها را بشکنید، توبه ها را بشکنید، آمد بهاران

عاشقان غوغا کنید
غوغا کنید...

بر دل شیدا کنید
شیدا کنید...

یک نفس گر میتوان ساغر زدن
ساغر زدن...

پس چرا اندیشه فردا کنید؟!

غصه از سر وا کنید
پیمانه را احیا کنید، پیمانه را احیا کنید

ای بیقراران!
ای بیقراران!
توبه ها را بشکنید، توبه ها را بشکنید، آمد بهاران
توبه ها را بشکنید، توبه ها را بشکنید، آمد بهاران

میخانه ها را وا کنید ای باده خواران
پیمانه را احیا کنید ای مُل گساران
میخانه ها را وا کنید ای باده خواران
پیمانه را احیا کنید ای مُل گساران

باده در ساغر کنید، توبه ای دیگر کنید، خرقه از تن برکنید

توبه ها را بشکنید، توبه ها را بشکنید‌، آمد بهاران
توبه ها را بشکنید، توبه ها را بشکنید، آمد بهاران
توبه ها را بشکنید...
توبه ها را بشکنید...
توبه ها را بشکنید...

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 9:23 توسط بشری قرباني| |

ناز مکن ناز مکن ناز مکن ای صنم
عشوه مکن هلهله آغاز مکن ای صنم
با دله سر گشته چنین ناز میکشم

روز و شب ار عشوه کنی باز میکشم
تا بنشینی به برم ای صنم
واله و شوریده سرم ای صنم
روز و شب ار بگذرم از کوی تو
میزندم میزندم تیر دو ابروی تو
وای به حال من دیوانه که افسار دلم
بسته به گیسوی تو گیسوی تو
ناز مکن ناز مکن ناز مکن ای صنم
عشوه مکن هلهله آغاز مکن ای صنم
با دله سر گشته چنین ناز میکشم

روز و شب ار عشوه کنی باز میکشم
تا بنشینی به برم ای صنم
واله و شوریده سرم ای صنم

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 9:14 توسط بشری قرباني| |

آن دم که مرا می زده بر خاک سپارید
زیر کفنم خمره ای از باده گذارید

آندم که مرا می زده بر خاک سپارید
زیر کفنم خمره ای از باده گذارید

تا در سفر دوزخ از این باده بنوشم
تا در سفر دوزخ از این باده بنوشم
بر خاک من از ساقه ی انگور بکارید
بر خاک من از ساقه ی انگور بکارید

آن لحظه که با دوزخیان کنم ملاقات
یک خمره شراب ارغوان برم به سوغات
هر قدر که در خاک ننوشیدم از این باده ی صافی
بنشینم و با دوزخیان کنم تلافی
جز ساغر و پیمانه و ساقی نشناسم
بر پایه ی پیمانه و شادیست اساسم
جز ساغر و پیمانه و ساقی نشناسم
بر پایه ی پیمانه و شادیست اساسم
گر همچو همای از عطش عشق بسوزم...از عطش عشق بسوزم
از آتش دوزخ نهراسم ..نهراسم
از آتش دوزخ نهراسم ..نهراسم
آندم که مرا می زده بر خاک سپارید
زیر کفنم خمره ای از باده گذارید

آندم که مرا می زده بر خاک سپارید
زیر کفنم خمره ای از باده گذارید

تا در سفر دوزخ از این باده بنوشم
تا در سفر دوزخ از این باده بنوشم
بر خاک من از ساقه ی انگور بکارید
بر خاک من از ساقه ی انگور بکارید....

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 9:2 توسط بشری قرباني| |

من از جهانی دگرم
من از جهانی دگرم
ساقی از این عالم واهی رهایم کن...رهایم کن
ساقی از این عالم واهی رهایم کن...رهایم کن
نمی خواهم در این عالم بمانم
نمی خواهم در این عالم بمانم
بیا از این تن آلوده و غمگین جدایم کن...جدایم کن
تو را اینجا به صد ها رنگ می جویند
تو را اینجا به صد ها رنگ می جویند
تو را با حیله و نیرنگ می جویند
تو را با نیزه ها در جنگ می جویند
تو را اینجا به گرد سنگ می جویند
تو جان می بخشی و اینجا به فتوای تو می گیرند جان از ما
تو جان می بخشی و اینجا به فتوای تو می گیرند جان از ما
نمی دانم کی ام من ...نمی دانم کی ام من
آدمم روحم خدایم یا که شیطانم
تو با خود آشنایم کن...تو با خود آشنایم کن
اگر روح خداوندی دمیده در روان آدم و حواست
اگر روح خداوندی دمیده در روان آدم و حواست
پس ای مردم....پس ای مردم
خدا اینجاست...خدا در قلب انسانهاست
به خود آ ...به خود آ تا که دریابی خدا در خویشتن پیداست
خدا در خویشتن پیداست...
همای از دست این عالم
پر پرواز خود بگشود و در خورشید و آتش سوخت

همای از دست این عالم
پر پرواز خود بگشود و در خورشید و آتش سوخت

خداوندا بسوزانم ...خداوندا بسوزانم...همایم کن...همایم کن
نمی خواهم در این عالم بمانم
بیا از این تن آلوده و غمگین جدایم کن...جدایم کن
من از جهانی دگرم...

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 8:50 توسط بشری قرباني| |
کودکان گذشته ندارند .

آدم های شجاع هميشه لجبازند .

انسان نياز به انتخاب سرنوشتش را دارد نه پذيرش آن .

چه کسی عاقل است ؟ آن که  هر کس چيزی می آموزد .

چه کسی قدرتمند است ؟ آن که بر شهواتش افسار می زند .

هيچ چيز برای سلامتی مرگ بار تر از مراقبت افراطی نيست .

کسانی در کارها موفق شدند که کمتر از خود تعريف شنيده اند.

افتادن در گل و لای ننگ نيست ننگ آن است که در همان جا بماند.

معنای زندگی من همان چيزی است که خودم می خواهم به آن بدهم .

از مخالفت نترسيد بادبادک وقتی می تواند بالا برود که با ياد مخالف مواجه شود .

زندگی شوخی زشتی است که هرچه به پايانش نزديک می شود متهجن  می شود .

خيلی جالب است اغلب نظرياتی که در باره حل مشکلات بيشتری ارائه می شود از سوی کسانی است که هيچگاه مشکل خاصی در زندگی نداشتند .

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 8:43 توسط بشری قرباني| |

دل رویا گرفته ، چه کابوسی ، مگه نه
نه خورجینی ، نه اسبی ، نه فانوسی نه ، مگه نه
نه گلدسته ، نه محراب ، نه ناقوسی ، مگه نه
بر این تخته شکنجه ، نه طاوسی ، مگه نه
در این خوابه بده بد ، من و تو خوبه خوبیم

من و تو شرق و غربیم ، شمالیم و جنوبیم

چه تصویره غریبی ، همه بی سر ، مگه نه
یکی شده با زمین باله کفتر ، مگه نه
گل قالی سر دار پلاسیده ، مگه نه
سر چل گیس قصه تراشیده ، مگه نه
نترس از این سیاهی
تو شبتابی ، مگه نه
نترس از مرگ دریا
خود آبی ، مگه نه
در این خوابه بده بد ، من و تو خوبه خوبیم

من و تو شرق و غربیم ، شمالیم و جنوبیم

هنوز دست تو تنها خود سازه ، مگه نه
با تو جمعه ی دلگیر چه دل بازه ، مگه نه
صدای تو بی پایان سر آغازه ، مگه نه
خواب این شرم شرقی چقدر نازه ، مگه نه

نترس از این سیاهی
تو شبتابی ، مگه نه
نترس از مرگ دریا
خود آبی ، مگه نه
در این خوابه بده بد ، من و تو خوبه خوبیم

من و تو شرق و غربیم ، شمالیم و جنوبیم
در این خوابه بده بد ، من و تو خوبه خوبیم

من و تو شرق و غربیم ، شمالیم و جنوبیم

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 12:47 توسط بشری قرباني| |

عصر اون روز زیر بارونو بهم برگردون
خاطراتت لب ایوونو بهم برگردون

توی فال افتاده بود عاشقمی یادت میاد
فال راست توی فنجونو بهم برگردون
عصر اون روز زیر بارونو بهم برگردون

من میخوام با تو باشم فرقی نداره چه جوری
تو بمون با این کارت جونو بهم برگردون
با نگات باز بیا آتیش بسوزون توی دلم
قد اون چشمای مجنونو بهم برگردون
عصر اون روز زیر بارونو بهم برگردون

حرف و قولات چی میشه
٬
یعنی فراموشش کنم
پس تو هم حرفای خوبم رو بهم برگردون
من میخام برم به یه جزیره به یه جای دور
اجازه م دست توئه اونو بهم برگردون
اونو بهم برگردون ... اونو بهم برگردون
اونو بهم برگردون ... اونو بهم برگردون

عصر اون روز زیر بارونو بهم برگردون
خاطراتت لب ایوونو بهم برگردون

توی فال افتاده بود عاشقمی یادت میاد
فال راست توی فنجونو بهم برگردون
عصر اون روز زیر بارونو بهم برگردون

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 12:14 توسط بشری قرباني| |

با تو ای همدرد ، ای عشق


با تو درمان يافت اين دل


خانه ات جاويد آباد

 
از تو سامان يافت اين دل


ای سراپا عاطفه ، جز ياريت ياری ندارم


ای کلامت شعر بوسه ، بی تو غم خواری ندارم


آسمان خانه ات

 
يك کهکشان رنگين کمان است


و آن نگاهت

 
روشنی چون نو عروس آسمان است



زندگانيت ترانه ، گريه هايت عاشقانه


واژه هايت ساده گويی ، گفتگوی کودکانه


ديدگانت بامدادان ، اشکهايت چشمه ساران


چهره ات رنگ سپيده ، گونه هايت لاله زاران


گيسوانت آبشاران ، زلف جنگل زير باران


پيکرت آميزه ای از عطر پاک گلعذاران



با تو ای همدرد ، ای عشق

 
با تو باران در بهاران


مثله يک قطره تو دريا

 
گم شدن در جمع ياران


با تو ای همزاد ، همدل

 
با تو ام بی باده مستم


سر نپيچم هرگز از آن عهد و پيمانی که بستم


ای سرا پا بی نيازی

 
در کنارت بی نيازم


با تو رودم ، با تو ابرم

 
هم نشيبم ، هم فرازم

آب و خاک و باد و آتش

 
خانه در تو ، جمله در تو


مهر و کين و خشم و بخشش

 
جمع در تو ، سر به سر تو

آفتاب و آسمانی ، بی نهايت بی کرانی


دشمنه سردی و ظلمت ، روشنی بخشه جهانی


آفتاب و آسمانی ، بی نهايت بی کرانی


دشمنه سردی و ظلمت ، روشنی بخشه جهانی

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 11:16 توسط بشری قرباني| |
برای گفتن من ، شعر هم به گِل مانده
نمانده عمری و صدها سخن به دل مانده
صدا که مرهم فریاد بود زخم را
به پیش زخم عظیم دلم خجل مانده
از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست
گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست
سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم
هر لحظه جز این دسته مرا مشغله ای نیست
دیری است که از خانه خرابان جهانم
بر سقف فرو ریخته ام چلچله ای نیست
در حسرت دیدار تو آواره ترینم
هر چند که تا منزل تو فاصله ای نیست
روبروی تو کیم من ؟ یه اسیر سرسپرده
چهره تکیده ای که تو غبار آینه مرده
من برای تو چی هستم ؟ کوه تنهای تحمل
بین ما پل عذابه ، منه خسته پایه ي پل
ای که نزدیکی مثلِ من ، به من اما خیلی دوری
خوب نگام کن تا ببینی چهره درد و صبوری
کاشکی میشد تا بدونی من برای تو چی هستم
از تو بیش از همه دنیا ، از خودم بیش از تو خستم
ببین که خستم ، غروره سنگم اما شکستم
کاشکی از عصای دستم یا که از پشت شکستم
تو بخونی تا بدونی از خودم بیش از تو خستم
ببین که خستم ، تنها غروره عصای دستم
از عذاب با تو بودن در سکوت خود خرابم
نه صبورم و نه عاشق ، من تجسم عذابم
تو سراپا بی خیالی ، من همه تحملِ درد
تو نفهمیدی چه دردی زانوی خستمو تا کرد
زیر بار با تو بودن ، یه ستون نیمه جونم
اینکه اسمش زندگی نیست ، جون به لبهام میرسونم
هیچی جز شعر شکستن قصه ي فردای من نیست
این ترانه ي زواله ، این صدا ، صدای من نیست
ببین که خستم تنها غروره ، عصای دستم
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 11:11 توسط بشری قرباني| |

آيا مي‌دانستيد که اصل و نسب برخي از واژه‌ها و عبارات مصطلح

در زبان فارسي در واژ‌ه‌ها عبارتي از يک زبان بيگانه قرار دارد

و شکل دگرگون شدة آن وارد زبان عامة ما شده است؟

به نمونه‌هاي زير توجه کنيد:

زِ پرتي: واژة روسي Zeperti به معني زنداني است و استفاده از آن يادگار زمان قزاق‌هاي روسي در ايران است در آن دوران هرگاه سربازي به زندان مي‌افتاد ديگران مي‌گفتند يارو زپرتي شد و اين واژه کم کم اين معني را به خود گرفت که کار و بار کسي خراب شده و اوضاعش ديگر به هم ريخته است.

 

هشلهف: مردم براي بيان اين نظر که واگفت (تلفظ) برخي از واژه‌ها يا عبارات از يک زبان بيگانه تا چه اندازه مي‌تواند نازيبا و نچسب باشد، جملة انگليسي (I shall haveبه معني من خواهم داشت) را به مسخره هشلهف خوانده‌اند تا بگويند ببينيد واگويي اين عبارت چقدر نامطبوع است! و اکنون ديگر اين واژة مسخره آميز را براي هر واژة عبارت نچسب و نامفهوم ديگر نيز (چه فارسي و چه بيگانه) به کار مي‌برند.

 

چُسان فُسان: از واژة روسي Cossani Fossani به معني آرايش شده و شيک پوشيده گرفته شده است.

شِر و وِر: از واژة فرانسوي Charivari به معني همهمه، هياهو و سرو صدا گرفته شده است.


فاستوني: پارچه اي است که نخستين بار در شهر باستون Boston در امريکا بافته شده است و بوستوني مي‌گفته‌اند.


اسکناس: از واژة روسي Assignatsia که خود از واژة فرانسوي Assignat به معني برگة داراي ضمانت گرفته شده است..

فکسني: از واژة روسي Fkussni به معني بامزه گرفته شده است و به کنايه و واژگونه به معني بيخود و مزخرف به کار برده شده است.


لگوري (دگوري هم مي‌گويند): يادگار سربازخانه‌هاي ايران در دوران تصدي سوئدي‌ها است که به زبان آلماني (Lagerhure) به فاحشة کم‌بها يا فاحشة نظامي مي‌گفتند.


نخاله: يادگار سربازخانه‌هاي قزاق‌هاي روسي در ايران است که به زبان روسي به آدم بي ادب و گستاخ مي‌گفتند Nakhal و مردم از آن براي اشاره به چيز اسقاط و به درد نخور هم استفاده کرده‌اند.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 7:46 توسط بشری قرباني| |

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 13:58 توسط بشری قرباني| |

ترکم مکن اي عشــــــــــــــــق من بي همزبانم

تنها تو يي اي نازنين آرام جــــــــــــــــــــــــــــانم


اينجا کسي در سينه اش رويـــــــــــــــــــــــــــا ندارد


دل را سپردن تا ابــــــــــــــــــد معنا ندارد


سر در گريبانم کسي هم درد من نيست


از عشـــــــــق جز تو من دگـــــــــــــر  چيزي نديدم


از فصل هاي دوستي من دل بريدم


اين زندگي ديـــــــــــــــــگر سرو سامان ندارد


ديگر به عشق من کسي ايمان ندارد


ديگر نمي داند که را بايد صدا زد


اين قلب را تا کي به طوفان بلا زد


من باغبان فصل هاي انتظـــــــــــــــــــارم


تو خوب مي داني من اينجــــــــــــــــــــــا بي قرارم

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 13:50 توسط بشری قرباني| |

دیگه ندارم طاقتی

دیگه نمونده فرصتی

بزار یه کم نگات کنم شاید نباشه مهلتی

بزار تا آخرین نفس با دل خوش رهات کنم

برو به راه جاده ها شاید بشه نگات کنم

شاید بشه یه بار دیگه تورو تو آغوش بگیرم

به من بگی دوستت دارم جلوی چشمات بمیرم

سر روی شونت بزارم

پا روی قلبم نزاری

اشک تو چشات حلقه بشه

به من بگی دوستم داری

اما همش خیاله که تو رو دوباره ببینم

اگه که پیشم نباشی تو اوج غربت می میرم

اگه یه روز تنها شدی

چشمات به جاده ها ندوز

بدون یکی منتظره

یکی دوستت داره هنوز

باشه گلم؟؟؟

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 13:45 توسط بشری قرباني| |
تو زندگیم خیلی کارا کردم خیلی گناه ها خیلی .........

از خدا خواستم کمکم کنه 

   شکرش میکنم شاید داره امتحانم میکنه (اما خیلی سخته)

میگن خدا کسایی رو که خیلی دوست داره امتحان میکنه

پس بازم  میگم خدا جون دوست دارم و راضیم به رضای تو

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 12:44 توسط بشری قرباني| |

تو بگو بهار قشنگه من ميشم بهار تو
تو بگو بمون منم نميرم از کنار تو

تو بگو منو نميخواي ديگه خسته کردمت
گر چه سخته امّا من دور ميشم از ديار تو

تو بگو سرد هوا منم ميشم خورشيد تو
تو بگو که نا اميدي من ميشم اميد تو

تو بگو دلم گرفته از همه دورنگيها
مشکي ميشم مظهر يه رنگي ميشم واسه تو

تو بگو خدا کنه بارون بياد از آسمون
به خدا قسم ميدم گريه کنه براي تو

اگه غمگين بشي از دستم ناراحت بشي
ميميرم که تا ابد پاک بشم از خيال تو

کاش تموم نميشد اين روزا ، اين خاطرها
تو ميموندي واسه من منم ميموندم واسه تو

تقدیم به  كسي كه مثل خون تو رگهامه(.... عزیزم)
 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 12:20 توسط بشری قرباني| |
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 11:29 توسط بشری قرباني| |

به نام خداوند بخشنده بخشايشگر

ص، سوگند به قرآنى كه داراى ذكر است (كه اين كتاب، معجزه الهى است). (1)

ولى كافران گرفتار غرور اختلافند! (2)

چه بسيار اقوامى را كه پيش از آنها هلاك كرديم؛ و به هنگام نزول عذاب فرياد مى‏زدند (و كمك مى‏خواستند) ولى وقت نجات گذشته بود! (3)

 


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 10:42 توسط بشری قرباني| |
غنچه خندید ولی باغ به این خنده گریست
غنچه آن روز ندانست که این گریه ز چیست !
باغ پر گل شد و هر غنچه به گل شد تبدیل
گریه باغ فزون تر شد و چون ابر گریست
باغبان آمد و یک یک همه گلها را چید
باغ عریان شد و دیدند که از گل خالی است
باغ پرسید چه سودی بری از چیدن گل ؟!
گفت : پ‍‍ژمردگی اش را نتوانم نگریست
من اگر ز روی هر شاخه نچینم گل را
چه به گلزار و چه گلدان دگر عمرش فانی است
همه محکوم به مرگند چه انسان ، چه گیاه
این چنین است همه کاره جهان تا باقی است !!!

گریه ی باغ از آن بود که او میدانست
غنچه گر گل بشود هستی او گردد نیست !!
رسم تقدیر چنین است و چنین خواهد بود
می رود عمر ولی خنده به لب باید زیست
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 10:8 توسط بشری قرباني| |

طعم خیس اندوه و اتفاق افتاده

یه آه ... خداحافظ ... یه فاجعه ی ساده

خالی شدم از رؤیا، حسی منو از من بُرد

یه سایه شبیهِ من پشتِ پنجره پژمرد

ای معجزه ی خاموش یه حادثه روشن شو

یه لحظه، فقط یک آه، همجنس شکفتن شو

از روزن این کنجِ خاکستری  پَرپَر

مشغولِ تماشای ویرون شدن  من شو

برگرد با برگشتن از فاصله دورم کن

یه خاطره با من باش یه گریه مرورم کن

از گرگر بی رحم  این تجربه ی من سوز

پرواز رهایی باش به ضیافت  دیروز

به کوچه که پیوستی شهر از تو لبالب شد

لحظه آخر لحظه شب عاقبت  شب شد

آغوش جهان رو به دلشوره شتابان بود

راهی شدن حرف  نقطه چین  پایان بود

ای معجزه ی خاموش یه حادثه روشن شو

یه لحظه فقط یه آه همجنس  شکفتن شو

از روزن این کنج  خاکستری  پَرپَر

مشغول  تماشای ویرون شدن  من شو

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 8:6 توسط بشری قرباني| |

عاشق مي‌خواست به سفر برود. روزها و ماه‌ها و سال‌ها بود که چمدان مي‌بست. هفته‌ها را تا مي‌کرد و توي چمدان مي‌گذاشت. ماه‌ها را مرتب مي‌کرد و روي هم مي‌چيد و سال‌ها را جمع مي‌کرد و به چمدانش اضافه مي‌کرد. او هر روز توي جيب‌هاي چمدانش شنبه و يکشنبه مي‌ريخت و چه قرن‌هايي را که ته ته چمدانش جا داده بود.


سال‌ها بود که خدا تماشايش مي‌کرد و لبخند مي‌زد و چيزي نمي‌گفت. اما سرانجام روزي خدا به او گفت: فکر نمي‌کني سفرت دارد دير مي‌شود؟ چمدانت زيادي سنگين است. با اين همه سال و قرن و اين همه ماه و هفته چه مي‌خواهي بکني؟

عاشق گفت: خدايا! عشق، سفري دور و دراز است. من به همه اين ماه‌ها و هفته‌ها احتياج دارم. به همه اين سال‌ها و قرن‌ها، زيرا هر قدر که عاشقي کنم، بازهم کم است.

خدا گفت: اما عاشقي، سبکي است. عاشقي، سفر ثانيه است. نه درنگ قرن‌ها و سال‌ها.

بلند شو و برو و هيچ چيز با خودت نبر، جز همين ثانيه که من به تو مي‌دهم.

عاشق گفت: چيزي با خود نمي‌برم، باشد. نه قرني و نه سالي و نه ماه و هفته‌يي را. اما خدايا! هر عاشقي به کسي محتاج است. به کسي که همراهي‌اش کند. به کسي که پا به پايش بيايد. به کسي که اسمش معشوق است.

خدا گفت: نه؛ نه کسي و نه چيزي. "هيچ چيز" توشه توست و "هيچ کس" معشوق تو، در سفري که نامش عشق است.

و آنگاه خدا چمدان سنگين عاشق را از او گرفت و راهي‌اش کرد.

عاشق راه افتاد و سبک بود و هيچ چيز نداشت. جز چند ثانيه که خدا به او داده بود. عاشق راه افتاد و تنها بود و هيچ‌کس را نداشت. جز خدا که هميشه با او بود.

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 7:58 توسط بشری قرباني| |