تبليغاتX
عشق بازی با طناب دار

عشق بازی با طناب دار

همتم بدرقه راه كن اي طاير قدس كه دراز است ره مقصد و من نو سفرم

زیر خاکستر ذهنم باقی‌ست

آتشی سرکش و سوزنده هنوز

یادگاری است ز عشقی سوزان

که بود گرم و فروزنده هنوز

***

عشقی آن‌گونه که بنیان مرا

سوخت از ریشه و خاکستر کرد

غرق در حیرتم از این که چرا

مانده‌ام زنده هنوز؟

***

گاه‌گاهی که دلم می‌گیرد

پیش خود می‌گویم:

آن که جانم را سوخت

یاد می‌آرد از این بنده هنوز؟

***

سخت‌جانی را بین

که نمردم از هجر

مرگ صدبار به از

بی تو بودن باشد

گفتم از عشق تو من خواهم مرد

چون نمردم، هستم

پیش چشمان تو شرمنده هنوز

***

گرچه از فرط غرور

اشکم از دیده نریخت

بعد تو لیک پس از آن همه سال

کس ندیده به لبم خنده هنوز

***

گفته بودند که:

از دل برود یار چو از دیده برفت

سال‌ها هست که از دیده‌ی من رفتی، لیک

دلم از مهر تو آکنده هنوز

***

دفتر عمر مرا

دست ایام ورق‌ها زده است

زیر بار غم عشق

قامتم خم شد و پشتم بشکست

در خیالم اما

همچنان روز نخست

تویی آن قامت بالنده هنوز

***

در قمار غم عشق

دل من بردی و با دست تهی

منم آن عاشق بازنده هنوز

***

«آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش»

گر که گورم بشکافند عیان می‌بینند

زیر خاکستر جسمم باقی است

آتشی سرکش و سوزنده هنوز

حمید مصدق

نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 14:1 توسط بشری قرباني| |
عزيزم!

مي تواني خوشحال باشي، چون من دختر كم توقعي هستم. اگر مي گويم بايد تحصيلكرده باشي، فقط به خاطر اين است كه بتواني خيال كني بيشتر از من مي فهمي ! اگر مي گويم بايد خوش قيافه باشي، فقط به خاطر اين است كه همه با ديدن ما بگويند "داماد سر است!"  و تو اعتماد به نفست هي بالاتر برود!

اگر مي گويم بايد ماشين بزرگ و با تجهيزات كامل داشته باشي، فقط به اين خاطر است كه وقتي هر سال به مسافرت دور ايران مي رويم توي ماشين خودمان بخوابيم و بي خود پول هتل ندهيم !

اگر از تو خانه مي خواهم، به خاطر اين است كه خود را در خانه اي به تو بسپارم كه تا آخر عمر در و ديوارآن، خاطره اش را برايم حفظ كنند و هرگوشه اش يادآور تو و آن شب باشد!

اگر عروسي آن چناني مي خواهم، فقط به خاطر اين است كه فرصتي به تو داده باشم تا بتواني به من نشان بدهي چقدر مرا دوست داري و چقدر منتظر شب عروسيمان بوده اي!

اگر دوست دارم ويلاي اختصاصي كنار دريا داشته باشي، فقط به خاطر اين است كه از عشق بازي كنار دريا خوشم مي آيد ... جلوي چشم همه هم كه نمي‌شود!

اگر مي گويم هرسال برويم يك كشور را ببينيم، فقط به خاطر اين است كه سالها دلم مي خواست جواب اين سوال را بدانم كه آيا واقعا "به هركجا كه روي آسمان همين رنگ است"؟! اگر تو به من كمك نكني تا جواب سوالاتم را پيدا كنم، پس چه كسي كمكم كند؟!

اگر از تو توقع ديگري ندارم، به خاطر اين است كه به تو ثابت كنم چقدر برايم عزيزي!

و بالاخره ...


اگر جهيزيه چنداني با خودم نمي آورم، فقط به خاطر اين است كه به من ثابت شود تو مرا بدون جهيزيه سنگين هم دوست داري و عشقمان فارغ از رنگ و رياي ماديات است.
  
نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 12:12 توسط بشری قرباني| |
استادى در شروع کلاس درس، لیوانى پر از آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟

شاگردان جواب دادند : پنجاه گرم , صد گرم و ...استاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نمی‌دانم دقیقاً وزنش چقدر است.
اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقى خواهد افتاد.
شاگردان گفتند: هیچ اتفاقى نمی‌افتد.
استاد پرسید: خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقى می‌افتد؟
یکى از شاگردان گفت: دست‌تان کم‌کم درد می‌گیرد.
حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟
شاگرد دیگرى جسارتاً گفت: دست‌تان بی‌حس می‌شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار می‌گیرند و فلج می‌شوند. و مطمئناً کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند.
استاد گفت: خیلى خوب است. ولى آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است؟
شاگردان جواب دادند: نه
پس چه چیز باعث درد و فشار روى عضلات می‌شود؟ من چه باید بکنم؟
شاگردان گیج شدند. یکى از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید.

استاد گفت: دقیقاً. مشکلات زندگى هم مثل همین است.
اگر آنها را چند دقیقه در ذهن‌تان نگه دارید، اشکالى ندارد. اگر مدت طولانی‌ترى به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد.
اگر بیشتر از آن نگه‌شان دارید، فلج‌تان می‌کنند و دیگر قادر به انجام کارى نخواهید بود.
فکر کردن به مشکلات زندگى مهم است. اما مهم‌تر آن است که در پایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید.
به این ترتیب تحت فشار قرار نمی‌گیرید، هر روز صبح سرحال و قوى بیدار می‌شوید و قادر خواهید بود از عهده هر مسئله و چالشى که برایتان پیش می‌آید، برآیید!
دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذار. زندگى همین است!

نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 8:7 توسط بشری قرباني| |
گریه کنم یا نکنم
حرف بزنم یا نزنم
من از هوای عشق تو ، دل بکنم یا نکنم
 این سوال بی‌ جواب ، پناه به آینه می برم
خیره به تصویر خودم ، می پرسم از کی‌ بگذرم

یه سوی این قصه تویی‌
یه سوی این قصه منم
بسته به هم وجود ما
تو بشکنی ، من می شکنم

گریه کنم یا نکنم
حرف بزنم یا نزنم
من از هوای عشق تو ، دل بکنم یا نکنم
نه از تو می ‌شه دل برید
نه با تو می ‌شه دل سپرد
نه عاشق تو می ‌شه موند
نه فارغ از تو می ‌شه موند
هجوم بن بست رو ببین ، هم پشت سر ، هم رو به رو
راه سفر با تو کجاست
من از تو می پرسم بگو
بن بست این عشق رو ببین ، هم پشت سر ، هم رو به رو
راه سفر با تو کجاست
من از تو می پرسم بگو
گریه کنم یا نکنم
حرف بزنم یا نزنم
من از هوای عشق تو ، دل بکنم یا نکنم
تو بال بسته ی منی‌
من ، ترس پرواز تو ام
برای آزادی عشق از این قفس من چه کنم
گریه کنم یا نکنم
حرف بزنم یا نزنم
من از هوای عشق تو ، دل بکنم یا نکنم
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 13:32 توسط بشری قرباني| |
برای گفتن من . شعر هم به گل مانده
نمانده عمری و صدها سخن به دل مانده
صدا که مرهم فریاد بود زخم را
به پیش زخم عظیم دلم خجل مانده
از دست عزیزان چه بگویم . گله ای نیست
گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست
سرگرم به خود زخم زدن . در همه عمرم
هر لحظه جز این دسته مرا مشغله ای نیست
از دست عزیزان چه بگویم . گله ای نیست
گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست
سرگرم به خود زخم زدن . در همه عمرم
هر لحظه جز این دسته مرا مشغله ای نیست
دیری است که از خانه خرابان جهانم
بر سقف فروریخته ام چلچله ای نیست
در حسرت دیدار تو آواره ترینم
هر چند که تا منرل تو فاصله ای نیست
روبروی تو کیم من ؟ یه اسیر سرسپرده
چهره تکیده ای که تو غبار آینه مرده
من برای تو چی هستم ؟ کوه تنهای تحمل
بین ما پل عذابه . من خسته . پایه پل
ای که نزدیکی مثل من به من اما خیلی دوری
خوب نگاه کن تا ببینی چهره درد و صبوری
کاشکی میشد تا بدونی من برای تو چی هستم
از تو بیش از همه دنیا . از خودم بیش از تو خسته ام
ببین که خسته ام . غرور سنگم اما شکستم
کاشکی از عصای دستم یا که از پشت شکسته ام
تو بخونی یا بدونی از خودم بیش از تو خسته ام
ببین که خسته ام . تنها غروره . عصای دستم
از عذاب با تو بودن در سکوت خود خرابم
نه صبورم و نه عاشق . من تجسم عذابم
تو سراپا بی خیالی . من همه تحمل درد
تو نفهمیدی چه دردی زانوی خسته امو تا کرد
زیر بار با تو بودن . یه ستون نیمه جونم
این که اسمش زندگی نیست . جون به لبهام میرسونم
هیچی جز شعر شکستن . قصه فردای من نیست
این ترانه زواله . این صدا . صدای من نیست
ببین که خسته ام . تنها غروره . عصای دستم
کاشکی میشد تا بدونی من برای تو چی هستم
از تو بیش از همه دنیا . از خودم بیش از تو خسته ام
ببین که خسته ام . غرور سنگم اما شکستم
از عذاب با تو بودن در سکوت خود خرابم
نه صبورم و نه عاشق . من تجسم عذابم
تو سراپا بی خیالی . من همه تحمل درد
تو نفهمیدی چه دردی زانوی خسته امو تا کرد

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 11:52 توسط بشری قرباني| |

یک گروه تحقیقاتی نسبت به گسترش شیطان‌پرستی در جامعه هشدار داد و خبر داد كه اكنون بیش از ۷۰ فرقه شیطان‌پرستی در کشور فعال هستند.
به گزارش برنا، موقعیت جغرافیایی فعالیت این جریان مخرب و ویرانگر اخلاقی برخی ازشهرهای نقاط مرکزی و جنوب غربی ایران است و خشونت، خونخواری و آدم زدایی از ویژگی های آن به شمار می رود به گونه ای که برخی از جوانان هوادار این جریان‌ها با آسیب رساندن به خود و دیگران درصدد ارتقای جایگاه خویش در گروه هستند.
بنا بر این گزارش، رفتار خشونت آمیز اعضای گروهای شیطان پرست با حیوانات و برخی از اطرافیان نیز بسیار تاسف‌بار و قابل تامل است.
یک کارشناس ارشد فرهنگی با اشاره به پوشش ها و مدل‌های جدید مد برخی از دختران و پسران از گسترش فعالیت گروه های شیطان پرستی ابراز نگرانی کرد و گفت: این جریان ضد فرهنگی از دهه ۷۰ وارد کشور شد و در سایه غفلت مسئولان به سرعت در قالب شبکه های زیرزمینی در برخی از شهرستان ها و مراکز استان و همچنین تهران بزرگ ریشه دوانید.
به نوشته برنا، در تحقیقات مستندی که به تازگی در اختیار مسئولان ارشد کشور قرار گرفته است، لباس های گشاد، لباس های رنگی جلف، انگشتر‌های خاص تیغ دار، دستبندهای متنوع و عجیب، گردنبندهای اسکلتی با موهای بلند یا سر طاس به عنوان نشانه‌های ویژه گروه‌های همسو با شیطان پرستی بیان شده است.
در این گزارش تاکید شده است که علاوه بر ماهواره ها و سایت‌های اینترنتی، انتشار کتب متعدد برای ترویج این جریان در داخل کشور عامل رواج این فرقه ها شده است.

برنا خاطرنشان ساخت: جریان شیطان پرستی در غرب با ابزار موسیقی اعلام موجودیت کرد و روابط نامشروع، موسیقی متال، رفتارهای ساحرانه و اعمال و مناسک خاص ماورایی و جادوگری از ویژگی های این جریان است.
یك عضو گروه تحقیقی كه علاوه بر گزارش، فیلم مستندی از فعالیتها و رفتارهای شیطان پرستان در ایران تهیه كرده است،‌ در گفت وگو با برنا، حتی از نفوذ علائم گروههای شیطان پرستی در رسانه های گروهی کشور سخن گفت و از این وضعیت، ابراز تاسف کرد.
وی كه نامش فاش نشده است، گفت: متاسفانه برخی از آهنگ های آگهی بازرگانی، و تیتراژ برخی فیلمها و سریال ها، در کنار صحنه آرایی برخی برنامه ها، برگرفته از آئین‌ها و ملودی‌های گروههای شیطان پرستی است.

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 9:59 توسط بشری قرباني| |
چــه بـاز در دلت آمــد که مهـر برکنـدی

چــه شد که یار قدیم از نظر بیفکنـدی

زحد گذشت جدایی میان ماای دوست

هنـــوز وقت نیـامــد کــه بــاز پیـونــدی

بــود کــه پیش تــو میرم اگر مجـال بود

وگــر نــه بـر سـر کـویت به آرزومنـدی

دری به روی من ای یار مهربان بگشای

که هیـچ کس نگشــاید اگر تو دربندی

مـــرا و گــر همــه آفاق خــوبـــرویاننـد

به هیچ روی نمی‌باشد از تو خرسندی

هــزار بار بگفتـــم کــه چشم نگشایم

به روی خوب ولیکن توچشم می‌بندی

مگـــر در آینــه بینــی و گر نه در آفـاق

به هیـــچ خلـق نپندارمت که ماننـدی

حدیث سعـــدی اگر کائنــات بپسندند

به هیــچ کار نیــاید گرش تو نپسندی

مــرا چـه بندگی از دست و پای برخیزد

مگــر امیــد به بخشــایش خــداونـدی

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 9:29 توسط بشری قرباني| |
 

و عشق آغاز رفتن بود

و تنها بهانه برای ماندن ...

آنجاکه خداوند دانه های مهربانی را در اوایل سحرگاه

میان منو تو تقسیم کرد

پرواز بهانه ی ماندن امروز ماست ....

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 9:28 توسط بشری قرباني| |

ما معتقدیم که عشق سر خواهد زد

بر پشت ستم کسی تبر خواهد زد

سوگند به هر ۱۴ آیه ی نور

سوگند به زخم های سرشار غرور

آخر شب سرد ما سحر می گردد

مهدی به میان شیعه بر می گردد.

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 13:54 توسط بشری قرباني| |

صد هزار بار به این پسره گفتم موقع نماز مادرتو اذیت نکن

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 13:37 توسط بشری قرباني| |

 

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دستکم یکی در میانشان
بی‌تردید مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دستکم یکی از آن‌ها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.

و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگه‌دارد.

همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک می‌کنند
چون این کارِ ساده‌ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می‌کنند
و با کاربردِ درست صبوری‌ات برای دیگران نمونه شوی.

و امیدوام اگر جوان هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیده‌ای، به جوان‌نمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرنده‌ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می‌ دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.

امیدوارم که دانه‌ای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.

بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: «این مالِ من است»
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!

و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پس‌فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.

اگر همه‌ی این‌ها که گفتم فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم!

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 10:10 توسط بشری قرباني| |
پسركی از مادرش پرسید : مادر چرا گریه می كنی؟

مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت : نمی دانم عزیزم ، نمی دانم

پسرك نزد پدرش رفت و گفت : بابا ، چرا مامان همیشه گریه می كند؟ او چه می خواهد؟

پدرش تنها دلیلی كه به ذهنش می رسید ، این بود : همه ی زنها گریه می كنند ، بی هیچ دلیلی

پسرك متعجب شد ولی هنوز از اینكه زنها خیلی راحت به گریه می افتند، متعجب بود

یكبار در خواب دید كه دارد با خدا صحبت می كند ، از خدا پرسید: خدایا چرا زنها این همه گریه می كنند؟

خدا جواب داد : من زن را به شكل ویژه ای آفریده ام . به شانه های او قدرتی داده ام تا بتواند سنگینی زمین را تحمل كند

به بدنش قدرتی داده ام تا بتواند درد زایمان را تحمل كند ، به دستانش قدرتی داده ام كه

حتی اگر تمام كسانش دست از كار بكشند ، او به كار ادامه دهد

به او احساسی داده ام تا با تمام وجود به فرزندانش عشق بورزد ، حتی اگر او را هزاران بار اذیت كنند

به او قلبی داده ام تا همسرش را دوست بدارد ، از خطاهای او بگذرد و همواره در كنار او باشد و به او اشكی داده ام

تا هرهنگام كه خواست ، فرو بریزد . این اشك را منحصرا برای او خلق كرده ام تا هرگاه نیاز داشت بتواند از آن استفاده كند

زیبایی یك زن در لباسش ، مو ها ، یا اندامش نیست . زیبایی زن را باید در چشمانش جست و جو كرد

زیرا تنها راه ورود به قلبش آْنجاست

                                
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 9:50 توسط بشری قرباني| |
اگه همديگرو دوست داريد ، به هم بگيد ، خجالت نکشيد ، عشق رو از هم دريغ نکنيد ، خودتونو پشت القاب و اسامی مخفی نکنيد ، منتظر طرف مقابل نباشيد، شايد اون از شما خجالتی تر و عاشق تر باشه.

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 9:48 توسط بشری قرباني| |

عشق یعنی دیدن یک آینه ....دیدن خود... لیک دیداری ز یار....


تا ببینی در وجود ت یار را .. او که شد بر دل تمام زندگی..


دیدن آن دل طپیدنهای گرم...در نگاهت گرمی عشقی ،باو ...


بر لبانت ،نام او جاری ، روان!...در کنارش بودنی در هر زمان...


در امید و آرزوها ...در خیال... تا رسیدنها باو ... تابه وصال...


زندگی :یعنی ترا عاشق شدن ...همره نام تو هم جاری شدن...


چشمه ’ جوشان و گرم عاشقی ... در وفایت تا ابد راهی شدن!!!


نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 9:43 توسط بشری قرباني| |

نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 9:33 توسط بشری قرباني| |

الف: اشتیاق برای رسیدن به نهایت آرزوها

ب:
بخشش برای تجلی روح و صیقل جسم

پ:
پویاپی برای پیوستن به خروش حیات

ت: تدبیر برای دیدن افق فرداها

ث: ثبات برای ایستادن در برابر باز دارنده ها

ج:
جسارت برای ادامه زیستن

چ:
چاره اندیشی برای گریز از گرداب اشتباه

ح:
حق شناسی برای تزکیه نفس

خ:
خودداری برای تمرین استقامت

د:
دور اندیشی برای تحول تاریخ

‌ذ:
ذکر گوپی برای اخلاص عمل

ر:
رضایت مندی برای احساس شعف

ز:
زیرکی برای مغتنم شمردن دم ها

ژ:
ژرف بینی برای شکافتن عمق دردها

س:
سخاوت برای گشایش کارها

ش:
شایستگی برای لبریز شدن در اوج

ص:
صداقت برای بقای دوستی

ض:
ضمانت برای پایبندی به عهد

ط:
طاقت برای تحمل شکست

ظ:
ظرافت برای دیدن حقیقت پوشیده در صدف

ع:
عطوفت برای غنچه نشکفته باورها

غ:
غیرت برای بقای انسانیت

ف:
فداکاری برای قلب های دردمند

ق:
قدر شناسی برای گفتن ناگفته های دل

ک:
کرامت برای نگاهی از سر عشق

گ:
گذشت برای پالایش احساس

ل:
لیاقت برای تحقق امیدها

م:
محبت برای نگاه معصوم یک کودک

ن:
نکته بینی برای دیدن نادیده ها

و:
واقع گرایی برای دستیابی به کنه هستی

ه:
هدفمندی برای تبلور خواسته ها

ی: یکرنگی برای گریز از تجربه دردهای مشترک

نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 12:49 توسط بشری قرباني| |

خداوندا

 اگر روزي بشر گردي

 ز حال ما خبر گردي

 پشيمان مي شوي از قصه خلقت

 از اين بودن از اين بدعت

 خداوندا

نمي داني که انسان بودن و ماندن در اين دنيا

چه دشوار است

 چه زجري مي کشد آنکس که انسان است

و  از احساس سرشار است

نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 12:17 توسط بشری قرباني| |
زندگي يعني بازي سه ، دو ، يک ? سوت داور............ بازي شروع شد!!! دويدي ، دست و پا زدي ، غرق شدي ، دل شکستي ، عاشق شدي ، بي رحم شدي ، مهربان شدي? بچه بودي ، بزرگ شدي ، پير شدي سوت داورــــــ0?ــــــــــ بازي تمام شد... زندگي را باختي
نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 12:2 توسط بشری قرباني| |

بین ما فاصله ای نیست به جز فراموشی ٬

تو را به یاد خواهم آورد. تو را به یاد خواهم داشت .

تو را هرشب در رویاهایم تکرار خواهم کرد و هر روز

 صبح که بر می خیزم گوشه لبم خنده است ٬

بین من و تو رازهای نگفته ایست  که

هرگز به کلام نخواهم آورد.

نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 11:59 توسط بشری قرباني| |

بگذار تا شيطنت عشق چشمان تو را بر عريانی خويش بگشايد،

             هر چند معنی آن جز رنج و پريشانی نباشد،

            اما کوری را هرگز به خاطر آرامش تحمل مکن!

                                                                     دکتر شریعتی

نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 9:33 توسط بشری قرباني| |

دوبــــاره دیــــدن تـــــو                     شبِ سیاه غـــم رو

                      ستـاره بــــارونــــم کــــرد

 چشات موجهای دل رو                  شراب ِ ناب اشک رو

                     شراره بــــارونــــم کـــرد

 دوبـــــاره رفـتــنــت رو                  غـــرور بــــی حـیـا رو

                     به غـم بـیـرونـم کــــــرد

 حــالا دیــگه شبــا رو                 روزای بی چشات تو

                    گریــه داغــونـــم کـــــرد

 کشیــدن انتظار رو                    رویــــای با خیال تو

                   خدا همه لحظه هام کرد  

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 12:56 توسط بشری قرباني| |

امید است روزی با تو بودن

                                 در کنارت چون عشق ( شمع) پایداربودن

 امید است بوسه ای از گونه هایت

                                 شانــه ای بــا مهر بـــر گیــسوانــت

 امید است دست هایت،دست گیرم

                                 همچو تیری در قلـبـت، آرام گیـــرم

 امید است قطره ی دریایت شوم

                                 دلتنگی هایـــت را غم خوارت شوم

 امید است روزی امیدوارم گردی

                                عشقم را در قـلـبــــت پاسدار گردی

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 12:37 توسط بشری قرباني| |

عشق را چگونه می شود نوشت!!!

در گذر این لحظات پُر شتابِ شبانه

که به غفلت آن سوالِ بی جواب گذشت

دیگر حتی فرصت دروغ هم برایم نمانده است.

وگرنه چشمانم را میبستم

و به آوازی گوش میدادم

که در آن دلی می خواند:

من تو را

او را

کسی را دوست میدارم.

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 12:23 توسط بشری قرباني| |

 

بدون شرح..........





نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 12:8 توسط بشری قرباني| |
 

سادگی مرا ببخش که خویش را تو خوانده ام

برای برگشتن تو به انتظار ماندهام

سادگی مرا ببخش که دلخوش از تو بوده ام

تو را به انگشتر شعر مثل نگین نشانده ام

به من نخند و گریه کن چرا که جز نیاز تو

هر چه نیاز بود و هست از در خانه رانده ام

اگر به کوتاهی خواب ، خواب مرا سایه شدی

به جرم آن داغ عطش بر لب خود نشانده ام

گلوی فریاد مرا سکوت دعوت توبود

ولی من این سکوت را به قصه ها رسانده ام

دوباره از صداقتم دامی برای من نساز

از ابتدا دست تو را در این قمار خوانده ام

گناه از تو بود و من نیازمند بخششت

چرا که من در ابتدا تو را ز خود نرانده ام

گناهکار هر که بود کیفر آن مال من است

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 12:2 توسط بشری قرباني| |

شبی از فرط شيدائی نشستم

کنار پيچک تنهائــی خويش

 گسستم حلقه های زلف او را

بديدم قامتی بی برگ و بی نيش

 بگفت از درد هجرت بی شکيبم

وز آن دردی تو داری بی نصيبم

 ندارم ضجه ای کز دل برآرم

که من از کرده هايم شرمسارم

 گنه کردم چه شد آن نو بهارم

که من چشم از تو ديگر بر ندارم

 سکوتم را تو بشکن سايه سارم

که من فردا به صحرا رهسپارم

 فنا شد هستی من ؛ برگ و بارم

چنان ابر بهاری بيقرارم

 رها کن شاخه هايم را تو ای دوست

که من تا عمر دارم اشک بارم

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 8:40 توسط بشری قرباني| |
263aav4.jpg
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 13:56 توسط بشری قرباني| |

غمی نشسته بر دلم مرا رها نمیکند ..نگاه کن که با دلم چه کارها نمیکند..

ببین کنار لحظه ها تن شکسته ی مرا ..بیا که بی تو غم مرا از خود جدا نمی کند....

تمام خلوت مرا شکسته حجم خستگی..چگونه دست های تو مرا دعا نمی کند..

قسم به خلوت دل و ترانه خسته ام ..کسی در خیال را بجز تو وا نمی کند

نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 14:21 توسط بشری قرباني| |

بی  تو  ای  شیرین  من  دانی  که  من   دیوانه ام

مرغ بی بالم   که    در   کنجی    چنین    ویرانه ام

من   که  در میخانه  می بینم   شرابی نیست پس

راز     چشمانت     نمی گوید   چرا    مستانه ام ؟

دوستت   دارم   چه   سان   گویم  که  تو باور کنی

آنچه می گویم من ازاین  عشق  و این  افسانه ام

من  دلم   می جوشد از  اسرار عشق  و  عاشقی

خاموشم اما  چرا  این   سان  ز  خود  بیگانه ام   ؟

هر شب از   رویای   وصلت  تا  سحر   گریان   منم

همچو شمعی   و  به دورت   من   همان  پروانه ام

می کنم  هر شب  شکایت   با  خدا   از   هجر    تو

تا     رضا    یابم     ز   جانان    ,  پر شود   پیمانه ام

نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 14:16 توسط بشری قرباني| |
ای کاش .......................
نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 10:27 توسط بشری قرباني| |