تبليغاتX
عشق بازی با طناب دار

عشق بازی با طناب دار

همتم بدرقه راه كن اي طاير قدس كه دراز است ره مقصد و من نو سفرم

یاد دارم در غروبی سرد سرد

میگذشت از کوچه ما دوره گرد

داد میزد کهنه قالی میخرم

دست دوم، جنس عالی میخرم

کوزه و ظرف سفالی میخرم

گر نداری کوزه خالی میخرم....

اشک در چشم بابا حلقه بست

عاقبت آهی کشید، بغضش شکست

اول ماه است و نان در سفره نیست

ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟

دخترش بی روسری بیرون دوید

گفت آقا، سفره خالی میخری؟

....

نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 14:11 توسط بشری قرباني| |
ای گل تازه که بويی ز وفا نيست تو را ... خبر از سرزنش خار جفا نيست تو را

رحم بر بلبل بی برگ و نوا نيست تو را ... التفاطی به اسيران بلا نيست تو را

ما اسير غم و اصلا غم ما نيست تو را ... با اسير غم خود رحم چرا نيست تو را

فارغ از عاشق غمناک نمی بايد بود ... جان من اين همه بی باک نمی بايد بود

همچو گل چند به روي همه خندان باشی ... همره غير به گلگشته گلستان باشی

هر زمان با دگری دست به گريبان باشی ... زان بيانديش که از کرده پشيمان باشی

جمع با جمع نباشند و پريشان باشی ... ياد حيرانی ما آری و حيران باشی

ما نباشيم که باشد که جفای تو کشد ... به جفا سازد و صد جور برای تو کشد

شب به کاشانه ی اغيار نمی بايد بود ... غير را شمع شب تار نمی بايد بود

همه جا با همه کس يار نمی بايد بود ... يار اغيار دل آزار نمی بايد بود

تشنه ی خون من زار نمی بايد بود ... تا بدين مرتبه خونخوار نمی بايد بود

من اگر کشته شوم باعث بد نامی توست ... موجب شهرت بی باکی و خود کامی توست

ديگری جز تو مرا اين همه آزار نکرد ... جز تو کس در نظر خلق مرا خار نکرد

آنچه کردی تو به من هيچ ستمکار نکرد ... هيچ سنگين دل بيدادگر اين کار نکرد

اين ستم ها دگری با من بيمار نکرد ... هيچ کس اين همه آزار من زار نکرد

گر زآزردن من هست غرض مردن من ... مردم و آزار مکش از پی آزردن من

جان من سنگ دلی دل به تو دادن غلط است ... بر سر راه تو چون خاک فتادن غلط است

چشم اميد به روي تو گشادن غلط است ... روي پر گرد به راه تو نهادن غلط است

رفتن اولاست ز کوی تو ستادن غلط است ... جان شيرين به تمنای تو دادن غلط است

تو نه آنی که غم عاشق زارت باشم ... چون شود خاک بر آن خاک زارت باشم

مدتی هست که حيرانمو تدبيری نيست ... عاشق بی سر و سامانمو تدبيری نيست

از غمت سر به گريبانمو تدبيری نيست ... خون دل رفته ز دامانمو تدبيری نيست

از جفای تو بدين سانمو تدبيری نيست ... چه توان کرد پشيمانمو تدبيری نيست

شرح درماندگی خود به که تقرير کنم ... عاجزم چاره ای من چيست چه تدبير کنم

نخل نو خيز گلستان جهان بسيار است ... گل اين باغ بسی سر به روان بسيار است

جان من همچو تو غارتگر جان بسيار است ... ترک زرين کمر موی ميان بسيار است

با لب همچو شکر تنگ دهان بسيار است ... نه که غير از تو جوان نيست جوان بسيار است

ديگری اين همه بيداد به عاشق نکند ... قصد آزردن ياران موافق نکند

مدتی شد که در آزارم و می دانی تو ... به کمند تو گرفتارم و می دانی تو

از غم عشق تو بيمارم و می دانی تو ... داغ عشق تو به جان دارم و می دانی تو

خون دل از مژه می بارم و می دانی تو ... از براي تو چنين زارم و می دانی تو

از زبان تو حديثی نشنودم هرگز ... از تو شرمنده ای يک حرف نبودم هرگز

مکن آن نو که آزرده شوم از خوی ات ... دست بر دل نهم و پا بکشم از کوی ات

گوشه ايی گيرم و من بر نيايم سوی ات ... نکنم بار دگر ياد قد دلجوی ات

ديده پوشم ز تماشای رخ نيکوی ات ... سخنی گويم و شرمنده شوم از روی ات

بشنو پند مکن قصد دل آزرده ای خويش ... ورنه بسيار پشيمان شوی از کرده ای خويش

چند صبح آيم و از خاک درت شام روم ... از سر کوی تو خودکام به ناکام روم

صد دعا گويم و آزرده به دشنام روم ... از پی ات آيم و با من نشوی رام روم

دور دور از تو من تيره سرانجام روم ... نبود زهره که همراه تو يک گام روم

کس چرا اين همه سنگين دل و بد خو باشد ... جان من اين روشی نيست که نيکو باشد

از چه با من نشوی يار چه می پرهيزی ... يار شو با من بيمار چه می پر هيزی

چيست مانع ز من زار چه می پرهيزی ... بگشای لعل شکر بار چه می پرهيزی

حرف زن ای بت خونخوار چه می پرهيزی ... نه حديثی کنی ازهار چه می پرهيزی

که تو را گفت که به ارباب وفا حرف مزن ... چين برافروزن و يکبار به ما حرف مزن

درد من کشته شمشير بلا می داند ... سوز من سوخته داغ جفا می داند

مسکن ام ساکن صحرای فنا می داند ... همه کس حال من بی سر و پا می داند

پاکبازم همه کس طوق مرا می داند ... عاشق همچو من از نيست خدا می داند

چاره ای من کن و مگذار که بيچاره شوم ... سر خود گيرم و از کوی تو آواره شوم

از سر کوی تو با ديده ی تر خواهم رفت ... چهره آلوده به خونابه جگر خواهم رفت

تا نظر مي کنی از پيش نظر خواهم رفت ... گر نرفتم ز درت شام سحر خواهم رفت

نه که اين بار تو هر بار دگر خواهم رفت ... نيست باز آمدنم باز اگر خواهم رفت

چند در کوی تو با خاک برابر باشم ... چند آمال جفای تو ستمگر باشم

چند پيش تو بقدر از همه کمتر باشم ... از تو چند ای بت بد کيش مکدر باشم

ميروم تا به سجود بت ديگر باشم ... باز اگر سجده کنم پيش تو کافر باشم

خود بگو از تو کشم ناز و تقابل تا کی ... طاقتم نيست از اين بيش تحمل تا کی

سبزه ای دامن نسرين تو را بنده شوم ... ابتدای خط مشکين تو را بنده شوم

چين بر ابرو زدن و کين تو را بنده شوم ... گره بر ابروی پر چين تو را بنده شوم

حرف نا گفتن و تمکين تو را بنده شوم ... طرز محجوبی و آيين تو را بنده شوم

اله اله ز که اين قائله اندوخته ايی ... کيست استاد تو اينها ز که آموخته ايی

اين همه جور که من از پی هم می بينم ... زود خود را به سر کوی عدم می بينم

ديگران راحت و من اين همه غم می بينم ... همه کس خرم و من درد و الم می بينم

لطف بسيار طمع دارم و کم می بينم ... هستم و آزرده و بسيار ستم می بينم

خورده بر حرف درشت من آزرده مگير ... حرف آزرده درشتانه بود خرده مگير

آنچنان باش که من از تو شکايت نکنم ... از تو قطع لطف و عنايت نکنم

پيش مردم زجفای تو حکايت نکنم ... همه جا قصه ی درد تو روايت نکنم

ديگر اين قصه ی بی حد و نهايت نکنم ... خويش را شهره ی هر شهر و ولايت نکنم

نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 14:1 توسط بشری قرباني| |

 این چه عشقیست که دردل دارم من ازاین عشق چه حاصل دارم

می گریزی ز من و در طلبت با زهم بازهم کوشش باطل دارم

باز لبهای عطش کرده من عشق سوزان تو را می جوید

می تپد قلبم و با هر طپشی قصه عشق تو را می گوید

این چه عشقیست که دردل دارم من ازاین عشق چه حاصل دارم

می گریزی ز من و در طلبت با زهم بازهم کوشش باطل دارم

بخت اگر از تو جدایم کرده می گشایم گره از بخت چه باک

سرزمین عشق سر  ا نجام مرا بکشد تا به سرا پرده خاک

 

نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 9:9 توسط بشری قرباني| |

اگه داشتم تو رو دنیام یه صفای دیگه داشت

شب عشقم واسه من حال و هوای دیگه داشت

اگه داشتم تو رو روسوای عبادت می شدم

دلم این خسته یه عاشق یه خدای دیگه داشت

اگه داشتم تو رو اون قصه نویس

 واسه من یه قصه های دیگه داشت

می دونم زندگیم اینجوری نبود

 می دونم مرد عاشق یه شبای دیگه داشت

اگه داشتم تو رو اون میخونه که جای منه

شبا اونجا جای من یه بی نوای دیگه داشت

نمی گم با تو واسم گریه دیگه گریه نبود

با تو این زمزمه ها یه های هیه دیگه داشت

میدونم پیش تو اروم میشدم حتی اگه

قهر ونازت واسه من درد و بلای دیگه داشت

اگه یارم میشدی صاحب دنیات میشدم

فکر نکن چشمای تو یه عاشقای دیگه داشت

نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 9:6 توسط بشری قرباني| |
باز ذکر سحرم نام دلآرای تو بود
زینت خلوت دل نور تولای تو بود
چشم هر سو که نظر کرد تو آنجا بودی
دین و دل در گرو دیده شهلای تو بود
بید از وجد برقص آمده گل می خندید
حسرت سرو سهی قامت رعنای تو بود
غنچه از شرم نقابی برخ انداخته بود
بلبل سوخته دل محو تماشای تو بود
لاله آماده که جان برکف اخلاص نهد
چشم نرگس نگران گل سیمای تو بود
شمع گریان که دم وصل نگار آخر شد
ماه تابان همه شب زائر شیدای تو بود
آه ، پروانه چه بیهوده تقلا می کرد
همه جا بودی و آن گمشده جویای تو بود
رونق هستی و سرمایه هر ساقی مست
جرعه ای باده که از ساغر مینای تو بود
زتمنای تو محبوب نیاسود دمی
که کویر دل او تشنه دریای تو بود
نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 8:59 توسط بشری قرباني| |
منو با اسم کوچیکم صدا کن
همین امشب برای آخرین بار 
که از فردا ، تو رو می بوسم
ولی از پشت آجرهای دیوار
منو با اسم کوچیکم صدا کن
همین حالا که بغضم تو گلومه
اون پیرهنت که ، بیشتر از من
گرفته عطر دستاتو کدومه 
به جای این همه کویر حسرت
قرار شد بینمون دریا بگذاری
تو از عادت چی میدونی که میخوای 
میخوای، به این زودی منو تنها بگذاری
تو که میگفتی بخاطر من
سختی راهو طاقت میاری
من توی فالت یه جاده دیدم
یعنی سپیده دم ، منو تنها میگذاری
نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 8:54 توسط بشری قرباني| |
امدي،دست تو ميگيردم،- بر دستت بوسه ميزنم.

با عشق، با هراس،- بر دستت بوسه ميزنم.

امدي كه نابودم كني،عشق،خوب ميدانم.

زانوانم ميلرزد،بيا! نابودم كن ! بر دستت بوسه ميزنم.

دندان در ميوه فرو ميبري و به دورش مي اندازي، در قلبم دندان فرو كن كه از ان توست!

خوشا زخمي كه از دندان تو بر جا ماند!- بر دستت بوسه ميزنم.

همگي ام را ميخواهي ! وچون همه را گرفتي، به هيچ كارش نميزني.

جز ويراني به جا نميگذاري-بر دستت بوسه ميزنم.

دستت كه نوازشم ميدهد ، فردا خواهدم كشت.

به انتظار ضربت كشنده ي دست تو ،بر ان بوسه ميزنم.

مرا بكش! بزن! هر بار كه دردم ميدهي ، راحتي ست كه ميرساني، نجاتم ميبخشي، اي ويرانگر - بر دستت بوسه ميزنم.

هر يك از ضربات تو كه خونينم ميكند، رشته ي پيوندي را ميگسلد. بر دستت بوسه ميزنم.

زندان تنم را، اي كشنده ي من ، در هم ميشكني.

و از رخنه ي ان زندگي من به در ميرود. بر دستت بوسه ميزنم.

زمين زخم ديده ام كه دانه در ان خواهد رست.

دانه ي دردي كه تو در ان افشانده اي. بر دستت بوسه ميزنم.

بيفشان درد مقدس را ! تا درون سينه ام رسيده شود.

سراسر دردهاي جهان!

بر دستت بوسه ميزنم ،بر دستت بوسه ميزنم!!!
نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 8:45 توسط بشری قرباني| |
می پرستم

 

من تو را تا بی کران ها من تو را تا کهکشانها

از زمین تا اسمانها دوست دارم می پرستم

من تو را همچون اهورا من تو را همچون مسیحا

من تو را همچون عطر پاک گلها دوست دارم می پرستم

من تو را با هستی یه خود با وجودم

عاشقم با خون خود با تار و پودم

من تو را با لحظه هایه انتظارم

عاشقم با این نگاه بی قرارم

من تو را همچون پرستو یاسمن ها نسترن ها

من تو را با انچه هستی دوست دارم می پرستم

بازو وانت را به مستی حلقه کن برگردنم

تا بلرزد زیر بازوهای سیمینت تنم

چهره یه زیبایه خود را ازرخ  من وا مگیر

جز به اغوش چمن  یا  دامن من جا مگیر

راز عشق خویش را اهسته خوان در گوش من

جستجو کن عشق را در گرمیه اغوش من

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 11:30 توسط بشری قرباني| |
مست

 اونا که تو زندگیشون قصه های خوب شنیدن

تو قمار زندگانی همجوربازی رو دیدن

اونا که تو خلوت شب شعرهایه حافظ و خوندن

همه راه و رفتن اما بر سردو راهی موندن

بهشون بگین که اینجا یه نفر همیشه مسته

یه نفر همیشه تنها سر اون کوچه نشسته

بهشون بگین که قصش مثه شاهنومه درازه

کی بوده کجا رسیده چه جوری باید بسازه

حالا قصه هاشو مستا تویه میخونه ها میگن

اما اون همیشه مست و تویه اونجا را نمیدن

دیگه نیست کمند دلها گیسوهایه رنگ برفش

دیگه میخونه جایی نیست که بیاد رو لبها حرفش

بزارین همه بدونن که به دست غم اسیره

اخرش یه شب همین جا سر این کوچه می میره

من امشب سر خوش و مست غزل خوانم

به جام می پناه اورده ام از غم گریزانم

گر از میخانه باز ایم مرا غم باز می جوید

روید ای دوستان من گوشه یه میخانه می مانم

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 11:22 توسط بشری قرباني| |

دلم گرفت از آسمون

هم از زمين ,هم از زمون

تو زندگي چقدر غمه دلم گرفته از همه

اي روزگار لعنتي تلخه بهت هر چي بگم

من به زمين و آسمون دست رفاقت نميدم

دست رفاقت نميدم دست رفاقت نميدم

امشب از اون شبهاست كه من دوباره د يونه بشم

تو مستي و بي خبري اسير ميخونه بشم

امشب از اون شبهاست كه من دلم ميخواد داد بزنم

تو شهر اين غريبه ها دردمو فرياد بزنم

دلم گرفت از آسمون

هم از زمين ,هم از زمون

تو زندگي چقدر غمه دلم گرفته از همه

اي روزگار لعنتي تلخه بهت هر چي بگم

من به زمين و آسمون دست رفاقت نميدم

دست رفاقت نميدم دست رفاقت نميدم

از اين همه در به دري قلب من قيامته

چه فايده داره زندگي اين انتهاي طاقته

از اين همه در به دري دلم رسيده جون من

به داد من نميرسه خداي آسمون من

دلم گرفت از آسمون

هم از زمين ,هم از زمون

تو زندگي چقدر غمه دلم گرفته از همه

اي روزگار لعنتي تلخه بهت هر چي بگم

من به زمين و آسمون دست رفاقت نميدم

دست رفاقت نميدم دست رفاقت نميدم

دلم گرفت از آسمون

هم از زمين ,هم از زمون

تو زندگي چقدر غمه دلم گرفته از همه

اي روزگار لعنتي تلخه بهت هر چي بگم

من به زمين و آسمون دست رفاقت نميدم

دست رفاقت نميدم دست رفاقت نميدم

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 11:19 توسط بشری قرباني| |

چرا با من ؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 9:29 توسط بشری قرباني| |
پير ميخانه چه خوش گفت به دُردي كش خويش

 

                                       كه  مگو  حال  دل  سوخته  با  خامي  چند

نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 11:9 توسط بشری قرباني| |
با خودت صحبت کن که خیلی چیزها داری که به خودت بگویی ,خیلی سوال ها داری که باید از خودت بپرسی(اسپکیتت)

هر کس شایسته همان رفتاری است که با او می شودو همان رفتاری که خودش با دیگران دارد. (چارلی چاپلین)

کسی که دارای عزم راسخ است جهان را مطابق میل خویش عوض می کند (گوته)

در عرصه گیتی بد وجود ندارد مگر اینکه شما چیزی را بد بدانید. (وین دایر)

ناموفقان کسانی هستند که بد بختی زندگی را به عنوان سرنوشت حتمی می پذیرند. (آنتونی رابینز)

به خویشتن اعتماد کن,آنگاه راه زندگی خود را خواهی یافت. (گوته)

هر زیبایی را چشمی برای دیدن است,هر حقیقتی را گوشی برای شنیدن و هر عشقی را قلبی برای جای گرفتن. (ایوان پانین)

چنان باش که به هر کس بگویی,مثل من رفتارکن. (کانت)

فقری بالاتر از نادانی و ثروتی بالاتر از خردمندی و عبادتی والاتر از تفکر نیست. (حضرت محمد(ص))

مسائل تغییر نمی کنند بلکه این ما هستیم که نحوه ی نگرش مان را تغییر می دهیم. (کارلوس کاستاندا)

نقطه ی شروع همه موفقیت ها میل و اشتیاق است. (ناپلئون هیل)

موانع چیزهای وحشتناکی است که هر گاه شما چشمهایتان را از هدف دور نگاه می دارید آنرا میبینید. (هامیلتون)

برای دست یابی به ممکن باید جویای غیر ممکن باشید. (کارن ریون)

هیچ چیز عوض نمی شود شاید دیدتان را عوض کنید,رمز کار این است. (کارلوس کاستاندا)

نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 11:7 توسط بشری قرباني| |

تو را گم میکنم هر روز و پیدا میکنم هر شب

بدین سان خواب ها را با تو زیبا میکنم هر شب

تماشایی است پیچ تاب آتش ها خوشا بر من

که پیچ وتاب آتش راتماشا میکنم هر شب

مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی جانا

چگونه با جنون خود مدارا میکنم هر شب

تمام سایه ها را می کشم در راندن مهتاب

حضورم را زچشم شهر حاشا میکنم هر شب

دلم فریاد می خواهد ولی در گوشه یی تنها

چه بی آزار با دیوار نجوا میکنم هر شب

کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی

 که من این واژه را تا صبح معنا میکنم هرشب

نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 7:49 توسط بشری قرباني| |

 لحظه ها را با تو بودن ، در نگاه تو شکفتن

حس عشق در تو دیدن ، مثل رویای تو خوابه

با تو رفتن با تو موندن ، مثل قصه تورو خوندن

تا همیشه تو رو خواستن ، مثل تشنگی آبه

اگه چشمات منو میخواست ، تو نگاه تو می مردم

اگه دستات مال من بود ، جون به دستات می سپردم

اگه اسممو می خوندی ، دیگه از یاد نمی بردم

اگه با من تو میموندی ، همه دنیارو می بردم

بی تو اما سر سپردن ، بی تو عشق تو بودن

تو غبار جاده موندن ، بی تو خوب من محاله

بی تو حتی زنده بودن ، بی هدف نفس کشیدن

تا ابد تو رو ندیدن ، واسه من رنج و عذابه

توی آسمون عشقم غیر تو پرنده ای نیست

روی خاموشی لبهام جز تو اسم دیگری نیست

توی قلب من عزیزم ، هیچ کسی جایی نداره

دل عاشقم به جز توهیچ کسی رو دوست نداره
نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 7:46 توسط بشری قرباني| |
سر به روي شانه هاي مهربانت ميگزارم

عقده دل مي گشايم گريه بي اختيارم....

از غم نا مردمي هابغض ها در سينه دارم

شانه هايت را براي گريه كردن دوست دارم

بي تو بودن را براي با تو بودن دوست دارم

خالي از خودخواهي من برتر از آلايش تو

من تو را بالاتر از هر برتر از من دوست دارم........

نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 7:40 توسط بشری قرباني| |

 

پوسیدم ایجا آنقدر طوفان نوشتم

از اشکهای کهنه گلدان نوشتم

گندم نشان آخر تنهائیم بود

این حرف را با هر چه اطمینان نوشتم

یک بار هم آدم شدم گفتم خدایا

اما خدا را هم برای نان نوشتم...

نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 7:38 توسط بشری قرباني| |
و آنگاه خود را کلمه ای می یابی که معنایت منم.

و مرا صدفی که مرواریدم تویی

و خود را اندامی که روحت منم

و مرا سینه ای که دلم تویی

و خود را معبدی که راهبش منم

و مرا قلبی که عشقش تویی

و خود را شبی که مهتابش منم

و مرا قندی که شیرینی اش تویی

و خود را طفلی که پدرش منم

و مرا شمعی که پروانه اش تویی

و خود را انتظاری که موعودش منم

و مرا التهابی که آغوشش تویی

و خود را هراسی که پناهش منم

و مرا تنهایی که انیسش تویی

نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 7:36 توسط بشری قرباني| |
آقا مهديار شيطون ما رو ....
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 13:9 توسط بشری قرباني| |

  با پول می شود خانه خرید ولی آشیانه نه، 

 رختخواب خرید ولی خواب نه،

 ساعت خرید ولی زمان نه،

 می توان مقام خرید ولی احترام نه،

می توان کتاب خرید ولی دانش نه،

دارو خرید ولی سلامتی نه، 

خانه خرید ولی زندگی نه

و بالاخره ، می توان قلب خرید، ولی عشق را نه.

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 13:5 توسط بشری قرباني| |
 
سيرم از زندگي و از همه كس دلگيرم

آخر از اين همه دلگيري و غم مي ميرم

پرم از رنج و شكستن، ‌دل خوش سيري چند ؟

ديگر از آمد و رفت نفسم هم سيرم

هر كه آمد، دل تنهاي مرا زخمي كرد

بي سبب نيست كه روي از همه كس مي گيرم

تلخي زخم زبان و غم بي مهري ها

اينچنين كرده در آيينة هستي پيرم

دلم آنقدر گرفته است، خدا مي داند
 
ديگر از دست دلم هم به خدا دلگيرم!
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 12:44 توسط بشری قرباني| |

دست خدا باشه ،که هس، هیشکی جلودار تو نیس

خدا بخواد همون میشه اینا دیگه کار تو نیس

اینجا تو این شهر بزرگ بین یه عده محتشم

بین اونایی که دارن یه عالمه حشم کشم

گاهی یه پیرمرد میاد یک شبه پادشا میشه

بنده خوب و خالص و ناب امام رضا میشه

اونجا تو دستگاه خدا هرچی میبینی واقعیس

پارتی و مارتی نداریم این دیگه دست بنده نیس

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 12:43 توسط بشری قرباني| |

در غربت مزار خودم گریه ام گرفت

از زخم ریشه دار خودم گریه ام گرفت

وقتی که پرده پرده دلم را نواختم

از ناله ی سه تار خودم گریه ام گرفت

پاییز می خزد و تو لبخند می زنی

اما من از بهار خودم گریه ام گرفت

یک تکه آفتاب برایم بیاورید

از آسمان تار خودم گریه ام گرفت

--------

در غربت غروبی دلم گرفت

از زخم ریشه دار سکوتی دلم گرفت

وقتی که پرده دلم را گشودم

از ناله ی بی صدای دلم، دلم گرفت

هر روز می رود و باز تو لبخندی می زنی

اما من از بهار دلم، دلم گرفت

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 12:41 توسط بشری قرباني| |
 در کرانه دنیا 2چیز افسونم میکند:
اول،آبی آسمانی که میبینم و میدانم که نیست ، و دیگر خدایی که نمیبینم و میدانم که هست.(دکتر شریعتی)

2-      مردان در صید عشق به وسعت نامتناهی نامردند؟!
تا وقتی مطمئن به تسخیر قلبی نشدند،عشق را گدایی میکنند،اما همین که مطمئن  شدند ، مردانگی را در کمال نامردی به جا می آورند.(دکنر شریعتی)

3-      خداوندا ! مگذار آنچه را که حق میدانم به خاطر آنچه که بد میدانند کتمان کنم.(دکتر شریعتی)

4-      من رقص دختران هندی را بیشتر از نماز پدر و مادرم دوست دارم. چون آنها از روی عشق و علاقه می رقصند ولی پدر و مادرم از روی عادت نماز می خوانند. (دکتر علی شریعتی)

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 9:54 توسط بشری قرباني| |

 من رقص دختران هندي را بيشتر از نماز پدر و مادرم دوست دارم.

 چون آنها از روي عشق و علاقه مي رقصند ولي پدر و مادرم

از روي عادت نماز مي خوانند.

دکتر علي شريعتي 

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 9:9 توسط بشری قرباني| |
تولدت مبارک
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:21 توسط بشری قرباني| |
هميشه با بدست آوردن اون کسي که دوستش داري نمي توني صاحبش بشي ، گاهي وقتا لازم هست که ازش بگذري تا بتوني صاحبش بشي ، همه ما با اراده به دنيا مي آييم با حيرت زندگي ميکنيم و با حسرت ميميريم اين است مفهوم زندگي کردن ، پس هرگز به خاطر غمهايت گريه مکن و مگذار اين زمين پست شنونده آواي غمگين دلت باشدافسوس...آن زمان که بايد دوست بداريم کوتاهي ميکنيم آن زمان که دوستمان دارند لجبازي ميکنيم و بعد...براي آنچه از دست رفته آه مي کشيم
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:51 توسط بشری قرباني| |

من غلامی زغلامان توام یا زهرا

مستمندی به سر خان توام یا زهرا

اززمانی که به خودآمده ام فهمیدم

خاطر آشفته وحیران تو ام یازهرا

من دعا بودم ز روز ازل برلب تو

ذکری از نیمه سوزان تو ام یازهرا

متولد شده عشق تو ام بی بی جان

آه پرورده دامان توام یا زهرا

بیت الحزان دلم شاهد اشک سحرت

اشک آن دیده گریان تو ام یازهرا

از ال لطف تو شد شام حالم آری

تا ابد در خور احسان تو ام یا زهرا

شد یهودی زنخ چادرت اسلام شناس

فخرم ای بس که مسلمان توام یازهرا

ای یتیمان مدینه همه از پخت تو سیر

طالب لقمه ای نان تو ام یازهرا

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 9:27 توسط بشری قرباني| |
یه روز یه سیب از روی درخت افتاد روی سر یه مرد ، و آن مرد جاذبه زمین را کشف کرد.
 
یه روز یه سیب از روی یه درخت افتاد روی سر یه مرد ، و آن مرد فکر کرد که چقدر بد شانس است و آن جا را برای همیشه ترک کرد.
 
یه روز یه سیب از روی یه درخت افتاد روی سر یه مرد ، و آن مرد سیب را نقاشی کرد.
 
یه روز یه سیب از روی یه درخت افتاد روی سر یه مرد ، و آن مرد مرد.
 
یه روز یه سیب از روی یه درخت افتاد روی سر یه مرد ، و آن مرد سیب را با لذت خورد.
 
یه روز یه سیب از روی یه درخت افتاد روی سر یه مرد ، و آن مرد توشه ای از علم سیب بر ذهن گذاشت و عصاره ای شفابخش ساخت برای اثبات توانگری خویش در آن چه مردم معجزه طب می نامیدند.
 
یه روز یه سیب از روی یه درخت افتاد روی سر یه مرد ، و آن مرد
گفت: این سیب توطئه خصمانه دشمنان من است و رفت تا انتقام بگیرد.
 
یه روز یه سیب از روی یه درخت افتاد روی سر یه مرد ، و آن مرد
 با تنها رمقی که از فرط گرسنگی در دستانش جاری بود ، سیب را در جیب نهاد برای روز مبادا!
 
یه روز یه سیب از روی یه درخت افتاد روی سر یه مرد ، و آن مرد
سفری کرد به دل ذرات نهان سیب تا فلسفه جهان را در آگاهی از پیوند ذرات آن بیابد.

یه روز یه سیب از روی یه درخت افتاد روی سر یه مرد ، و آن مرد رفت تا سخاوت درخت را با دوستانش تقسیم کند.
 
یه روز یه سیب از روی یه درخت افتاد روی سر یه مرد ، و آن مرد گفت: من هم مثل تو از ریشه و خانواده ام وامانده ام و آن یگانه سیب، همدم یک عصر گاه آن مرد تنها شد.

یه روز یه سیب از روی یه درخت افتاد روی سر یه مرد ، و آن مرد سیب را خاک کرد تا نگاه بد بینانه دیگران طراوت سیب را پژمرده نکند.
 
یه روز یه سیب از روی یه درخت افتاد روی سر یه مرد ، و او اندیشید که چه دنیای کینه توزی که حتی درخت را به جنگ با آدمی بر می انگیزد و آن درخت را قطع کرد.
 
یه روز یه سیب از روی یه درخت افتاد روی سر یه مرد ، و آن مرد شعری درباره یک سیب نوشت:

 
 زندگی یک سیب است، گاز باید زد با پوست ...

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:55 توسط بشری قرباني| |

من از تودل نمی برم اگرچه از تودلخورم

ا گرچه گفتی تو رو به خاطرات بسپرم

هنوزهم خیا ل کن، کنار تو نشسته ام

منی که در جوانیم به خاطرات  شکسته ا م

تودر سراب ماهیه شبونه خنده می کنی

منو شکست داده را خودت برنده می کنی

نیومدی و سالها نظر به جاده دوختم

بیا ببین که بی تو چه عاشقانه سوختم

رفیق روزهای خوب رفیق خوب روزا

همیشه ماندگار من

صدابزن مرا شبی به غربتی که ساختی

به لحظه ا ی که عشق رابدون من شناختی

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:30 توسط بشری قرباني| |