تبليغاتX
عشق بازی با طناب دار

عشق بازی با طناب دار

همتم بدرقه راه كن اي طاير قدس كه دراز است ره مقصد و من نو سفرم

در شبان غم تنهايي خويش
عابد چشم سخنگوي توام
من در اين تاريكي
من در اين تيره شب جانفرسا
زائر ظلمت گيسوي توام
گيسوان تو پريشانتر از انديشه ي من
گيسوان تو شب بي پايان
جنگل عطرآلود
شكن گيسوي تو
موج درياي خيال
كاش با زورق انديشه شبي
از شط گيسوي مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر مي كردم
كاش بر اين شط مواج سياه
همه ي عمر سفر مي كردم
من هنوز از اثر عطر نفسهاي تو سرشار سرور
گيسوان تو در انديشه ي من
گرم رقصي موزون
كاشكي پنجه ي من
در شب گيسوي پر پيچ تو راهي مي جست
چشم من چشمه ي زاينده ي اشك
گونه ام بستر رود
كاشكي همچو حبابي بر آب
در نگاه تو رها مي شدم از بود و نبود
شب تهي از مهتاب
شب تهي از اختر
ابر خاكستري بي باران پوشانده
آسمان را يكسر
ابر خاكستري بي باران دلگير است
و سكوت تو پس پرده ي خاكستري سرد كدورت افسوس سخت دلگيرتر است
شوق بازآمدن سوي توام هست
اما
تلخي سرد كدورت در تو
پاي پوينده ي راهم بسته
ابر خاكستري بي باران
راه بر مرغ نگاهم بسته
واي ، باران
باران ؛
شيشه ي پنجره را باران شست
 از دل من اما
چه كسي نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربي رنگ
 من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
مي پرد مرغ نگاهم تا دور
واي ، باران
باران ؛
پر مرغان نگاهم را شست
اب رؤياي فراموشيهاست
خواب را دريابم
كه در آن دولت خاموشيهاست
ن شكوفايي گلهاي اميدم را در رؤياها مي بينم
و ندايي كه به من مي گويد :
 ”گر چه شب تاريك است
دل قوي دار ، سحر نزديك است “
دل من در دل شب
خواب پروانه شدن مي بيند
مهر صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا مي چيند
آسمانها آبي
 پر مرغان صداقت آبي ست
ديده در آينه ي صبح تو را مي بيند
از گريبان تو صبح صادق
 مي گشايد پر و بال
تو گل سرخ مني
تو گل ياسمني
تو چنان شبنم پاك سحري ؟
نه
از آن پاكتري
تو بهاري ؟
نه
بهاران از توست
از تو مي گيرد وام
هر بهار اينهمه زيبايي را
هوس باغ و بهارانم نيست
اي بهين باغ و بهارانم تو
سبزي چشم تو
درياي خيال
پلك بگشا كه به چشمان تو دريابم باز
مزرع سبز تمنايم را
اي تو چشمانت سبز
 در من اين سبزي هذيان از توست
زندگي از تو و
مرگم از توست
سيل سيال نگاه سبزت
همه بنيان وجودم را ويرانه كنان مي كاود
من به چشمان خيال انگيزت معتادم
و دراين راه تباه
عاقبت هستي خود را دادم
آه سرگشتگي ام در پي آن گوهر مقصود چرا
در پي گمشده ي خود به كجا بشتابم ؟
مرغ آبي اينجاست
در خود آن گمشده را دريابم
ر سحرگاه سر از بالش خواب بردار
كاروانهاي فرومانده ي خواب از چشمت بيرون كن
باز كن پنجره را
تو اگر بازكني پنجره را
من نشان خواهم داد
به تو زيبايي را
بگذاز از زيور و آراستگي
من تو را با خود تا خانه ي خود خواهم برد
كه در آن شكوت پيراستگي
چه صفايي دارد
آري از سادگيش
چون تراويدن مهتاب به شب
مهر از آن مي بارد
باز كن پنجره را
من تو را خواهم برد
به عروسي عروسكهاي
كودك خواهر خويش
كه در آن مجلس جشن
صحبتي نيست ز دارايي داماد و عروس
صحبت از سادگي و كودكي است
چهره اي نيست عبوس
كودك خواهر من
در شب جشن عروسي عروسكهايش مي رقصد
كودك خواهر من
امپراتوري پر وسعت خودذ را هر روز
شوكتي مي بخشد
كودك خواهر من نام تو را مي داند
نام تو را مي خواند
گل قاصد آيا
با تو اين قصه ي خوش خواهد گفت ؟
باز كن پنجره را
من تو را خواهم برد
به سر رود خروشان حيات
آب اين رود به سرچشمه نمي گردد باز
بهتر آنست كه غفلت نكنيم از آغاز
باز كن پنجره را
صبح دميد
 چه شبي بود و چه فرخنده شبي
آن شب دور كه چون خواب خوش از ديده پريد
كودك قلب من اين قصه ي شاد
از لبان تو شنيد :
”زندگي رويا نيست
زندگي زيبايي ست
مي توان
 بر درختي تهي از بار ، زدن پيوندي
مي توان در دل اين مزرعه ي خشك و تهي بذري ريخت
مي توان
از ميان فاصله ها را برداشت
 دل من با دل تو
هر دو بيزار از اين فاصله هاست “
قصه ي شيريني ست
كودك چشم من از قصه ي تو مي خوابد
قصه ي نغز تو از غصه تهي ست
باز هم قصه بگو
تا به آرامش دل
سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم
گل به گل ، سنگ به سنگ اين دشت
يادگاران تو اند
رفته اي اينك و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت
سوكواران تو اند
در دلم آرزوي آمدنت مي ميرد
رفته اي اينك ، اما آيا
باز برمي گردي ؟
چه تمناي محالي دارم
خنده ام مي گيرد
چه شبي بود و چه روزي افسوس
با شبان رازي بود
روزها شوري داشت
ما پرستوها را
از سر شاخه به بانگ هي ، هي
مي پرانديم در آغوش فضا
ما قناريها را
از درون قفس سرد رها مي كرديم
آرزو مي كردم
دشت سرشار ز سبرسبزي رويا ها را
من گمان مي كردم
دوستي همچون سروي سرسبز
چارفصلش همه آراستگي ست
من چه مي دانستم
هيبت باد زمستاني هست
من چه مي دانستم
سبزه مي پژمرد از بي آبي
سبزه يخ مي زند از سردي دي
من چه مي دانستم
دل هر كس دل نيست
قلبها ز آهن و سنگ
قلبها بي خبر از عاطفه اند
از دلم رست گياهي سرسبز
سر برآورد درختي شد نيرو بگرفت
برگ بر گردون سود
اين گياه سرسبز
اين بر آورده درخت اندوه
حاصل مهر تو بود
و چه روياهايي
كه تبه گشت و گذشت
و چه پيوند صميميتها
كه به آساني يك رشته گسست

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 13:35 توسط بشری قرباني| |
نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 13:25 توسط بشری قرباني| |
عشق

یک کلمه سه حرفی ..یک بخشی؟!

همین؟؟!!

میشه معنی کنید لطفا...؟!

نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 9:13 توسط بشری قرباني| |
لئوناردو داوینچی هنگام کشیدن تابلو شام آخر دچار مشکل بزرگی شد : او می بایست نیکی را به شکل عیسی و بدی را به شکل یهودا از یاران مسیح که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند تصویر میکرد . کار را نیمه تمام رها کرد تا مدل های آرمانیش را پیدا کند .

روزی در یک مراسم همسرایی تصویر کامل مسیح را در چهره ی یکی از آن جوانان همسرا یافت . جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتود ها و طرح هایی برداشت .

سه سال گذشت . تابلو شام آخر تقریبا تمام شده بود اما داوینچی هنوز برای یهودا مدل مناسبی پیدا نکرده بود . کاردینال مسئول کلیسا کم کم به او فشار می آورد که نقاشی دیواری را زودتر تمام کند. نقاش پس از روزها جستجو جوان شکسته و ژنده پوش و مستی را در جوی آبی یافت . به زحمت از دستیارانش خواست او راتا کلیسا بیاورند چون دیگر فرصتی برای طرح برداشتن نداشت . گدا را که درست نمی فهمید چه خبر است به کلیسا آوردند : دستیاران سر پا نگه اش داشتند و در همان وضع داوینچی از خطوط بی تقوایی، گناه و خود پرستی که به خوبی در آن چهره نقش بسته بودند نسخه برداری کرد .

وقتی که کارش تمام شد گدا که دیگر کمی مستی از سرش پریده بود چشمهایش را باز کرد و نقاشی پیش رویش را دید و با آمیزه ای از شگفتی و اندوه  گفت : « من این تابلو را قبلا دیده ام » .

داوینچی با تعجب پرسید : « کی ؟ »

- سه سال قبل پیش از آنکه همه چیزم را از دست بدهم . موقعی که در یک گروه همسرایی آواز می خواندم ، زندگی پر رویایی داشتم و هنرمندی از من دعوت کرد تا مدل نقاشی چهره عیسی شوم !!!!

بر گرفته از کتاب « شیطان و دوشیزه پریم » پائولو کوئیلو  

نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 7:41 توسط بشری قرباني| |

شب عاشقان بيدل چه شبي دراز باشد؟!

تو بيا؛ كز اول شب، در صبح باز باشد.

 

                      عجب است اگر توانم كه سفر كنم ز دستت

                      به كـجــا رود كــبــوتــر كه اسـير باز باشد.

 

ز محبتت، نخواهم كه نظر كنم به رويت،

كه محب صادق آن است كه پاكباز باشد.

 

                     به كرشمه ي عنايت، نگهي به سوي ما كن؛

                      كــه دعــاي دردمــنــدان ز سر نـيـاز بـاشـد.

 

سخني كه نيست طاقت كه ز خويشتن بپوشم،

بـه كــدام دوســت گـويـم كه محل راز باشد؟

 

                     چه نماز باشد آن را كه تو در خيال باشي؟

                     تو صنم نمي گذاري كه مرا نـمـــاز باشد.

 

نه چنين حساب كردم، چو تو دوست مي گرفتم،

كــه ثــنــا و حــمــد گــويـيـم و جـفا و ناز باشد.

 

            دگرش چو باز بيني، غم دل مگوي، سعدي!

            كه شــب وصــال كــوتـاه  و سخن دراز باشد.

 

قدمي كه برگرفتي، به وفا و عهد ياران،

اگر از بلا بـترســي، قــدم مـَجـاز باشد.

...................................................................

ما ز یاران چشم یاری داشتیم                        خود غلط بود آن چه ما پنداشتیم

تا درخت دوستی برگی دهد                           حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم

گفت و گو آیین درویشی نبود                         ور نه با تو ماجراها داشتیم

شیوه­ي چشمت فریب جنگ داشت                  سر فرو برديم و صلح انگاشتیم

نکته‌ها رفت و شکایت کس نکرد                  جانب حرمت فرونگذاشتیم

گلبن حسنت نه خود شد دلفروز                     ما دم همت بر او بگماشتیم

گفت خود دادی به ما دل حافظا                     ما محصل بر کسی نگماشتیم

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 8:35 توسط بشری قرباني| |

ارزش یک سال را دانش آموزی که مردود شده می داند.

ارزش یک ماه را مادری که فرزندی نارس به دنیا آورده می داند.

ارزش یک هفته را سردبیر یک هفته نامه می داند.

ارزش یک ساعت را عاشقی که انتظار معشوق را می کشد.

ارزش یک دقیقه را شخصی که از قطار جا مانده و

ارزش یک ثانیه را آنکه از تصادفی مرگبار جان به در برده می داند.

هر لحظه گنج بزرگی است گنجتان را مفت از دست ندهید

باز به خاطر بیاورید که زمان به خاطر هیچکس منتظر نمی ماند دیروز به تاریخ پیوست.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 7:51 توسط بشری قرباني| |

 
 
گو به مشام می رسد بوی طلوع روی تو
وقت نظاره می رسد بار دگر به سوی تو
به حسرتم که یک نظر به سوی بی وفا کنی
ولی چه از وفا سخن که هر وفا ز کوی تو
شراب و مِی چشیده ام ولی اثر نمی کند
خمار و مست و سرخوشم ز بوی عطر موی تو
در این سرای پر ستم محبتی ندیده ام
برای درک این لغت رجوع کنم به سوی تو
به جوی خشک خود همی چه بی تکان فِتاده ام
در آرزوی لحظه ام روان شوم به جوی تو
نشسته ام به انتظار و چشم من به هر افق
که شاید از کرانه ها رسد پیام کوی تو

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 7:49 توسط بشری قرباني| |

دوباره خزون اومد نم نم بارون ميزنه تو صورتم

بوی خاک و نم کوچه ميگه هنوز ديوونتم

رعد و برق فهميده انگار زندگيم شده غم انگيز

دستای کی رو گرفتی زير بارونای پاييز

ميخوام اينجا با تو باشم زير بارونا دوباره

 ولی افسوس نه تو هستی نه ديگه بارون ميباره

خزونم داره ميره نموند برگی رو درختا

من هنوز منتظرم توی جاده تک و تنها

ديگه بارون نميباره توی جاده پر برف

به خدای آسمونا عشقت از يادم نرفته

ميخوام اينجا با تو باشم زير برف و باد دوباره

نيايی با خاطراتت سر ميزارم به بيابون

ميخوام اينجا با تو باشم زير بزف و باد و بارون

نيايی با خاطراتت سر ميزارم به بيابون

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 7:47 توسط بشری قرباني| |

دستم‌ به‌ تماشاي‌ تو بر پنجره‌ خشكيد

تا آن‌ كه‌ از آن‌ دور معمّاي‌ تو را ديد

 هر چند گرفتار توام‌ بيش‌تر از پيش‌

هر چند دلم‌ شعله‌ شد و گِرد تو پيچيد

 اين‌ بار ببين‌ قسمت‌ ما اين‌ شده‌ امروز

تو سروتر از سروي‌ و من‌ بيدتر از بيد

 تو چشمة‌ احساسي‌ و من‌ تشنة‌ مهرم‌

من‌ ماه‌ غريبانه‌ام‌ و چشم‌ تو خورشيد

 آيا شود امروز به‌ دام‌ تو بيفتم‌؟

ـ آيينه‌ ز چشمان‌ پر از مهر تو پرسيد ـ

 سوگند به‌ پيغمبر چشمان‌ تو، امروز

محتاج‌ نگاه‌ توام‌ اي‌ چشمة‌ امّيد

  اين‌ شب سپري شد، نفس‌ ماه‌ سر آمد

امّا نشد از ميوه ماه تو یکی چيد!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 8:10 توسط بشری قرباني| |

روى ابريشم چين نبض صداتو ميشه دوخت
ميشه اسم تو رو به شعله گره زد و نسوخت

ميشه ته مونده ى دريا رو به يادت سر كشيد
ميشه جز تو حتي آسمون آبي رو نديد

براى تحمل روز سياه به تو فكر مى كنم
براى تصاحب روياى ماه به تو فكر مى كنم

به تو فكر مى كنم به تو فكر مى كنم

اشكا ى من گوله گوله مي چكن رو ماهيتابه
همه دود ميشن مى سوزن ’ شام من گريه كباب

اشكاى من قطره قطره مى چكن روى كتابام
داره بازبارون مى باره’اول و آخر حرفام

براى تحمل روز سياه به تو فكر مى كنم
براى تصاحب روياى ماه به تو فكر مى كنم

به تو فكر مى كنم به تو فكر مى كنم

اشكا ى من گوله گوله مي چكن رو شمع روشن
روى مهتاب قديمى’ تو سفر هاى نديده

پر فواره ى رنگى از دو چشمه تو چكيده

براى تحمل روز سياه به تو فكر مى كنم
براى تصاحب روياى ماه به تو فكر مى كنم

به تو فكر مى كنم به تو فكر مى كنم


من كجاى شب تو رو گم كردم و تنها شدم
آخر كدوم سحر با بوسه اى پيدا شدم

اين كدوم دل بازي كه زخمى تنها يى
دونه ى سرخ انار كه خود زيبايى

براى تحمل روز سياه به تو فكر مى كنم
براى تصاحب روياى ماه به تو فكر مى كنم

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 8:0 توسط بشری قرباني| |
زندگی گاهی وقت ها
 

   به بی مزگی لبخند کودکی فقیر است

  و بعضی وقت ها
       

  به ابهت نگاه یک عارف
  

   و گاهی
     

   به کثیفی تن آلوده ی من

              
     ولی عشق

هیچ یک نیست

     عشق 
          

    صداقت من
           

      در خواستن توست
                                              همین!...

نوشته شده در جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 17:18 توسط بشری قرباني| |
 

چه تنگنای سختی است!

یک انسان یا باید بماند یا برود

و این هر دو,اکنون برایم از معنی تهی شده است

و دریغ که راه سومی نیست

                                        _ شریعتی_

نوشته شده در جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 17:15 توسط بشری قرباني| |
وقتی تو نیستی
نه هست های ما
چونانکه بایدند
نه بایدها...
مثل همیشه آخر حرفم
وحرف آخرم را
با بغض می خورم
عمری است
لبخندهای لاغر خود را
دردل ذخیره می کنم:
باشد برای روز مبادا!

اما
در صفحه های تقویم
روزی به نام روز مبادا نیست

آن روز هرچه باشد
روزی شبیه دیروز
روزی شبیه فردا
روزی درست مثل همین روزهای ماست
اما کسی چه می داند؟
شاید
امروزنیز روزمبادا
باشد!


وقتی تونیستی
نه هست های ما
چو انکه بایدند
نه بایدها...

هرروز بی تو
روز مباداست!

                                           "قیصر امین پور"
نوشته شده در جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 17:14 توسط بشری قرباني| |

یاد یاران یاد باد

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 14:13 توسط بشری قرباني| |

سفر کردم که از عشقت جدا شم
دلم مي خواست ديگه عاشق نباشم
ولي عشق تو موند و اي واي
دل ديوونه مو سوزوند و اي واي
هنوزم عاشقم دنياي دردم
مثل پروانه ها دورت مي گردم

سفر کردم که از يادم بري، ديدم نميشه
آخه عشق اي عاشق با نديدن کم نميشه
غم دور از تو موندن، يه بي بال و پرم کرد
نرفت از ياد من عشق، سفر عاشق ترم کرد
هنوز پيش مرگتم من بميرم تا نميري
خوشم با خاطراتم اينو از من نگيري

دلم از ابر و بارون، بجز اسم تو نشنيد
تو مهتاب شبونه، فقط چشمام تور و ديد
نشو با من غريبه مثل نامهربونا
بلاگردون چشمات زمين و آسمونا
مي خوام برگردم اما مي ترسم
مي ترسم بگي حرفي نداري
بگي عشقي نمونده مي ترسم بري تنهام بذاري

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 10:30 توسط بشری قرباني| |

ای گل تازه که بویی ز وفا نیست ترا

خبرازسرزنش خارجفا نیست ترا

 

رحم بربلبل بی برگ ونوا نیست ترا

التفاتی به اسیران بلا نیست ترا

 

ما اسیرغم واصلا غم ما نیست ترا

با اسیرغم خود رحم چرا نیست ترا

 

فارغ ازعاشق غمناک نمی باید بود

جان من اینهمه بی باک نمی باید بود

 

همچو گل چند به روی همه خندان باشی

همره غیره به گلگشت گلستان باشی

 

هرزمان با دگری دست و گریبان باشی

زان بیندیش که ازکرده خویش پشیمان باشی

 

جمع با جمع نباشند وپریشان باشی

یاد حیرانی ما آری وحیران باشی

 

ما نباشیم که باشد که جفای تو کشد

به جفا سازد و صد جوربرای تو کشد

 

شب به کاشانه ی اغیارنمی باید بود

غیر را شمع شب تارنمی باید بود

 

همه جا با همه کس یارنمی باید بود

یاراغیاردل آزارنمی باید بود

 

تشنه ی خون من زارنمی باید بود

تا به این مرتبه خون خوارنمی باید بود

 

من اگرکشته شوم باعث بد نامی تست

موجب شهرت بی باکی و خود کامی تست

 

دیگری جزتو مرا اینهمه آزارنکرد

جزتو کس درنظرخلق مرا خوارنکرد

 

آنچه کردی تو به من هیچ ستمکارنکرد

هیچ سنگین دل بیدادگر این کارنکرد

 

این ستمها، دگری با من بیمارنکرد

هیچکس اینهمه آزار من زارنکرد

 

گر ز آزردن من هست غرض مردن من

مردم ، آزار مکش از پی آزردن من

 

جان من سنگ دلی دل به تو دادن غلط است

برسر راه تو چون خاک فتادن غلط است

 

چشم امید به روی تو گشادن غلط است

روی پرگرد به راه تو نهادن غلط است

 

رفتن اولاست ز کوی تو ستادن غلط است

جان شیرین به تمنای تو دادن غلط است

 

تو نه آنی که غم عاشق زارت باشد

چون شود خاک برآن خاک گذارت باشد

 

مدتی هست که حیرانم و تدبیری نیست

عاشق بی سرو سامانم وتدبیری نیست

 

ازغمت سربه گریبانم و تدبیری نیست

خون دل رفته به دامانم و تدبیری نیست

 

ازجفای تو بدینسانم وتدبیری نیست

چه توان کرد پشیمانم و تدبیری نیست

 

شرح درماندگی خود به که تقریر کنم ؟

عاجزم چارهء من چیست چه تدبیر کنم؟

 

نخل نو خیز گلستان جهان بسیار است

گل این باغ بسی سرو روان بسیاراست

 

جان من همچو تو غارتگر جان بسیار است

ترک زرین کمرموی میان بسیاراست

 

با لب همچو شکرتنگ دهان بسیار است

نه که غیراز تو جوان نیست جوان بسیاراست

 

دیگری اینهمه بیداد به عاشق نکند

قصه آزردن یاران موافق نکند

 

مدتی شد که درآزارم و میدانی تو

به کمند تو گرفتارم و میدانی تو

 

ازغم عشق تو بیمارم و میدانی تو

داغ عشق تو به جان دارم ومیدانی تو

 

خون دل از مژه میبارم و میدانی تو

از برای تو چنین زارم و میدانی تو

 

از زبان تو حدیثی نشنیدم هرگز

از تو شرمنده ی یک حرف نبودم هرگز

 

مکن آن نوع که آزرده شوم از خویت

دست بردل نهم و پا بکشم از کویت

 

گوشه ای گیرم و من بعد نیایم سویت

نکنم باردگر یاد قد دلجویت

 

دیده پوشم ز تماشای رخ نیکویت

سخنی گویم و شرمنده شوم از رویت

 

بشنو پند ومکن قصد دل آزردهء خویش

ورنه بسیارپشیمان شوی از کردهء خویش

 

چند صبح آیم واز خاک درت شام روم

از سرکوی تو خود کام به ناکام روم

 

صد دعا گویم و آزرده به دشنام روم

از پی ات آیم وبا من نشوی رام روم

 

دوردور از تو من تیره سرانجام روم

نبود زهره که همراه تو یک گام روم

 

کس چرا اینهمه سنگین دل و بد خو باشد

جان من این روشی نیست که نیکو باشد

 

از چه با من نشوی یارچه می پرهیزی

یارشو با من بیمارچه می پرهیزی

 

چیست مانع ز من زارچه می پرهیزی

بگشا لعل شکربارچه می پرهیزی

 

حرف زن ای بت خونخوارچه می پرهیزی

نه حدیثی کنی اظهارچه می پرهیزی

 

که ترا گفت به ارباب وفا حرف مزن

چین بر ابرو زن ویک بار به ما حرف مزن

 

درد من کشته ی شمشیربلا می داند

سوز من سوخته ی داغ جفا می داند

 

مسکنم ساکن صحرای فنا می داند

همه کس حال من بی سرو پا می داند

 

پاکبازم همه کس طور مرا می داند

عاشقی همچو منت نیست خدا می داند

 

چارهء من کن و مگذارکه بیچاره شوم

سرخود گیرم و از کوی تو آواره شوم

 

از سرکوی تو بادیدهء ترخواهم رفت

چهره آلوده به خوناب جگرخواهم رفت

 

تا نظرمیکنی از پیش نظرخواهم رفت

گرنرفتم ز درت شام، سحرخواهم رفت

 

نه که این بارچو باردگرخواهم رفت

نیست باز آمدنم باز اگرخواهم رفت

 

از جفای تو من زارچو رفتم، رفتـــــــــم

لطف کن لطف که این بارچو رفتم،رفتـــــــم

 

چند درکوی تو با خاک برابر باشم

چند پامال جفای تو ستمگر باشم

 

چند پیش تو، به قدراز همه کمتر باشم

از تو چند ای بت بد کیش مکدر باشم

 

میروم تا به سجود بت دیگر باشم

باز اگرسجده کنم پیش تو کافر باشم

 

خود بگو کز تو کشم ناز وتغافل تا کی

طاقتم نیست از این بیش تحمل تا کی

 

سبزه ی دامن نسرین ترا بنده شوم

ابتدای خط مشکین ترا بنده شوم

 

چین بر ابرو زدن و کین ترا بنده شوم

گره ابروی پر چین ترا بنده شوم

 

حرف ناگفتن و تمکین ترا بنده شوم

طرز محبوبی و آیین ترا بنده شوم

 

الله، الله، زکه این قاعده اندوخته ای

کیست استاد تو اینها ز که آموخته ای

 

اینهمه جور که من از پی هم میبینم

زود خود را به سر کوی عدم میبینم

 

دیگران راحت و من اینهمه غم میبینم

همه کس خرم و من درد و الم میبینم

 

لطف بسیار طمع دارم و کم میبینم

هستم آزرده و بسیار ستم میبینم

 

خرده بر حرف درشت من آزرده مگیــــــــــر

حرف آزرده درشتانه بود، خرده مگیـــــر

 

آنچنان باش که من از تو شکایت نکنم

از تو قطع طمع لطف و عنایت نکنم

 

پیش مردم ز جفای تو حکایت نکنم

همه جا قصه ی درد تو روایت نکنم

 

دیگر این قصه ی بی حدو نهایت نکنم

خویش را شهره ی هرشهر و ولایت نکنم

 

خوش کنی خاطر وحشی به نگاهی سهل است

سوی تو گوشه ی چشمی ز تو گاهی سهل است

نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 10:41 توسط بشری قرباني| |

پريشون کن موهاتو تا دل من، ميون موج موهات دربدر شه

دو تا چشمات و بنداز توي چشمام، تا اين بيچاره دل بيچاره تر شه



مي خوام از ماجراها ي من و تو، تموم عالم و دنيا خبر شه

قدم ها تو کمي آهسته تر کن، بذار اون قد و بالا رو ببينم



نگاهم کن نگاهم کن عزيزم، بذار تا عمق دريا رو ببينم

قدم ها تو کمي آهسته تر کن، تماشايي ترين کار خدايي



تو با زيباترين چشمي که داري،با هر طرز نگاهي آشنايي

عروس قلب من شو تا که من هم ، اون عشق و زيارت کرده باشم


نمي گم واسه من مثله خدايي ، مبادا که جسارت کرده باشم

مي شم خاک زير پاهات که من هم ، کوچيکي و رعايت کرده باشم

نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 10:37 توسط بشری قرباني| |

قسمت میدم پشت سر من من مسافر

گریه نکن گریه نکن گریه نکن

بیشتر از جونم من دوستت دارم این دم آخر
گریه نکن گریه نکن گریه نکن

می برم با خود من کوله بار خاطره هارو

گریه نکن گریه نکن گریه نکن
می خوام ببینی با لب خندون صبح فردا رو
گریه نکن گریه نکن گریه نکن


بر می گردم با یه دنیا جلوه های عاشقونه

گریه نکن گریه نکن

بر می گردم که بخونم در وصف تو باز ترانه

گریه نکن

( توی دنیا تورو دارم برای من همین بسه
گریه نکن

خوب ترینه بهترینه اون که با هم نفسه

گریه نکن)

نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 9:54 توسط بشری قرباني| |

گفتم : تو ش‍‍‍‍ـیرین منی. گفتی : تو فرهـادی مگر؟

گفتم : خرابت می شـوم. گفتی : تو آبـادی مگـر؟

گفتم : ندادی دل به من. گفتی : تو جان دادی مگر؟

گفتم : ز کـویت مـی روم. گفتی :تو آزادی مگـر؟

گفتم : فراموشم مکن. گفتی : تو در یادی مگر؟

نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 9:49 توسط بشری قرباني| |
 
فكر ميكني خيلي باهوشي؟!!

اگه ميتوني جواب ابن تست رو بده!!

جواب در ادامه مطلب!!

جای علامت سوال چه عددی می‌گذارید؟

5
=
1
25
=
2
125
=
3
625
=
4
?
=
5

 

 

 

 

برای مشاهده جواب به ادامه مطلب برويد

ولی قبل از آن که جواب را ببینید، دوباره فکر کنید ...


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 8:3 توسط بشری قرباني| |

 

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 8:2 توسط بشری قرباني| |

باور نکن تنهاییت را

من در تو پنهانم تو در من

ازمن به من نزدیکتر تو

ازتو به تو نزدیکتر من

 

باور نکن تنهاییت را

تا یک دلو یک درد داری

تا در عبور از کوچه ی عشق

بر دوش هم سر می گذاری

 

دل تاب تنهایی ندارد

باور نکن تنهاییت را

هرجای این دنیا که باشی

من با توئم تنهای تنها

 

من با توئم هر جا که هستی

حتی اگر با هم نباشیم

حتی اگر یک لحظه یک روز

با هم در این عالم نباشیم

این خانه را بگذار و بگذر

با من بیا تا کعبه ی دل

باور نکن تنهاییت را

من با توئم منزل به منزل

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 10:49 توسط بشری قرباني| |

۱۲۰ قانون موفقیت جهانی از برایان ترسی

 


 


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 9:14 توسط بشری قرباني| |

از زندگی لذت ببریم همانگونه که هست و همانگونه که پیش می آید

ما از خیلی ها خوشبخت تریم

نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 8:45 توسط بشری قرباني| |

چنان دل كندم از دنيا كه شكلم شكل تنهايي است
ببين مرگ مرا در خويش كه مرگ من تماشايي است
مرا در اوج مي‌خواهي تماشا كن، تماشا كن
دروغين بودم از ديروز مرا امروز حاشا كن
در اين دنيا كه حتي ابر نمي‌گريد به حال ما
همه از من گريزانند تو هم بگذر از اين تنها

فقط اسمي به جا مانده از آنچه بودم و هستم
دلم چون دفترم خالي قلم خشكيده در دستم
گره افتاده در كارم به خود كرده گرفتارم
به جز در خود فرو رفتن چه راهي پيش رو دارم
رفيقان يك به يك رفتند مرا با خود رها كردند
همه خود درد من بودند گمان كردم كه همدردند

شگفتا از عزيزاني كه هم آواز من بودند
به سوي اوج ويراني پل پرواز من بودند
گره افتاده در كارم به خود كرده گرفتارم
به جز در خود فرو رفتن چه راهي پيش رو دارم
رفيقان يك به يك رفتند مرا در خود رها كردن
همه خود درد من بودند گمان كردم كه همدردند

رفيقان يك به يك رفتند مرا در خود رها كردن
همه خود درد من بودند گمان كردم كه همدردند

نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 10:6 توسط بشری قرباني| |
آهای مستای عاشق چه حالی داره مستی
چه حالی داره وقتی کسی رو می پرستی
خدا رو میشه تو مستی صدا کرد
برای قلب عاشق ها دعا کرد
تو مستی غصه ها با دل غریبن
غما رو میشه با مستی رها کرد
آهای مستای عاشق چه حالی داره مستی
چه حالی داره وقتی کسی رو می پرستی
اهای دلبر که بردی دل ز دستم
خیال کردی که من دور از تو هستم
تو ای در جام می با من دمادم
تو هستی با منو من با تو مستم
بیا مستانه بر دنیا بخندیم
به این دنیای وانفصا بخندیم
بیا عهدی ببندیم عاشقونه
به این شب های بی فردا بخندیم
غما رو میشه با مستی رها کرد
آهای مستای عاشق چه حالی داره مستی
چه حالی داره وقتی کسی رو می پرستی
اهای دلبر که بردی دل ز دستم
خیال کردی که من دور از تو هستم
تو ای در جام می با من دمادم
تو هستی با منو من با تو مستم
بیا مستانه بر دنیا بخندیم
به این دنیای وانفصا بخندیم
بیا عهدی ببندیم عاشقونه
به این شب های بی فردا بخندیم
خدا رو میشه تو مستی صدا کرد
برای قلب عاشق ها دعا کرد
تو مستی غصه ها با دل غریبن
غما رو میشه با مستی رها کرد
آهای مستای عاشق چه حالی داره مستی
چه حالی داره وقتی کسی رو می پرستی
نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 10:3 توسط بشری قرباني| |
همسفر تنها نرو           بزار تا باهم بریم

سرنوشتمون یکیست           هردومون مسافریم

تاره از راه رسیدم           هنوزم خسته ی راه

همسفر تنها نرو           بزار تا منم بیام

سخته دل کندن از این           شهر و دلبستگی ها

موندن از خونه جدا           با همه خستگی ها

جون به لبهام رسیده           تا به کی دربدری

درد غربت رو تنم           که بازم باید بری

بزار تا خستگی از           این تن خسته بره

سخته دل بستگی از           شهر دلبسته بره

اگه بذاری بیام            من میشم سنگ صبور

گوش به قصه هات میدم            شهر غربت راه دور

همسفر تنها نرو           بزارتا باهم بریم

سرنوشتمون یکیست          هردومون مسافریم

نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 9:22 توسط بشری قرباني| |
میان جمعم من ولی دلم تنهاست
لبم چو گل خندان دو دیده ام دریاست

لب از برون خندد دل از درون گرید
به برق چشمانم نشان غم پیداست

تو شاهدی ای غم

چگونه میخندد گلی که پژمرده
دل من از آن گل که از جفا مرده

ز من چه میپرسی که از چه مینالم
همیشه میگرید دلی که افسرده
نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 9:17 توسط بشری قرباني| |
عشق به شکل پرواز پرندست
عشق خواب یه آهوی روندست
من زائری تشنه زیر باران
عشق چشم آبی اما کشندست
من میمیرم از این آب مسموم
اما اون که مرده از عشق تا قیامت هر لحظه زندست
من میمیرم از این آب مسموم
مرگ عاشق عین بودن اوج پرواز یه پرندست


تو که معنای عشقی به من معنا بده ای یار
دروغ این صدا رو به گور قصه ها بسپار
صدا کن اسممو از عمق شب از نغم دیوار

برای زنده بودن دلیل آخرینم باش
منم من بذر فریاد ، خاک خوب سرزمینم باش
طلوع صادق عصیان من بیداریم باش

عشق ، گذشتن از مرز وجوده
مرگ آغاز راه قصه بوده
من راهی شدم نگو که زوده
اون کسی که سرسپرده مثل ما عاشق نبوده

من راهی شدم نگو که زوده
اما اونکه عاشقونه جون سپرده هرگز نمرده

تو که معنای عشقی
به من معنا بده ای یار
دروغ این صدا رو
به گور قصه ها بسپار
صدا کن اسممو
از عمق شب از نغم دیوار

برای زنده بودن
دلیل آخرینم باش
منم من بذر فریاد
خاک خوب سرزمینم باش
طلوع صادق عصیان من
بیداریم باش

عشق گذشتن از مرز وجوده
مرگ آغاز راهه قصه بوده

نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 9:13 توسط بشری قرباني| |

Could I Have This Kiss Forever

 


Over and over I look in your eyes
you are all I desire
you have captured me
I want to hold you
I want to be close to you
I never want to let go
I wish that this night would never end
I need to know

Could I hold you for a lifetime
Could I look into your eyes
Could I have this night to
share this night together
Could I hold you close beside me
Could I hold you for all time
Could I could I have this kiss forever
Could I could I have this
kiss forever, forever

Over and over I've dreamed of this night
Now you're here by my side
You are next to me
I want to hold you, to touch you and taste you

And make you want no one but me
I wish that this kiss could never end
oh baby please

Could I hold you for a lifetime
Could I look into your eyes
Could I have this night to
share this night together
Could I hold you close beside me
Could I hold you for all time
Could I could I have this kiss forever
Could I could I have this
kiss forever, forever

I don't want any night to go by
Without you by my side
I just want all my days
Spent being next to you
Lived for just loving you
And baby, oh by the way

Could I hold you for a lifetime
Could I look into your eyes
Could I have this night to
share this night together
Could I hold you close beside me
Could I hold you for all time
Could I have this kiss forever
Could I could I have this
kiss forever, forever



بارها و بارها به چشمان تو مینگرم

تو همه ی آن چیزی هستی که من آرزو دارم

تو مرا تسخیر کرده ای

میخواهم تو را در بر بگیرم

میخواهم نزدیک تو باشم

هرگز نمیخواهم بروم

امیدورام این شب هرگز به پایان نرسد

نیاز دارم بدانم

آیا میتوانم تا آخر عمرم تو را در بر داشته باشم؟

آیا میتوانم به چشمان تو بنگرم؟

آیا میتوانم این شب را برای تقسیم کردن این شب با تو داشته باشم؟

آیا میتوانم تو را درست نزد خودم داشته باشم؟آیا میتوانم همیشه تو را داشته باشم؟

آیا میتوانم این بوسه را برای همیشه داشته باشم؟

برای همیشه ،برای همیشه

 

بارها و بارها رویای این شب را دیده ام

اکنون تو کنار منی

نزدیک منی

میخواهم تو را در آغوش بگیرم تا تو را لمس کنم و...

و وادرات کنم هیچ کسی را نخواهی به جز من

امیدوارم این بوسه هیچ گاه به پایان نرسد

آه عزیزم ...خواهش میکنم

 
آیا میتوانم تا آخر عمرم تو را در بر داشته باشم؟

آیا میتوانم به چشمان تو بنگرم؟

آیا میتوانم این شب را برای تقسیم کردن این شب با تو داشته باشم؟

آیا میتوانم تو را درست نزد خودم داشته باشم؟آیا میتوانم همیشه تو را داشته باشم؟

آیا میتوانم این بوسه را برای همیشه داشته باشم؟

برای همیشه ،برای همیشه

نمیخواهم هیچ شبی بدون وجود تو در کنارم سر شود

فقط تمامی روزها را میخواهم تا در کنار تو سپری کنم

زنده فقط برای دوست داشتن تو

و عزیزم راستی ...

آیا میتوانم تا آخر عمرم تو را در بر داشته باشم؟

آیا میتوانم به چشمان تو بنگرم؟

آیا میتوانم این شب را برای تقسیم کردن این شب با تو داشته باشم؟

آیا میتوانم تو را درست نزد خودم داشته باشم؟آیا میتوانم همیشه تو را داشته باشم؟

آیا میتوانم این بوسه را برای همیشه داشته باشم؟

برای همیشه ،برای همیشه

نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 9:7 توسط بشری قرباني| |