عشق بازی با طناب دار
همتم بدرقه راه كن اي طاير قدس كه دراز است ره مقصد و من نو سفرم
(دکتر علی شریعتی) عشق جنون است و جنون چیزی جر خرابی و پریشانی فهمیدن و اندیشیدن نیست. اما دوست داشتن در اوج معراجش، از سر حد عقل فراتر می رود و فهمیدن و اندیشیدن را نیز از زمین می کند و با خود به قله بلند اشراق می برد. عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند و دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در دوست می بیند و می یابد. عشق تنها یک فریب بزرگ و قوی است و دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی، بی انتها و مطلق. عشق در دریا غرق شده است و دوست داشتن در دریا شناکردن. عشق بینایی را می گیرد و دوست داشتن می دهد. عشق خشن است و شدید و در عین حال پایدار و سرشار از اطمینان. عشق همواره با شک آلوده است و دوست داشتن سراپا یقین است و شک ناپذیر. از عشق هرچه بیشتر بنوشیم، سیراب تر می شویم و از دوست داشتن هرچه بیشتر، تشنه تر. عشق هرچه دیرتر می پاید کهنه تر می شود و دوست داشتن نوتر. عشق نیرویی است در عاشق که او را به سوی معشوق می کشاند و دوست داشتن جاذبه ای است در دوست که دوست را به دوست می برد. عشق تملک معشوق است و دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست. عشق رو به جانب خود دارد، خودخواه است و خودپا و حسود، و معشوق را برای خویش می پرستد و می ستاید اما دوست داشتن رو به جانب دوست دارد، دوست خواه است و دوست پا و خود ر ا برای دوست می خواهد و او را برای او دوست می دارد و خود در میانه نیست. آری...که دوست داشتن از عشق برتر است و من هرگز، خود را تا سطح بلندترین قله عشق های بلند، پایین نخواهم آورد. كيهانهاي بيكران، كالبد من است، عنصر هستي خون من است، جهانها استخوانهاي من و خورشيدها قلب من اند. آن هنگام كه از هستي من سربر آوردي، بگونه اي كه طفلي از رحم مادر، آمدي تا عشق را به تجلي برساني. همان سان كه ديگر فرستادگانم، عيسي، يائوبل ساكابي، كريشنا، راما، ميلارپا، و بودا. زيرا عشق هستي و حيات من است. بي عشق نه تو و نه من مي توانيم كه هستي داشته باشيم. بي عشق مطلقاً هيچ چيز نمي بود. مي تواني تصور كني خلاءاي مطلق را كه همه فضائي باشد خالي از حيات؟ “ عشق من نگاهدارنده جهانها و كهكشانهاست. براي تو فصل هاي برداشت را به ارمغان مي آورد. عشق من همه چيز را به هم پيوند ميدهد؛ معدنيات و زمين يكي هستند، همانگونه كه گل و گياه؛ زنبور و عسل، هيچكدام نمي تواند بي ديگري وجود داشته باشد. من در همه چيز حاضرم و همه چيز در من “ مرد با ريسمان عشق من است كه به زن پيوند محبت يافته، همانگونه كه فرزند به مادر، و اين چرخه كامل است، چون همه چيز را عشق بهم بسته. همچنين كل اشياء با عشق است كه با من وحدت يافته، چون تنها به اتكاء عشق من است كه حيات مي تواند بر اين سياره و ساير جهانها، كيهانها و فضا هستي داشته باشد. “ عشق همه چيز است. جز آن هيچ نيست، من عشق ام و عشق خويش من است. عشق حيات است و حيات عشق. به من عشق بورز و زندگي كن، لكن اگر نفرت پيشه كني مرگ بر تو باد، چون مرگي استوار تر از مرگ با نفرت نيست. “ تو بايد مرا آرزو كني، بيش از هر چيز ديگر به من عشق ورزي، مرا بيش از روح خود دوست بدار.
“ عشق تنها چيزيست كه من مي توانم به تو عطا كنم، و تمام آنچه براي عرضه كردن دارم عشق است. از درون كالبد من است كه حيات سرچشمه مي گيرد، چون من عاشق حياتم. به من عشق ورزيدن يعني آزاد بودن، زيرا آنكه به من عشق ورزد مرا خواهد ديد، و تمامي خرد كه از آن من است به او عرضه خواهد شد
“ من آنم كه تو بعنوان پروردگار ميشناسي، من نور روح ام؛ موسيقي مراتب هستي ام. من آنم كه هستم، نور جهانها؛ من خدايم، عشق زنده و جاودانه “ . یه حنجره بی همنفس سهم من از بودن تو یه خاطره س،همین و بس یه شب که مثل مرثیه خیمه زده رو باورم میخوام تو این سکوت تلخ صدات رو از یاد ببرم بذار که کوله بارمو رو شونه شب بذارم باید که از اینجا برم فرصت موندن ندارم داغ ترانه تو دلم شوق رسیدن تو تنم تو حجم سرد این قفس منتظر پر زدنم من از تبار غربتم از آرزوهای محال قصه ما تموم شده با یه علامت سوال بذار که کوله بارمو رو شونه شب بذارم باید که از اینجا برم فرصت موندن ندارم چشمای منتظر به پیچ جاده دلهره های دل پاک و ساده ، پنجره ی باز و غروب پاییز نم نم بارون تو خیابون خیس . یاد تو هر تنگ غروب تو قلب من میکوبه سهم من از با تو بودن غم تلخ غروبه ، غروب همیشه واسه من نشونی از تو بوده برام یه یادگاریه جز اون چیزی نمونده... چشمای منتظر به پیچ جاده دلهره های دل پاک و ساده پنجره ی باز و غروب پاییز نم نم بارون تو خیابون خیس . یاد تو هر تنگ غروب تو قلب من میکوبه سهم من از با تو بودن غم تلخ غروبه ، غروب همیشه واسه من نشونی از تو بوده برام یه یادگاریه جز اون چیزی نمونده... تو ذهن کوچه های آشنایی پرشده از پاییز تن طلایی تو نیستی و وجودم و گرفته شاخه ی خشک پیچک تنهایی! یاد تو هر تنگ غروب تو قلب من میکوبه سهم من از با تو بودن غم تلخ غروبه... غروب همیشه واسه من نشونی از تو بوده برام یه یادگاریه جز اون چیزی نمونده... تو ذهن کوچه های آشنایی پرشده از پاییز تن طلایی تو نیستی و وجودم و گرفته شاخه ی خشک پیچک تنهایی! یاد تو هر تنگ غروب تو قلب من میکوبه سهم من از با تو بودن غم تلخ غروبه... غروب همیشه واسه من نشونی از تو بوده برام یه یادگاریه جز اون چیزی نمونده... عاشق شدن به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی
از حموم که اومدی بیرون ببینی حو له ات گرمه !
. یادت بیاد که دوستای احمقت چه کارهای ....... باز هم بخندی
زندگی یک ************ **** بنشین کنارِ آتشم تا باد بگذرد باز هم از چشمه لبهاي من تشنه اي سيراب شد سيراب شد باز هم در بستر آغوش من رهروي در خواب شد در خواب شد
مي روم خسته و افسرده و زار سوي منزلگه ويرانه خويش به خدا ميبرم از شهر شما دل شوريده و ديوانه خويش
بخدا غنچه شادي بودم دست عشق آمد و از شاخم چيد شعله آه شدم صد افسوس که لبم باز برآن لب نرسيد
آن آرزوي گمشده مي رقصد در پرده هاي مبهم پندارم
نه اميدي که بر آن خوش دل کنم نه پيغامي نه پيک آشنائي نه در چشمي نگاه فتنه سازي نه آهنگ پر از موج صدائي
لاي لاي، پسر کوچک من ديده بربند،که شب آمده است ديده بربند،که اين ديو سياه خون به کف،خنده به لب امده است
سر به دامان من خسته گذار گوش کن بانگ قدمهايش را کمر نارون پير شکست تا که بگذاشت برآن پايش را
کتابي،خلوتي،شعري،سکوتي مرا مستي و سکر زندگاني است چه غم گر در بهشتي ره ندارم که در قلبم بهشتي جاوداني است ـ عشق بورز حتی به آنهایی که دلت را شکسته اند. ـ دعا کن حتی برای آنهایی که نفرینت کرده اند. ـ بهار شو و بخند که خدا هنوز اون بالا با ماست. مشت می کوبم بر در پنجه می سایم بر پنجره ها فریدون مشیری
اگر شخصی دستهایش را پشت کمر خود قفل کند این امر نشان میدهد که وی خود را بشدت کنترل کرده است . دراین حالت او سعی دارد خشم یا احساس نا امیدی را از خود دور کند. این فرد در واقع نشان میدهد که از اعتماد به نفس بسیار بالایی برخوردار است و میتواند در حالات مختلف بر خشم یا ناامیدی خود غلبه کند . در این حالت بهتر است با این فرد به آرامی ارتباط برقرار کرد اگر انگشتان دستها به بازو گره خورده باشد این حالت نشان دهنده حالت تدافعی در برابر حمله غیر منتظره و ناگهانی یا بی میلی برای تغییر چهره شخص است. اگر انگشتها مشت شده باشند حالت بی میلی شدیدتر است در این حالت بهتر است با ارامش با شخص مورد بحث برخورد شود تا کم کم از حالت تدافعی خود خارج شده و ارتباطی زیبا را شروع کند گره کردن دستها به دسته های صندلی نشان میدهد که شخص سعی دارد احساس خود را مهار کند اما قفل کردن قوزک پاها به یکدیگر حالت تدافعی است این حالت شاید بیشتر در مسافران مظطرب هواپیما به هنگام پرواز و فرود دیده شود. بسیاری از افراد این حالت را به نوعی رسیدن به تصمیمی بزرگ میدانند اما روانشناسان بالینی میگویند که حتی اظطراب نیز نشانه تفکر فرد است وقتی شخص انگشت سبابه خود را روی صورت و بقیه دستش را بصورت گره کرده در پایین صورتش قرار میدهد یعنی که فرد مورد نظر بسیار دقیق است. این حالت نشان میدهد که شخص با دقت زیاد به صحبت های شما گوش میدهد و یک یک کلمات شما را می سنجد و در عین حال در چهره او حالت انتقادی نیز به چشم میخورد اما این انتقاد جنبه دوستانه دارد و شاید بیشتر به منظور برقرار یک ارتباط بین دو نفر است انگشتهای گره شده زیر چانه و نگاه خیره نشان دهنده حالت تردید و دو دلی است . او به صحبت های شما و صحت گفته هایتان تردید میکند . در این حالت ممکن است آرنج روی میز قرار گرفته باشد به گفته برخی از روان شناسان نگاه خیره همیشه نشانه دو دلی است چرا که ثابت قدم و محکم بودن نگاه انسان را نیز مصمم و با اراده می سازد. شاید چون از نگاه شما تردید و دودلی آشکار است دیگران برای قدم جلو گذاشتن و دوست شدن با شما ترید دارند دستهایی که روی سینه قرار گرفته باشند بهترین نمونه برای حالت بی گناهی و درستکاری است. این حالت به عقیده اکثر روانشناسان اثر باقیمانده ای از شکل سوگند خوردن است که در آن دست را روی قلب قرار میدهند. حالت تواضعی که در این عمل وجوددارد میتواند به شما بگوید که این فرد به رغم آنکه خود به بی گناهیش اذعان دارد ولی نمیداند چگونه آنرا به اثبات برساند و در عین حال بسیار مایل است تا دوست صمیمی برای بیان آنچه در قلبش میگذرد داشته باشد دستهایی که به کمر زده میشود در مردها نشان دهنده آن است که فرد به آنچه میگوید اعتقاد و اعتماد کامل دارد.خانم ها هنگامی که دست خود را به کمر میزنند نشان میدهند که به آنچه میگویند اطمینان دارند. اما در هر دو مورد این حالت به ما میگوید که فرد به هر حال احساس اطمینانی در گفته ها و رفتار خود دارد که میتواند به سادگی این شرایط را به دیگری نیز منتقل کند دستهای مشت شده در زیر چانه نشان میدهد که شخص نظریاتش را پنهان میکند و به شما اجازه می دهد تا صحبت خود را تمام کنید. آنگاه زمانیکه حرفهای شما پایان یافت در کمال آرامش به شما و نظریات شما حمله میکند. شگرد جالبی است. شخص ابتدا اطمینان شما را جلب میکند و سپس در نهایت آرامش به شما میگوید که شما و نظریاتتان را قبول ندارد در این حالت شخص آرام بنظر میرسد اما این آرامش پیش از توفان است این حالتی است که بیشتر روسا بخود میگیرند تا خود ر ا بگونه ای به زیر دستان نزدیک کنند و در عین حال جاذبه و جذابیت آنها نیز کم نشود. ظاهرسازی معمولا از آن دسته حالتهایی است که در بیشتر افراد دیده میشود ولی نوع آنها با یکدیگر متفاوت است . اما به هر حال حالت خوبی از یک فرد برای شروع یک ارتباط محسوب نمیشود قرار دادن پاها روی هر چیز ( روی صندلی- میز-سکو و …) نشانه حالت مالکیت است. در یک میز گرد تنها رئیس اجازه دارد چنین حالتی داشته باشد و از این طریق آرامش خود را نشان دهد. روان شناسان این حالت را حالت مالکیت میدانند که در نهایت به عقیده فرد مورد نظر به موفقیت وی در کارها منجر خواهد شد تکیه زدن به صندلی درحالتیکه دستها پشت سر قفل شده نشان دهنده اعتماد به نفس قوی است . اگر شخصی در این حالت صحبت میکند به گفته های خود اعتماددارد و اگر به صحبت های شما گوش میدهد به خود زحمت ندهید ا و خود همه ماجرا را میداند خداوندا! تو خیلی بزرگی و من خیلی کوچک ولی جالب اینجاست ، تو به این بزرگی من کوچک را فراموش نمی کنی و لی من به این کوچکی تورا فراموش کرده ام... منو ببخش حالا اگه اون رفته و ما ایستادیم یا ما رفیتم و اون ایستاده، هیچ اشکالی نداره. بازم اگه هیچ یادی از ما نکنه، هیچ اشکالی نداره. اما ما یادش می کنیم و با یادش خوش می شیم تا اون دنیا بهش بدهکار نباشیم. یه شب، یه جایی توی صفحات تقویم زندگیم، تو صفحه ای به اسم تولد، نوشتم که می روم، رفتنی از جنس بلور، شکستنی، اما ارزشمند. وقتی که دیگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم . وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم . وقتی او تمام کرد من شروع کردم . وقتی او تمام شد من آغاز شدم . و چه سخت است . تنها متولد شدن مثل تنها زندگی کردن است ، مثل تنها مردن ! ((دکتر علی شریعتی)) براي همسايه اي كه نان مرا دزديد نان. براي عزيزاني كه قلب مرا شكستند مهرباني. براي كساني كه روح مرا آزردند بخشش. و براي خويشتن خويش آگاهي و عشق مي طلبم. (دكترعلي شريعتي) نمی دانم چه می خواهم خدایا
به دنبال چه می گردم شب و روز
چه می جوید نگاه خسته ی من چرا افسرده است این قلب پرسوز ز جمع آشنایان می گریزم به کنجی می خزم آرام و خاموش نگاهم غوطه ور در تیرگی ها به بیمار دل خود می دهم گوش گریزانم از این مردم که با من به ظاهر همدم و یک رنگ هستند ولی در باطن از فرط حقارت به دامانم دو صد پیرایه بستند از این مردم که تا شعرم شنیدند به رویم چون گلی خوش بو شکفتند ولی آن دم که در خلوت نشستند مرا دیوانه ای بد نام گفتند دل من ٬ ای دل دیوانه ی من که می سوزی از این بیگانگی ها مکن دیگر ز دست غیر فریاد خدا ٬ بس کن این دیوانگی ها اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم ، بر لب کلبه ی محصور وجود ، من در این خلوت خاموش سکوت ، اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم ، اگر از هجر تو آهی نکشم ، تک و تنها ، می شکنم که نخواهد آمد تو نه در دیروزی و نه در فردایی ظرف امروز پر از بودن توست زندگی را دریاب میان روزنامه های پوسیده ی پرغبار را، در خاطرات خویش در حافظه ئی که دیگر مدد نمی کند خود را جستم و فردا را. عجبا!! جست و جو گرم من نه جستجو شونده . من اینجایم و آینده در مشت های من. "احمد شاملو" وقتی که دلم تنگ است پیدا نکنم همدل دل ها همه از سنگ است گویا که در این وادی از عشق نشانی نیست! گر هست یکی عاشق آلوده به صد رنگ است . خدایا به جان خراباتیان ، کزین تهمت هستی ام وارهان به میخانه ی وحدتم راه ده ، دل زنده و جان آگاه ده که از کثرت خلق تنگ آمدم ، به هر سو شدم سر به سنگ آمدم میی ده که چون ریزی اش در سبو ، بر آرد سبو از دل آواز هو از آن می که در دل چو منزل کند ، بدن را فروزان تر از دل کند از آن می که چون چشمت افتد بر آن ، توانی در آن دید حق را عیان از آن می که چون عکسش افتد به باغ ، کند غنچه را گوهر شب چراغ به انگور میخانه ره پوی آه ، چه می خواهی از مسجد و خانقاه سحر چون نبردی به میخانه راه ، چراغی به مسجد ببر شامگاه نیاری چو تو تاب دیدار او ، ز دیدار رو کن به دیوار او نبرده است گویا به میخانه راه ، که مسجد بنا کرده و خانقاه خرابات را گر زیارت کنی ، تجلـّی به خروار غارت کنی نماز ار نه از روی مستی کنی ، به مسجد درون بت پرستی کنی توانی اگر دل به دریا زنی ، که آن درّ یکتای پیدا کنی زنی در سماعی ز می سرخوشی ، سزد گر از این غصه خود را کشی تو شادی بدین زندگی عار کو ؟ ، گشودیم گیرم درت ، بار کو ؟ بیا تا به ساقی کنیم اتـّفاق ، درون ها مصفـّا کنیم از نفاق بیایید تا جمله مستان شویم ، ز مجموع هستی پریشان شویم چو مستان به هم مهربانی کنیم ، دمی بی ریا زندگانی کنیم بگیریم یک دم چو یاران به هم ، که اینک فتادیم یاران ! ز هم جهان منزل راحت اندیش نیست ، ازل تا ابد یک نفس بیش نیست سراسر جهان گیرم از توست و بس ، چه اندوزی آخر در این یک نفس ؟ فلک بین چه با جان ما می کند ؟ ، چه ها کرده است و چه ها می کند بر آورده از خاک ما گرد و دود ، چه می خواهد از ما سپهر کبود نمی گردد این آسیا جز به خون ، الهی که درگردد این سرنگون من آن بی نوایم که تا بوده ام ، نیاسایم ار یک دم آسوده ام رسد هر دم از همدمانم غمی ، نبودم غمی گر بدم همدمی در این عالم تنگ تر از قفس ، به آسودگی کس نزر یک نفس از آن می که گر عکسش افتد بر آب ، بر آن آب تبخاله افتد حباب از آن می که گر شب ببیند به خواب ، چو روز از دلش سر زند آفتاب از آن می که چون شیشه بر لب زند ، لب شیشه تبخاله از تب زند از آن می که چون ریزی اش در کدو ، همه قل هو الله تراود از او از آن می که در خم چو گیرد قرار ، بر آرد خم آتش بسان چنار میی صاف از آلودگیّ بشر ، مبدل به خیر اندرو جمله شر میی معنی افروز و صورت گداز ، میی گشته معجون راز و نیاز به می گِل دلی ، جسم جانی کند ، به باده زمین آسمانی کند میی از منی و تویی گشته پاک ، شود جان چکد قطره ای گر به خاک به یک قطره آبم ز سر در گذشت ، به یک آه بیمار ما ، در گذشت چشی چون از این باده ، کوکو زنی ، شوی چون از او مست و هو هو زنی میی سر به سر مایه عقل و هوش ، میی بی خم و شیشه در ذوق و جوش میی سر به سر شور و مستی ّ و حال ، وزو یک قدم تا در ذوالجلال دماغم ز میخانه بویی شنید ، حذر کن که دیوانه هویی شنید بگیرید زنجیرم ای دوستان ، که پیلم کند یاد هندوستان دماغم پریشان شد از بوی می ، فرو نایدم سر به کاووس و کی دلا خیز و پایی به میخانه نه ، صلا به مستان دیوانه ده پریشان دماغیم ساقی کجاست ؟ ، شرابی ز شب مانده ؟ باقی کجاست ؟ چو ساقی همه چشم فتّان نمود ، به یک نازم از خویش عریان نمود دلم خون شد از کلفت مدرسه ، خدا را 1 خلاصم کن از وسوسه خدا را ز میخانه گر آگهی ، به مخمور بیچاره بنما رهی بیا ساقی و می به گردش در آر ، که دلتنگم از گردش روزگار میی بس فروزان تر از شمع روز ، میی ساقی و باده ی جام سوز بهانه عشق و زندگی من ، بهانه گفتن و سرودن من، بهانه ماندن و نرفتن من بگذار باور کنم تو مسافری غریب بودی که کوتاه زمانی در سایه قلب پردردم مجال نشستن یافتی تا از زخم های دلم یک سبد میوه ی نارس بچینی تا ابد شرمسار سکوت تو هستم. میزبان خوبی برایت نبودم ولی می خواهم بدانی آنچه برای تو کردم تمام توان و دارایی ام بود ثروتی که با ذره ذره وجودم رنگ گرفته بود و بوی عشق داشت بگذار باور کنم ، مدتی معلوم مهمان چشمان بارانی من بودی بگذار باور کنم رفتن تو را بگذار تمام نا باوری ها را باور کنم و ایمان بیاورم که تو ... فرشته ای بودی که به زندگی من آمدی تا دوست داشتن را به قلب من بیاموزی بگذار باور کنم که من فصلی کوتاه از داستان بلند زندگی تو بودم فصلی که به اجبار باید از آن می گذشتی فصلی برای عبور تو از من تا خدا فقط دو قدم بدون توقف ، بدون نگاه ، بدون دل بستن بگذار به این خوش باشم که گاه از این فصل کوتاه نیز یاد می کنی بگذار یادت برای من دریای آرامش باشد. من که گله ای ندارم از کسی شکایتی نکردم یادگرفتم فقط سکوت کنم ساکت باشم چیزی نگم من ازسرنوشت شکا یتی ندارم اونه که با من سرجنگ داره اونه که فقط میخواد گریه من وببینه اونه که خندیدن وبرای من حرام میدونه اونه که برای شادی دیگران منو به گریه محکوم میکنه وقتی به گذشته نگاه میکنم چیزی جز غم نمیبینم آنقدر جفا دیدم که دیگه نمیخوام برای آینده قدمی بردارم آنقدرغصه خوردم که غصه شده جزئی ازوجودم غصه شده بهترین دلدارم شده بهترین هم نفسم میدونم رفتی رفتی و رفتی ................................. امانمیدونم چرا هنوز با ............
من نیز هر لحظه پیوندم را با زمین می گسلم.
با آسمان آشنا شو،
با ستارگان انس بگیر،
با آن ها معاشرت کن!
با ماه، رفیق شو،
با آسمان شب ها خو بگیر،
آن جا وطن ماست،
سرزمین آزادی ماست،
میعادگاه آزاد ماست.
من در هر ستاره، در جلوه هر مهتاب،
در عمق تیره هر شب،
در هر طلوع، در هر غروب،
چشم به راه آمدن تو ام.
بیا، هر شب بیا!
از ستاره ها نشان مرا بپرس،
از مهتاب سراغ مرا بگیر،
از سکوت کهکشان ها
زمزمه مهر جوی مرا با خود بشنو!
بیا، هر شب بیا!
در خلوت هر مهتاب، تنهایم.
در سایه هر شب، چشم به راهت گشوده ام.
در پس هر ستاره پنهانم.
در پس پرده هر ابر، در کمینم.
بر سر راه کهکشان ایستاده ام.
بر ساحل هر افق منتظرم
بیا، خورشید که رفت.
بیا، شب را تنها ممان.
تاریکی را بی من ممان.
من آنجا بر تو بیمناکم که با شب تنها نمانی،
با دیو شب تنها نمانی.
دیو شب بی رحم است، گرسنه است، وحشی است،
خطرناک است،
وحشتناک است.
پرنده معصوم و کوچک من!
آفتاب که رفت پرواز کن،
از روی خاک برخیز،
این خرابه غم زده را ترک کن!
مرد جوان میگوید: "ولی استاد من طلا ندارم." و استاد پاسخ میدهد که برو و طلا پیدا کن.
بنابراین مرد جوان وارد میدان زندگی شده و سالهای سخت و طولانی را تلاش میکند تا طلای کافی برای استادش به دست آورد. نهایتاً روزی دستاوردهایش را به نزد آن مرد حکیم برده و در پیش پای او میگذارد. استاد دانا نگاهی به مرد جوان میکند و او را پیرتر از آخرین باری که دیده بود مییابد و متوجه میشود که سالهای بسیار سختی را در تلاش بوده است: "من نیازی به این طلاها ندارم زیرا هرگاه اراده کنم برکات خداوند را در آغوش خواهم گرفت".
مرد جوان با شگفتی شروع به شکایت میکند و این چنین میگوید که او صرفاً تعالیم استاد را اجرا کرده است. ولی پیرمرد اجازه ادامه اعتراضها را به او نمیدهد و میگوید: "اگر در طی تلاشهایی که برای بدست آوردن این طلاها انجام داده ای، چیزی نیاموخته باشی من نیز نمیتوانم چیزی به تو بیاموزم."
. 

از او پرسيدم عشق كجاست قلبش را نشان داد ، از او پرسيدم بزرگي عشق به چه اندازه هست دستانش را تا آخرين حد به دو سو كشيد به او گفتم مي تواني به من بگويي عشق چه رنگي است جواب داد او سفيد است .
وقتي انسان كودكي بيش نيست و به تازگي از خداوند جدا شده و پا به زمين خاكي گذاشته همواره به ياد خداست ، چشمان معنوي او همچنان باز هستند و او بيشتر و بهتر از هر بزرگتري مي داند خدا چگونه است .

بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی
هزار تا نامه داری
برای مسافرت به یک جای خوشگل بری
به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی
آخرین امتحانت رو پاس کنی
کسی که معمولا زیاد نمی بینیش ولی دلت
می خواد ببینیش بهت تلفن کنه
توی شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده
نمی کردی پول پیدا کنی
برای خودت تو آینه شکلک در بیاری و
بهش بخندی !!!
تلفن نیمه شب داشته باشی که ساعتها هم
طول بکشه
بدون دلیل بخندی
بطور تصادفی بشنوی که یک نفر داره
از شما تعریف می کنه
از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه
هم می تونی بخوابی !
آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یاد شما
می یاره
از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنی
دوستای جدید پیدا کنی
وقتی "اونو" میبینی دلت هری
بریزه پایین !
لحظات خوبی رو با دوستانت سپری کنی
یه دوست قدیمی رو دوباره ببینید و
ببینید که فرقی نکرده
عصر که شد کنار ساحل قدم بزنی
یکی رو داشته باشی که بدونید دوستت داره
احمقانه ای کردند و بخندی
و بخندی و
اینها بهترین لحظههای زندگی هستند
قدرشون روبدونیم
مشکل نیست که باید حلش کرد بلکه یک هدیه است که باید ازش لذت برد
وقتي زندگي 100 دليل براي گريه كردن
به تو نشان ميده تو 1000 دليل
براي خنديدن به اون نشون بده.
خاکسترِ جوانی ِ ناشاد بگذرد
□ □ □
ای اَبر از کجای جهان، باز آمدی؟
باران! ببار! تا غمم با باد بگذرد
□ □ □
اینگونه سخت وُ تلخ، دهان ِ مرا مبند!
بگذار از گلوی ِ من، فریاد بگذرد
□ □ □
ای عشق! صید ِ سبز ِ تو بوده ست این دلم
دردا اگر ز صید ِ خود، صیاد بگذرد
□ □ □
نام ِ تو یادگار ِ گُل ِ گلشن ِ من ست
هرگز مباد نام تو از یاد بگذرد
□ □ □
در هر نَفَس برای دل ِ من، قفس مساز
بگذار این پرنده ام آزاد بگذرد
□ □ □
دست ِ تو می نویسدم خطاط ِ خوب ِ عشق!
شادا اگر ز دیده ی استاد بگذرد
□ □ □
شیرین ِ روزگار نمیخواهد بعد ازین
یک ذرّه از طراوت ِ فرهاد بگذرد
□ □ □
هرچند مرگ ِ برگ، سرودت کبود کرد
باور کن! این زمانه ی بیداد بگذرد
ایران: موفقیت مدیر سنجیده نمیشود، خود مدیر بودن نشانه موفقیت است
اروپا: مدیران بعضی وقتها استعفا میدهند
ایران: عشق به خدمت مانع از استعفا میشود
اروپا: افراد از مشاغل پایین شروع میکنند و به تدریج ممکن است مدیر شوند
ایران: افراد مدیر مادرزادی هستند و اولین شغلشان در بیست سالگی مدیریت است
اروپا: برای یک پست مدیریت، دنبال مدیر میگردند
ایران: برای یک فرد، دنبال پست مدیریت میگردند و در صورت لزوم این پست ساخته میشود
اروپا: یک کارمند ساده ممکن است سه سال بعد مدیر شود
ایران: یک کارمند ساده، سه سال بعد همان کارمند ساده است، در حالیکه مدیرش سه بار عوض شده
اروپا: اگر بخواهند از دانش و تجربه کسی حداکثر استفاده را بکنند، او را مشاور مدیریت میکنند
ایران: اگر بخواهند از کسی هیچ استفاده ای نکنند، او را مشاور مدیریت میکنند
اروپا: اگر کسی از کار برکنار شود، عذرخواهی میکند و حتی ممکن است محاکمه شود
ایران: اگر کسی از کار برکنار شود، طی مراسم باشکوهی از او تقدیر میشود و پست مدیریت جدید میگیرد
اروپا: مدیران بصورت مستقل استخدام و برکنار میشوند، ولی بصورت گروهی و هماهنگ کار میکنند
ایران: مدیران بصورت مستقل و غیرهماهنگ کار میکنند، ولی بصورت گروهی استخدام و برکنار میشوند
اروپا: برای استخدام مدیر، در روزنامه آگهی میدهند و با برخی مصاحبه میکنند
ایران: برای استخدام مدیر، به فرد مورد نظر تلفن میکنند
اروپا: زمان پایان کار یک مدیر و شروع کار مدیر بعدی از قبل مشخص است
ایران: مدیران در همان روز حکم مدیریت یا برکناریشان را میگیرند
اروپا: همه میدانند درآمد قانونی یک مدیر زیاد است
ایران: مدیران انسانهای ساده زیستی هستند که درآمدشان به کسی ربطی ندارد
ایران: شما مدیرتان را صدا نمیزنید، چون اصلاً به شما وقت ملاقات نمیدهد
اروپا: برای مدیریت، سابقه کار مفید و لیاقت لازم است
ایران: برای مدیریت، مورد اعتماد بودن کفایت میکند 
من دچار خفقانم خفقان
من به تنگ آمده ام از همه چیز
بگذارید هواری بزنم
ای
با شما هستم
این درها را باز کنید
من به دنبال فضایی می گردم
لب بامی
سر کوهی دل صحرایی
که در آنجا نفسی تازه کنم
آه
می خواهم فریاد بلندی بکشم
که صدایم به شما هم برسد
من به فریاد همانند کسی
که نیازی به تنفس دارد
مشت می کوبد بر در
پنجه می ساید بر پنجره ها
محتاجم
من هوارم را سر خواهم داد
چاره درد مرا باید این داد کند
از شما خفته چند
چه کسی می اید با من فریاد کند ؟خوددار
تدافعی
متفکر
دقیق
دودلی
بی گناه
مطمئن
مرموز
ظاهر ساز
مالکیت
اعتماد به نفس
سردو خاموش
خفته بودند
زودتر از تو ناگفته ها را
با زبان نگه گفته بودند
از من و هر چه در من نهان بود
مي رميدي
مي رهيدي
يادم آمد كه روزي در اين راه
ناشكيبا مرا در پي خويش
مي كشيدي
مي كشيدي
آخرين بار
آخرين بار
آخرين لحظه تلخ ديدار
سربسر پوچ ديدم جهان را
باد ناليدو من گوش كردم
خش خش برگهاي خزان را
باز خواندي
باز راندي
باز بر تخت عاجم نشاندي
باز در كام موجم كشاندي
گر چه در پرنيان غمي شوم
سالها در دلم زيستي تو
آه هرگز ندانستم از عشق
چيستي تو
كيستي تو
فروغ فرخزاد



