تبليغاتX
عشق بازی با طناب دار

عشق بازی با طناب دار

همتم بدرقه راه كن اي طاير قدس كه دراز است ره مقصد و من نو سفرم

تا چند خرقه بردرم از بیم و از امید

درده شراب و واخرام از بیم و از امید

پیش آر جام آتش اندیشه سوز را

کاندیشه​هاست در سرم از بیم و از امید

کشتی نوح را که ز طوفان امان ماست

بنما که زیر لنگرم از بیم و از امید

آن زر سرخ و نقد طرب را بده که من

رخسارزرد چون زرم از بیم و از امید

در حلقه ز آنچ دادی در حلق من بریز

کآخر چو حلقه بر درم از بیم و از امید

بار دگر به آب ده این رنگ و بوی را

کاین دم به رنگ دیگرم از بیم و از امید

ز آبی که آب کوثر اندر هوای اوست

کاندر هوای کوثرم از بیم و از امید

در عین آتشم چو خلیلم فرست آب

کآزر مثال بتگرم از بیم و از امید

کوری چشم بد تو ز چشمم نهان مشو

کز چشم​ها نهانترم از بیم و از امید

در آفتاب روی خودم دار زانک من

مانند این غزل ترم از بیم و از امید

مولوی

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 9:15 توسط بشری قرباني| |
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 9:13 توسط بشری قرباني| |

من بیخود و تو بیخود ما را کی برد خانه

من چند تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه

در شهر یکی کس را هشیار نمی​بینم

هر یک بتر از دیگر شوریده و دیوانه

جانا به خرابات آ تا لذت جان بینی

جان را چه خوشی باشد بی​صحبت جانانه

هر گوشه یکی مستی دستی ز بر دستی

و آن ساقی هر هستی با ساغر شاهانه

تو وقف خراباتی دخلت می و خرجت می

زین وقف به هشیاران مسپار یکی دانه

ای لولی بربط زن تو مستتری یا من

ای پیش چو تو مستی افسون من افسانه

از خانه برون رفتم مستیم به پیش آمد

در هر نظرش مضمر صد گلشن و کاشانه

چون کشتی بی​لنگر کژ می​شد و مژ می​شد

وز حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه

گفتم ز کجایی تو تسخر زد و گفت ای جان

نیمیم ز ترکستان نیمیم ز فرغانه

نیمیم ز آب و گل نیمیم ز جان و دل

نیمیم لب دریا نیمی همه دردانه

گفتم که رفیقی کن با من که منم خویشت

گفتا که بنشناسم من خویش ز بیگانه

من بی​دل و دستارم در خانه خمارم

یک سینه سخن دارم هین شرح دهم یا نه

در حلقه لنگانی می​باید لنگیدن

این پند ننوشیدی از خواجه علیانه

سرمست چنان خوبی کی کم بود از چوبی

برخاست فغان آخر از استن حنانه

شمس الحق تبریزی از خلق چه پرهیزی

اکنون که درافکندی صد فتنه فتانه

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 9:10 توسط بشری قرباني| |

ماییم قدیم عشق باره            باقی دگران همه نظاره

نظارگیان ملول گشتند           ماند این دم گرم شعله خواره

چون چرخ حریف آفتابی           پنهان نشویم چون ستاره

انگشت نما و شهره گشتیم          چون اشتر بر سر مناره

از ما بنماند جز خیالی           و آن نیز برفت پاره پاره

مردان طریق چاره جستند            با هستی خود نبود چاره

در آتش عشق صف کشیدند       چون آهن و مس و سنگ خاره

مردانه تمام غرق گشتند            اندر دریای بی​کناره

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 8:56 توسط بشری قرباني| |

سر به محراب تو سايد شرمگين مردي گنه آلود

اي خدا بشنو نواي بنده اي آلوده دامان را

غمگسارا! سينه ام از غم گرانبارست

مهربانا! خلوتم از گريه لبريزست

اي خدا! تنها تو مي بيني بجانم اشك پنهان را

پاك يزدانا!

با همه آلوده داماني-

روح من پاكست و ذوق بندگي دارم

گرزيانمندم بعمري ازگنهكاري

در كفم سرمايه شرمندگي دارم

***

اي چراغ شام تار بينوايان!

در كوير تيرگيها رهنوردي پير و رنجورم

ديده ام هر جا كه ميچرخد نشان از كورسوئي نيست

سينه مالان ميخزم بر خار و خارا سنگ اين وادي-

ميزنم فرياد،اما ضجه ام را بازگوئي نيست.

***

ايزدا!پاك آفرينا!بي همانندا!

جان پاكم سوي تو پر ميكشد چون مرغ دست آموز

آنكه مي پيچد بپاي جان من ابليس نادانيست

راز پوشا! من سيه روئي پشيمانم

هر سر موي سياهم آيه شام سيه روئيست

رشته موي سپيدم پرتو صبح پشيمانيست

***

 زندگي بخشا!

هر زمان از مرگ ياد آرم ـ

بند بند استخوانم مي كشد فرياد از وحشت

ز آنكه جز آلودگي ره توشهاي در عمق جانم نيست

واي اگر با اين تهيدستي بدرگاه تو روي آرم

گر تهيدست و گنهكارم،پشيمانم

جز زبان اشك خجلت ،ترجمانم نيست.

***

روز و شب دست دعا بر آسمان دارم-

تا بباري بر كوير جان من باراي رحمت را

من تو راميخواهم ازتو اي همه خوبي!

عشق خود رادردلم بيدار كن نه شوق جنت را

***

اي خداي كهكشانها!

تا ببينم در سكوتي سرد و سنگين آسمانت را-

نيمه شبها ديده ميدوزم به اخترهاي نوراني

تاديار كهكشانها ميپرم با بال انديشه-

ليك من ميمانم و انديشه و اقليم حيراني

***

در درون جان من باغي ز توحيد است،اما حيف-

گلبنانش از غبار معصيت ها سخت پژمرده است

وز سموم بس گنه، اين باغ، افسرده است

تا بشويد گرد را از چهره اين باغ-

بر سرم گسترده كن اي مهربان! ابر هدايت را

تا يخشكد بوستان جان من در آتش غفلت-

برمگير از پهندشت خاطرم چتر عنايت را

***

كردگارا!

گفتگوي با تو عطر آگين كند موج نفسها را

آنچه خرم ميكند گلزار دل را،گفتگو با تست

نيمه شبها دوست ميدارم بدرگاهت نيايش را

ندبه من ميدواند بررخم باران اشك شرم-

تا بدين باران شكوفاتر كند باغ ستايش را

***

اي سخن را زندگي از تو!

من بجام شعر خود ريزم شراب واژه ها را،گرم-

تا ببخشم مستي پاكي بجان بندگان تو

بي نيازا! شرمگين مردي تهي دستم

آنچه دارم در خور تقديم،شعر واشك خود بر آستان تو؟

***

سر به محراب تو سايد شرمگين مردي گنه آلود

اي خدا! بشنو نواي بندهاي آلوده دامان را

غمگسارا! سينه ام از غم گرانبارست

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 13:21 توسط بشری قرباني| |

دیشب دلم گرفته بود رفتم کنار آسمون


فریاد زدم یا تو بیا یا منو پیشت برسون


فدای تو نمیدونی بی تو چه دردی کشیدم


حقیقت رو واست بگم به اخر خط رسیدم


رفتی و من تنها شدم با غصه های زندگی


قسمت تو سفر شدو قسمت من آوارگی


نمیدونی چقدر دلم تنگه برای دیدنت


برای مهربونیات نوازشات بوسیدنت

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 13:12 توسط بشری قرباني| |

روزي" روبرت دوونسنزو "گلف باز بزرگ آرژانتيني، پس از بردن مسابقه و دريافت چك قهرماني لبخند بر  

  لب مقابل دوربين خبرنگاران وارد رختگن مي شود تا آماده رفتن شود.

 پس از ساعتي ، او داخل پاركينگ تك وتنها به طرف ماشينش مي رفت كه زني به وي نزديك مي شود. 

 زن پيروزيش را تبريك مي گويد و سپس عاجزانه مي افزايد كه پسرش به خاطر ابتلا به بيماري سخت مشرف به مرگ است و او قادر به پرداخت حق ويزيت دكتر و هزينه بالاي بيمارستان نيست .

 دو ونسنزو تحت تاثير حرفهاي زن قرار گرفت و چك مسابقه را امضا نمود و در حالي كه آن را توي دست زن مي فشارد گفت : براي فرزندتان سلامتي و روزهاي خوشي را آرزو مي كنم .

 يك هفته پس از اين واقعه دوونسنزو در يك باشگاه روستايي مشغول صرف ناهار بود كه يكي از مديران عاليرتبه انجمن گلف بازان به ميز اونزديك مي شود و مي گويد : هفته گذشته چند نفر از بچه هاي مسئول پاركينگ به من اطلاع دادند كه شما در آنجا پس از بردن مسابقه با زني صحبت كرده ايد . مي خواستم به اطلاعتان برسانم كه آن زن يك كلاهبردار است . او نه تنها بچه مريض و مشرف به موت ندارد ، بلكه ازدواج هم نكرده . او شما را فريب داده ، دوست عزيز.

 دو ونسزو مي پرسد:منظورتان اين است كه مريضي يا مرگ هيچ بچه اي در ميان نبوده است . 

: بله كاملا همينطور است .

دو ونسزو مي گويد : در اين هفته ، اين بهترين خبري است كه شنيدم.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 12:51 توسط بشری قرباني| |

زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌کشی کردند. روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایه‌اش درحال  آویزان کردن رخت‌های  شسته است و گفت: لباس‌ها چندان تمیز نیست. انگار نمی‌داند چطور لباس بشوید. احتمالا باید پودر لباس‌شویی بهتری بخرد.همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت. هربار که زن همسایه لباس‌های شسته‌اش را برای خشک  شدن آویزان می‌کرد، زن جوان همان حرف را تکرار می‌کرد تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباس‌های تمیز روی بند رخت تعجب کرد و  به همسرش گفت:

"یاد گرفته چطور لباس بشوید. مانده‌ام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده.."

مرد پاسخ داد: من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره‌هایمان را تمیز کردم!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 12:46 توسط بشری قرباني| |

به اشکم ساده خندیدی

مرا با گریه سنجیدی

در ان شب های تنهایی

تو را خواندم تو نشنیدی

غرورم را شکستم من

به پایت عهد بستم من

ولی تو بی وفا هرگز

مرا هرگز نفمیدی

مرا از عشق ترساندی

برایم نقشه ها چیدی

نرانجندم تو را هرگز

ولی تو ساده رنجیدی

توئی عشق محال من

توئی تنها تو مال من

خداوندا تو کاری کن

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 12:25 توسط بشری قرباني| |

دریای هستی من

از عشق توست سرشار

این را به یاد بسپار

بر ماسه ها نوشتی :

- ای همزبان دیرین ،

این آرزوی پاکی است ،

اما به باد بسپار !

 

خیزاب تیز بالی

ناز و نیاز ما را

می شست ، پاک می کرد!

بر باد رفتنی را

می برد، خاک می کرد !

 

دریا، ترانه خوان، مست

سر بر کرانه می زد.

و آن آتش نهفته،

در ما زبانه می زد!

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 12:14 توسط بشری قرباني| |
همه ي شهر و خبر کن يه شبي..
با نگاهت شور و شر کن يه شبي..
شيشه ي ستاره رو سنگي بزن..
تو آتيش بازي خطر کن يه شبي..

کار دستاي تو کارستونيه...
دنيا رو زير و زبر کن يه شبي...
کاري کن که ابرا بارون بزنن..
باير زمين رو تر کن يه شبي..

همه ي شهر و خبر کن يه شبي..
با نگاهت شور و شر کن يه شبي..
شيشه ي ستاره رو سنگي بزن..
تو آتيش بازي خطر کن يه شبي..

دشنه ها دست کدوم خیانتن
کتف بستمو سپر کن یه شبی

همه فکر موندن روشنين...
شب سربي رو سحر کن يه شبي..

همه ي شهر و خبر کن يه شبي..
با نگاهت شور و شر کن يه شبي..
شيشه ي ستاره رو سنگي بزن..
تو آتيش بازي خطر کن يه شبي..

کار دستاي تو کارستونيه..
دنيا رو زير و زبر کن يه شبي...
کاري کن که ابرا بارون بزنن..
باير زمين رو تر کن يه شبي..

همه ي شهر و خبر کن يه شبي..
با نگاهت شور و شر کن يه شبي..
شيشه ي ستاره رو سنگي بزن..
تو آتيش بازي خطر کن يه شبي..
نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 9:40 توسط بشری قرباني| |

* قناعت ثروتی است كه پایانی ندارد.

* هر كه خود را بشناسد، خدا را شناخته است.

* شجاع ترین مردم آن است كه حرف حق را بزند.

* بزرگترین جهاد‌، مبارزه با نفس است.

* شمشیر آخته‌ دردست‌ مرد شجاع‌، عزیزتر از سخن‌ راست‌ نیست‌.

* زشت‌ ترین‌ سخن‌ راست‌، ستایش‌ انسان‌ از خویشتن‌ است.

* بهترین‌ گفتارها آن‌ است‌ كه‌ عمل‌ تصدیق‌ كند.

* باید مردم‌ در برابر حق‌ نزد تو مساوی‌ و یكسان‌ باشند.

* بر برادر تو همان‌ حقی‌ است‌ كه‌ تو داری.

* من‌ گواهی‌ شخص‌ فاسق‌ را جز علیه‌ خودش‌ قبول‌ نمیكنم‌.

* نیكی‌ و احسان‌ را جز آدم‌ نادان‌ رد نمیكند.

* یتیم‌ را با آنچه‌ كه‌ فرزندان‌ خود را ادب‌ میكنی‌، تادیب‌ كن.

* آنكس‌ كه‌ تو را بیم‌ دهد، مانند كسی‌ است‌ كه‌ تو را مژده‌ دهد.

* دشمن‌ دانا از دوست‌ نادان‌ بهتر است‌.

* دوری‌ و جدایی‌ دوستان‌ ، غربت‌ و تنهایی‌ است.

* حاجت‌ از دست‌ دادن‌ بهتر كه‌ از نااهل‌ خواســتن‌ !

* آرزوهایتان‌ را به‌ كسانی‌ متوجه‌ كنید كه‌ دلهایتان‌ آنها را دوست‌ دارد.

* شكیبایی‌ مركبی‌ است‌ كه‌ خسته‌ نشود.

* شخصیت‌ مرد زیر زبان‌ اوست‌.

* عبرتها چه‌ بسیار است‌، لیكن‌ پند گرفتن‌ كمتر است.

* اگر درباره‌ كسی‌ مشكوك‌ باشید، به‌ دوستانش‌ نگاه‌ كنید.

* هر تنفس‌ انسان‌ گامیست‌ كه‌ بسوی‌ مرگ‌ بر میدارد.

* مردم‌ دشمن‌ چیزهایی‌ هستند كه‌ نمیدانند.

* بهترین‌ زهدها، پنهان‌ داشتن‌ آن‌ است.

* شگفتا! آیا خـلافت‌ و حـكومت‌ با رفاقت‌ و خویشی‌ هم‌ میشود ؟!

* عدالت‌ زمامدار نیكوتر از خیر روزگار است.

* هرگز كسی‌ را به‌ مبارزه‌ و جنگجویی‌ دعوت‌ نكن.

* روز دادستانی‌ و عدالت‌ از ظ‌الم‌، سختتر از روز ستم‌ بر ستمدیده‌ است.

* حكومت‌ خود را با ریختن‌ خون‌ حرام‌، استوار نكن‌.

* هرگز یاور ستمكار نباش‌.

* حكمت‌ را با نااهل‌ نگویید كه‌ به‌ حكمت‌ ستم‌ كرده‌اید.

* به‌ گوینده‌ نگاه‌ نكن‌، حرف‌ را در نظ‌ر بگیر.

* بزرگواری‌ با خرد و ادب‌ است‌، نه‌ با اصل‌ و نسب‌.

* عقل‌ و خرد، شمشیر برنده‌ایست.

* دانش‌ نگهبان‌ توست‌، در حالیكه‌ تو ثروت‌ را باید محافظت‌ كنی.

* بی‌ ارزشترین‌ مردم‌، كم‌ دانشترین‌ آنهاست.

* دانشمندان‌، به‌ علت‌ كثرت‌ نادانان‌ غریبند.                                 

* مرگ‌ بزرگ‌ همان‌ فقر و بینوایی‌ است.

* فقر و تنگدستی، مرد باهوش‌ را گنگ‌ و لال‌ میكند.   

* انسان‌ به‌ نعمتی‌ نمیرسد مگر اینكه‌ نعمت‌ دیگری‌ را از دست‌ میدهد.

* از قرض‌ كردن‌ بپرهیزید

* قرض‌ كردن‌ زبونی‌ و خواری‌ است‌.

* غم‌ وغصه‌ نیمی‌ از پیری‌ است‌.

* قصاص‌ و انتقام‌ قبل‌ از جنایت‌، درست‌ نیست‌.

* من‌ به‌ خاط‌ر سوء ظن و بدگمانی، كیفر نمیدهم‌.

* تو را از عجله‌ و شتاب‌ در سخن‌ و كار نهی‌ میكنم‌.

* خداوند به‌ مردم‌ پناه‌ داده‌ تا از ستم‌ دور باشند.

* زمامداران‌ بوسیله‌ ظ‌لم‌ آزمایش‌ میشوند.

* با توده‌ جماعت‌ باشید، چراكه‌ دست‌ خدا با جماعت‌ است‌.

* هركه‌ از حق‌ تجاوز كند راهش‌ گم‌ میشود.

* زكات‌ پیروزی‌ عفو و بخشش‌ است‌.

* ذمه‌ء من‌ در گرو آن‌ چیزی‌ است‌ كه‌ میگویم‌.

* صفتی‌ بدتر از دروغ‌ وجود ندارد.

* برای دنیا به گونه ای زندگی كن كه گویی تا ابد زنده ای و برای آخرت به گونه ای زندگی كن كه گویی لحظه مرگت نزدیك است

* فرزندان‌ خود را بااخلاق‌ خود تربیت‌ نكنید، زیرا كه‌ آنان‌ برای‌ زمانی‌ غیراز زمان‌ شما خلق‌ شده‌اند.

* هیچ‌ فقیری‌ گرسنه‌ نمانده‌ مگر درسایه ‌آنكه‌ ثروتمندی‌ از حق ‌او بهره‌مند گشته‌ است.

* چون‌ تو به‌ جانب‌ مرگ‌ میروی‌ و مرگ‌ جانب‌ تو می‌آید، زود به‌ یكدیگر خواهید رسید.

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 9:58 توسط بشری قرباني| |

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 9:43 توسط بشری قرباني| |

www.siQma.ir سایت تفریحی سیكما

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 8:40 توسط بشری قرباني| |
آيا در اين دنيا کسي هست بفهمد

که در اين لحظه چه مي کشم؟ چه حالي دارم؟

همه ي دنيا به خواب رفته است و من

تنها بيدار مانده ام

نمي دانم ..........

نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 9:42 توسط بشری قرباني| |

گفتي: غزل بگو! چه بگويم؟ مجال کو؟
شيرين من، براي غزل شور و حال کو؟

پر مي زند دلم به هواي غزل، ولي
گيرم هواي پر زدنم هست، بال کو؟

گيرم به فال نيک بگيرم بهار را
چشم و دلي براي تماشا و فال کو؟

تقويم چارفصل دلم را ورق زدم
آن برگهاي سبز سرآغاز سال کو؟

رفتيم و پرسش دل ما بي جواب ماند
حال سؤال و حوصله قيل و قال کو؟

نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 9:26 توسط بشری قرباني| |

یک شبی مجنون نمازش را شکست ...


بی وضو در کوچه ی لیلا نشست ...


عشق آن شب مست مستش کرده بود ...


فارغ از جام الستش کرده بود ...


سجده ای زد بر لب درگاه او ...


پر زلیلا شد دل پر آه او ...


گفت یا رب از چه خوارم کرده ای ؟ ...


بر صلیب عشق دارم کرده ای ؟ ...


جام لیلا را به دستم داده ای ...


و ندر این بازی شکستم داده ای ؟ ...


نشتر عشقش به جانم می زنی ...


دردم از لیلاست ، آنم می زنی ؟ ...


خسته ام زین عشق دل خونم مکن ...


من که مجنونم تو مجنونم مکن ...


مرد این بازیچه دیگر نیستم ...


این تو و لیلای تو ... من نیستم ! ...


گفت ای دیوانه لیلایت منم ...


در رگ پیدا و پنهانت منم ...


سالها با جور لیلا ساختی ...


من کنارت بودم و نشناختی ...


عشق لیلا در دلت انداختم ...


صد قمار عشق یک جا باختم ...


کردمت آواره ی صحرا نشد ...


گفتم آدم میشوی اما نشد ...


سوختم در حسرت یک یا ربت ...


غیر لیلا بر نیامد از لبت ...


روز و شب او را صدا کردی ولی ...


دیدم امشب با منی گفتم بلی ...


مطمئن بودم به من سر میزنی ...


بر حریم خانه ام در میزنی ...


حال این لیلا که خوارت کرده بود ...


درس عشقش بی قرارت کرده بود ...


مرد راهش باش تا شاهت کنم ...


صد چو لیلا کشته در راهت کنم

نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 9:24 توسط بشری قرباني| |
به من چيزي بگو شايد
هنوزم فرصتي باشه
هنوزم بين ما شايد، يه حس تازه پيداشه
يه راهي رو به من وا كن
تو اين بيراهه بن بست
يه كاري كن براي ما ، اگه مايي هنوزم هست
به من چيزي بگو از عشق
از اين حالي كه من دارم
من از احساس شك كردن ، به احساس تو بيزارم
تو هم شايد شبيه من تو اين برزخ گرفتاري
تو هم شايد نميدوني چه احساسي به من داري
گريزي جز شكستن نيست
منم مثل تو مي دونم
نگو بايد بريد از عشق
نه مي توني نه مي تونم
به من چيزي بگو شايد ،
هنوزم فرصتي باشه
هنوزم بين ما شايد، يه حس تازه پيداشه
يه راهي رو به من وا كن
تو اين بيراهه بن بست
يه كاري كن براي ما ، اگه مايي هنوزم هست
به من چيزي بگو از عشق
از اين حالي كه من دارم

من از احساس شك كردن ، به احساس تو بيزارم
تو هم شايد شبيه من تو اين برزخ گرفتاري

تو هم شايد نميدوني چه احساسي به من داري
 
--------------------------------------------
489936waplsb8efn.gif flower image by gloria2000من همون راه و انتخاب كردم كه تو كردي تا يه جاهاييش
هم پيشرفتم اما نميدونم انتخاب خيلي خوبي هم داشتند
 ( البته چيزي كه حالا نشون ميده)
نميدونم تو هم در اون زمان همين احساس منو داشتي يا نه
بد مخمسه ايه بد بد بد بد بد بد بد بدبد بد بد بد     489936waplsb8efn.gif flower image by gloria2000
نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 9:14 توسط بشری قرباني| |
تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار
تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن
ندارم جز زبانِ دل -دلی لبریزِ مهر تو-
تو ای با دوستی دشمن.

زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی ست
زبان قهر چنگیزی ست
بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید.

برادر! گر که می خوانی مرا، بنشین برادروار
تفنگت را زمین بگذار
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان کش برون آید.

تو از آیین انسانی چه می دانی؟
اگر جان را خدا داده ست
چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه غفلت، این برادر را
به خاک و خون بغلطانی؟

گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی
و حق با توست
ولی حق را -برادر جان-
به زور این زبان نافهم آتشبار
نباید جست...

اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار
تفنگت را زمین بگذار
نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 8:54 توسط بشری قرباني| |
برات قصه میگم تا که بخوابی
دیگه اشکی نریز نکن بیتابی
میگم حکایت بره و گرگه
برات میگم که دنیا چه بزرگه
بخواب ای کودک من گریه بسه
از اشکای تو این قلبم شکسته
نذار مروارید چشمات حروم شه
لا لایی میخونم تا شب تموم شه
لا لایی کن لالایی کن لالایی
تویی که پاکترین خلق خدایی
لالایی کن گل ناز قشنگم ملوس کوچیک مستو ملنگم
لالایی کن بخواب بابا بیداره
گل بوسه روی دستات میکاره
لالایی کن بخواب ای نور چشما
با تورنگ خوشی میگیره دنیا
تا خواب ببینه شاهزاده قصه
به روی اسب بالداری نشسته
تو را میبره رو ابرای ابی
تا رو ابرا به ارومی بخوابی
لا لایی کن لالایی کن لالایی
تویی که پاکترین خلق خدایی
لالایی کن گل ناز قشنگم ملوس کوچیک مست و ملنگم

 

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 11:36 توسط بشری قرباني| |

یک سال نقش فاصله هامان سکوت بود

شاید برای حرف زدن از عشق زود بود

ای کاش قفل سخت سکوت تو میشکست

یا در نگاه سرد تو خورشید می نشست

من موج خسته بودم و تو ساحلم شدی

با یک نگاه ساکن شهر دلم شدی

اکنون ولی به ساحل باور رسیده ام

دیگر گذشت فصل و به آخر رسیده ام

آری کویر تشنه به باران نمیرسد

این قصه تا ابد به پایان نمیرسد

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 11:20 توسط بشری قرباني| |
در دو روز عمر کوته،سخت جانی کرده ام                         

با همه نامهربانان،مهربانی کرده ام.

همدلی،هم آشیانی،هم زبانی کرده ام.

بعد از این بر چرخه،باز دیگر امیدم نیست نیست

هم سرانجامی که بخشایند،نویدم نیست نیست.

هدیه از آیام جز،موی سپیدم نیست نیست

من نه هرگزشکوه ای از روزگاران کرده ام.

نه شکایت از دورنگی های یاران کرده ام.

گر چه شکوه بر زبانم،می فشارد استخوانم.

من که با این برگریزان روز و شب سر کرده ام.

صد گل امید را،در سینه پرپر کرده ام.

دست تقدیر این زمانم،کرده همرنگ خزانم.

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 10:58 توسط بشری قرباني| |
بیا دستم بگیر ساقی،بیا دستم بگیر ساقی...

نمی دونی چه ها دیدم،در این دنیای پوشالی...

بیا دستم بگیر ساقی،بنشینانم کنار دوست...

شکیبایی فرا افزون،سرایی ده به من جامی...

بسوزانم در این دنیا،بپوشانم ز خاکستر...

همچو شمعی که هی سوخته،همچو پروانه ی پرپر

بخوان آن نامه ی دل را،نوشته با خون عاشق...

از این نامه رسید امروز،نوشتم با چشمانی تر.

بیا با من یکی باش تو،بیا همخونه ی دردم.

یه دنیایی پر از آتش،ولی من بی تو چه سردم.

نشانی های این دل را،می نویسم بر این کاغذ...

بدان ای پاره ی جانم همیشه عاشقی کردم.

بیا دستم بگیر ساقی،بیا دستم بگیر ساقی...

نمی دونی چه ها دیدم،در این دنیای پوشالی...

بیا دستم بگیر ساقی،بنشینانم کنار دوست...

شکیبایی فرا افزون،سرایی ده به من جامی...

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 10:56 توسط بشری قرباني| |
 

خدایا، مرا ببخش! به خاطر همه لحظه‏هایی که به یاد تو نبوده‏ام!

 

به خاطر همه سجده‏هایی که زود سر از مهر برداشتم .

 

به خاطر همه درهایی که کوبیده‏ام و خانه تو نبوده‏اند .

 

به خاطر همه حاجاتی که از غیر تو خواسته‏ام .

 

به خاطر همه وعده‏هایی که تو دادی و من باور نکردم .

 

به خاطر همه آنچه به خاطر سعادت من از من خواستی و من اعتماد نداشتم .

 

به خاطر همه آنچه خواستی به من بفهمانی و من نفهمیدم .

 

به خاطر همه نعمتهایت که شکر نکرده‏ام .

 

به خاطر همه مهربانی‏هایت که با گناه پاسخ داده‏ام .

 

به خاطر همه چشم‏پوشی‏هایت که سوء استفاده کرده و گستاخ‏تر شده‏ام .

 

به خاطر همه آنچه در راه من خرج کرده‏ای و من هیچ در راه تو خرج نکرده‏ام .

 

 

به خاطر ...

 

مرا ببخش! نه به خاطر آنکه من لیاقت‏بخشیده شدن دارم;

 

به خاطر اینکه تو شایسته بخشیدنی!

 

نه به خاطر آنکه گناهان من بخشودنی هستند;

 

به خاطر اینکه تو اهل عفو و مغفرتی و گذشت کار توست

 

نه به خاطر اینکه من خوب شده‏ام;

 

به خاطر اینکه تو خوبی!

 

نه به خاطر آنکه مرا خوشحال کنی

 

به خاطر اینکه پیامبرت و اولیاء تو، خوشحال شوند!

 

مرا ببخش، نه به خاطر من!

 

به خاطر «آن که‏» گناهان من اول او را اذیت می‏کند!

 

به خاطر «آن که‏» گناهان من، غربت و آوارگی و غیبت او را تمدید می‏کند!

 

به خاطر «آن که‏» هر هفته پرونده اعمال مرا به دست او می‏دهند!

 

به خاطر «آن که‏» این بار نمی‏داند با چه رویی پیش تو شفاعت مرا کند!

 

به خاطر «آن که‏» قرار است‏بر زمین آقایی و سروری کند و گناهان من مانع این کار شده‏اند!

 

به خاطر «آن که‏» دوستش داری و او تو را دوست دارد!

 

به خاطر «آن که‏» ناراحتی او ناراحتی توست و خوشحالی او خوشحالی تو!

 

به خاطر ....... مرا ببخش

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 10:38 توسط بشری قرباني| |

گوهر خود را هویدا کن،کمال این است و بس

خویش را درخویش پیدا کن، کمال این است وبس

سنگ دل را سرمه کن درآسیای رنج ودرد

دیده را زین سرمه بینا کن، کمال این است وبس

هم نشینی با خدا خواهی اگردرعرش رب

در درون اهل دل جا کن، کمال این است وبس

هر دو عالم رابه نامت یک معما کرده اند

ای پسرحل معما کن،کمال این است و بس

دل چو سنگ خاره شد،ای پور عمران با عصا

چشمه ها زین سنگ خارا کن، کمال این است وبس

پند من بشنو به جز با نفس شوم بد سرشت

باهمه عالم مدارا کن، کمال این است و بس

ای معلم زاده ازآدم اگر داری نژاد

چون پدرتعلیم اسما کن، کمال این است وبس

چند می گویی سخن از درد و رنج دیگران

خویش را اول مداوا کن، کمال این است وبس

سوی قاف نیستی پرواز کن بی پروبال

بی محابا صید عنقا کن، کمال این است وبس

چون به دست خوشتن بسی تو پای خویشتن

هم به دست خویشتن وا کن، کمال این است و بس

کوری چشم عدو را روی در روی حبیب

خاک ره بر فرق اعدا کن، کمال این است وبس

 

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 9:45 توسط بشری قرباني| |

دنیای این روزای من،هم قد تن پوشم شده

اینقدر دورم از تو که،دنیا فراموشم شده

دنیای این روزای من،در گیر تنهایی  شده

تنها مدارا می کنیم،دنیا عجب جایی شده

هر شب تو رویای خودم،آغوشتو تن می کنم

آینده ی این خونه رو،با شمع روشن می کنم

در حسرت فردای تو،تقویممو پر می کنم

هر روز این تنهایی رو،فردا تصور می کنم

هم سنگ این روزای من،حتی شبا هم تاریک نیست

اینجا به جز دوری تو،چیزی به من نزدیک نیست

هر شب تو رویای خودم،آغوشتو تن می کنم

آینده ی این خونه رو،با شمع روشن می کنم

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 9:31 توسط بشری قرباني| |
..... و خدا آفريدگار بود
و دوست داشت بيافريند
زمين را گسترد
و دريا ها را از اشك هايي كه در تنهايي اش ريخته بود ، پر كرد
و كوههاي اندوهش را
- كه در يگانگي دردمندش ، بر دلش توده گشته بود-
بر پشت زمين نهاد
و جاده ها را - كه چشم به راهي هاي بي سو و بي سرانجامش بود - بر سينه ي كوهها و صحرا ها كشيد
و از كبريايي بلند و زلالش ، آسمان را برافراشت
و دريچه ي همواره فروبسته ي سينه اش را گشود
و آههاي آرزومندش را - كه در آن از ازل به بند بسته بود -
در فضاي بيكرانه ي جهان رها ساخت .
با نيايش هاي خلوت آرامش ، سقف هستي را رنگ زد
و آرزو هاي سبزش را در دل دانه ها نهاد
و رنگ نوازش هاي مهربانش را به ابر ها بخشيد
و از اين هرسه تركيبي ساخت و بر سيماي دريا ها پاشيد
و رنگ عشق را به طلا ارزاني داد
و عطر خوش بادهاي معطرش را در دهان غنچه ي ياس ريخت
و بر پرده ي حرير طلوع ، سيماي زيبا و خيال انگيز اميد را نقش كرد
و در ششمين روز ، سفر تكوينش را به پايان برد
و با نخستين لبخند هفتمين سحر ، بامدادِ حركت را آغاز كرد
كوهها قامت برافراشتند و رودهاي مست ، از دل يخچال هاي بزرگِ بي آغاز ، به دعوت گرم آفتاب ، جوشش كردند
و از تبعيدگاه سرد و سنگ كوهستان ها بگريختند و بي تاب دريا
- آغوش منتظر خويشاوند -
بر سينه ي دشت ها تاختند
و دريا ها آغوش گشودند
و در نهمين روز خلقت
نخستين رود به كناره ي اقيانوس تنها رسيد
و اقيانوس - كه از آغاز ازل ، در حفره ي عميقش دامن كشيده بود -
چند گامي ، از ساحل خويش ، به استقبال بيرون آمدن رود
و رود ، آرام و خاموش
خود را
-  به تسليم و نياز -
پهن گسترد
و پيشاني نوازش خواه خويش را پيش آورد
و بر آن بوسه زد
« و اين نخستين بوسه بود »

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 8:57 توسط بشری قرباني| |
سر تو انداختي پايين
راه تو كشيدي و مي ري
انگار نه انگار، كه يه روز
مي گفتي بي من مي ميري

داري ازم دور مي شي و
نگاهمم نمي كني
اين دفعه راس راسي داري
مي ري و تركم مي كني

نرو ، نرو نمي تونم
بي تو دووم بيارم
نرو ، نرو كه بي تو من
سياه روزگارم

نرو ، نرو نمي تونم
بي تو دووم بيارم
نرو ، نرو كه بي تو من
سياه روزگارم

قول و قرارمون چي شد؟
روياي عاشقونمون
اون همه عطر عشقي كه
پيچيده بود تو خونمون

اون همه حرف هاي قشنگ
كه واسه ي هم مي زديم
اون همه احساسي رو كه
هر دو ازش دم مي زديم

نرو ، نرو نمي تونم
بي تو دووم بيارم
نرو ، نرو كه بي تو من
سياه روزگارم

نرو ، نرو نمي تونم
بي تو دووم بيارم
نرو ، نرو كه بي تو من
سياه روزگارم

قول و قرارمون چي شد؟
روياي عاشقونمون
اون همه عطر عشقي كه
پيچيده بود تو خونمون

اون همه حرف هاي قشنگ
كه واسه ي هم مي زديم
اون همه احساسي رو كه
هر دو ازش دم مي زديم

نرو ، نرو نمي تونم
بي تو دووم بيارم
نرو ، نرو كه بي تو من
سياه روزگارم

نرو ، نرو نمي تونم
بي تو دووم بيارم
نرو ، نرو كه بي تو من
سياه روزگارم

نرو ، نرو نمي تونم
بي تو دووم بيارم
نرو ، نرو كه بي تو من
سياه روزگارم
نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 12:10 توسط بشری قرباني| |

هيبت معبد خورشيد
هيبت پر شادي گيسو

از تو بر پا گشته فتنه

چون نگاه کني به هر سو
هيبت شوريدگي ها
اي تو غرق رنگ دنيا
اي به دور سر نهاده
خالي از مرجان دريا
عهد من اين بود که هرجا
يار و همتاي تو باشم
توي شبهاي انتظارت
مرد شبهاي تو باشم
چه کنم خودت نخواستي
شب پر سوز تو باشم
به همه شبهاي سردت
آتش افروز تو باشم
آتش من اين بود که
شايد فکر آزارم تو باشي
به همين اعتقادي
شعر و باورم تو باشي
عهد من اين بود هميشه
يار و غمخوار تو باشم
به همه بي مهري تو
من وفا دار تو باشم
چه کنم خودت نخواستي
شب پر سوز تو باشم
به همه شبهاي سردت
آتش افروز تو باشم

نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 11:43 توسط بشری قرباني| |

بي تو دلم گرفته و زندوني شهر شماست

ديدن روي ماه تو راه نجات دل ماست

هنوز نگاه مست تو شراب دردانه ماست

اگه هنوز دل مي تپه از چشم شهلاي شماست

عشق و شراب و رازقي جاذبه شهر شماست

به حافظ شما قسم خدا نگهدار شماست

عاشقي و در به دري حادثه شهر شماست

صفاسرا و نرگسا زينت مهتاب شماست

بوسه گرم و آتشين هديه به دستاي شماست

پرستوها كه كوچ كنند غم به دل ما عاشقاست

شراب ناب شهرتون خون دل ما عاشقاست

صفا صفاي دل ماست عاشق كشي راه شماست

عاشقي روي ماه تو واله و شيداي شماست

سراسراي زايراست خون به دل ما عاشقاست

صفا صفاي عارف است دل پي ديدار شماست

سراسراي زايراست خون به دل ما عاشقاست

نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 11:27 توسط بشری قرباني| |