همتم بدرقه راه كن اي طاير قدس كه دراز است ره مقصد و من نو سفرم
بگذر شبی به خلوت این هم نشین درد
تا شرح آن دهم که غمت با دلم چه کرد
خون می رود نهفته ازین زخم اندرون
ماندم خموش و آه که فریاد داشت درد
این طرفه بین که با همه سیل بلا که ریخت
داغ محبت تو به دل ها نگشت سرد
من برنخیزم از سر راه وفای تو
از هستی ام اگر چه برانگیختند گرد
روزی که جان فدا کنمت،باورت شود
دردا که جز به مرگ نسنجند قدر مرد!
ساقی بیار جام صبوحی که شب نماند
وآن لعل فام خنده زد از جام لاجورد
بازآید آن بهار و گل سرخ بشکفد
چندین منال از نفس سرد و روی زرد
در کوی او که جز دل بیدار ره نیافت
کی میرسند خانه پرستان خوابگرد
خونی که ریخت از دل ما،سایه!حیف نیست
گر زین میانه آب خورد تیغ هم نبرد...
هـ .الف.سایه
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت
13:0 توسط بشری قرباني| |
توبه ها را بشکنید
توبه ها را بشکنید
میخانه ها را وا کنید ای باده خواران
پیمانه را احیا کنید ای مُل گساران
میخانه ها را وا کنید ای باده خواران
پیمانه را احیا کنید ای مُل گساران
باده در ساغر کنید، توبه ای دیگر کنید، خرقه از تن برکنید
توبه ها را بشکنید، توبه ها را بشکنید، آمد بهاران
توبه ها را بشکنید، توبه ها را بشکنید، آمد بهاران
یادی از آئین مستانی کنید
مست پنهانی کنید...
تا سحر پیمانه گردانی کنید
مست پنهانی کنید...
روز و شب معشوقه بازی های عرفانی کنید
مست پنهانی کنید...
مست پنهانی کنید، مست پنهانی کنید، همچون خماران
توبه ها را بشکنید، توبه ها را بشکنید، آمد بهاران
توبه ها را بشکنید، توبه ها را بشکنید، آمد بهاران
عاشقان غوغا کنید
غوغا کنید...
بر دل شیدا کنید
شیدا کنید...
یک نفس گر میتوان ساغر زدن
ساغر زدن...
پس چرا اندیشه فردا کنید؟!
غصه از سر وا کنید
پیمانه را احیا کنید، پیمانه را احیا کنید
ای بیقراران!
ای بیقراران!
توبه ها را بشکنید، توبه ها را بشکنید، آمد بهاران
توبه ها را بشکنید، توبه ها را بشکنید، آمد بهاران
میخانه ها را وا کنید ای باده خواران
پیمانه را احیا کنید ای مُل گساران
میخانه ها را وا کنید ای باده خواران
پیمانه را احیا کنید ای مُل گساران
باده در ساغر کنید، توبه ای دیگر کنید، خرقه از تن برکنید
توبه ها را بشکنید، توبه ها را بشکنید، آمد بهاران
توبه ها را بشکنید، توبه ها را بشکنید، آمد بهاران
توبه ها را بشکنید...
توبه ها را بشکنید...
توبه ها را بشکنید...
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت
11:16 توسط بشری قرباني| |
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت
10:16 توسط بشری قرباني| |
|

|

|

|
|
ماخاچ قلعه، 22 مهر، خبرگزاری «ریا نووستی»/ نماینده مسجد روستای "کراسنو-اکتیابرسکایا" منطقه "کیزلیار" داغستان روز چهارشنبه به «ریا نووستی» اطلاع داد که آیاتی از قرآن مجید بر روی بدن کودک نه ماهه ای که در این روستا بدنیا آمده پدیدار و خود به خود ناپدید می شوند.
وی گفت: در خانواده یعقوبوف ها 9 ما پیش پسری بدنیا آمد که نام علی بر وی نهادند. چند روز بعد از تولد بر بدن این نوزاد کلماتی به زبان عربی نقش بست.
"مدینه یعقوبووا" مادراین کودک توضیح داد زیر چانه فرزندش بعد از تولد سیاهی هایی بوجود آمده بود که رفته رفته بعد از بهبود کلمه "الله" جای آن نقش بسته است.
وی گفت: این نوشته ها روزهای دوشنبه و جمعه پدیدار می شوند و در همین زمان دمای بدن نوزاد تا 40 درجه بالا می رود. این نوشته ها سه روز باقی مانده و سپس به تدریج از بین می روند و سپس نوشته های جدیدی بوجود می آیند.
والدین این خبر را تا زمانی که بر روی بدن کودک جمله "حدیث مرا به مردم نشان دهید" بوجود نیامد، این مسئله را برای کسی مطرح نکرده بودند.
خانم یعقوبووا گفت: علی فرزند دوم ماست. برای دخترم این مسئله پیش نیامده بود.
رییس اداره دینی مسلمانان داغستان از ارائه توضیحاتی در این باره خودداری نمود و اطلاع داد که او هم مانند بقیه از این اتفاق در عجب است.
"عبدالله" امام مسجد روستای نامبرده معتقد است که این علائمی از سوی پروردگار است.
|
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت
10:10 توسط بشری قرباني| |
همه شب بادلم کسی میگفت:
"سخت اشفته ای ز دیدارش
صبحدم با ستارگان سپید
میرود ، میرود ، نگه دارش"
من به بوی تو رفته از دنیا
بی خبر از فریب فرداها
روی مژگان نازکم میریخت
چشمهای تو چون غبار طلا
تنم از حس دستهای تو داغ
گیسویم در تنفس تو رها
میشکفتم ز عشق و میگفتم:
"هرکه دل داده به دلدارش
ننشیند به قصد ازارش
برود، چشم من به دنبالش
برود، عشق من نگهدارش"
آه، اکنون تو رفته ای و غروب
سایه میگسترد به سینه راه
نرم نرمک خدای تیره ی غم
می نهد پا به معبد نگهم
مینویسد به روی هر دیدار
آیه هایی همه سیاه سیاه
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت
10:9 توسط بشری قرباني| |
نیمه شب اواره و بی حس و حال. در سرم سودای جامی بی ذوال
پرسه ای اغاز کردم در خیال. دل به یا اورد ایام وصال
از جدایی بک دو سالی میگذشت. یک دو سال از عمر رفت و بر نگشت
دل به یاد اورد اول بار را.خاطرات اولین دیدار را
ان نظر بازیه ان اسرار را.ان دو چشم مست اهو وار را
همچو رازی مبهمو سر بسته بود.چون من از نکرار او هم خسته بود
امدو هم اشیان شد با من او.هم نشینو هم زبان شد با من او
خسته جان بودم که جان شد با من او.نا توان بودو توان شد با من او
دامنش شد خوابگاه خستگی.اینچنین اغاز شد دلبستگی
وای از ان شب زنده داری تا سحر.وای از ان عمری که با او شد به سر
مست او بودم ز دنیا بی خبر.دم به دم این عشق میشد بیشتر
امدو در خلوتم دم ساز شد.گفت گو ها بین ما اغاز شد
گفتمش در عشق پا بر جاست دل. گر گشایی چشم دل زیباست دل
گر تو زورق ماند شبی دریاست دل.بی تو شام بی فرداست دل
دل ز عشق روی تو حیران شده.در پی عشق تو سرگردان شده
گفت: گفت در عشقت وفا دارم بدان.من تورا بس دوست میدارم بدان
شوق وصلت را به سر دارم بدان.چون تویی مخمور خمارم بدان
با تو شادی میشود غمهای من.با تو زیبا میشود فردای من
گفتمش عشقت به دل افزون شده. دل ز جادوی رخت افسون شده
جز تو هر یادی به دل مدفون شده.عالم از زیباییت مجنون شده
بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش.طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش
در سرم جز عشق او سودا نبود.بهر کس جز او در این دل جا نبود
دیده جز بر روی او بینا نبود.همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود
خوبیه او شهره ی افاق بود.در نجابت در نکوهی طاق بود
روزگار"روزگار اما وفا با ما نداشت.طاقت خوشبختیه ما را نداشت"
پیش پای عشق ما سنگی گذاشت. بی گمان از مرگ ما پروا نداشت
اخر این قصه خجران بودو بس.حسرت و رنج فراوان بودو بس
یار مارا از جدایی غم نبود.در غمش مجنون عاشق کم نبود
بر سر پیمان خود محکم نبود.سهم من از عشق جز ماتم نبود
با منه دیوانه پیمان ساده بست.ساده ام هن عهدو پیمان را شکست
ب خبر پیمان یاری را گسست.این خبر ناگاه پشتم را شکست
ان کبوتر عاقبت از بند رست.رفت و با دلداره دیگر عهد بست
با که گویم او که هم خون من است؟خصم جان و تشنه ی خون من است؟
بخت بد بین وصل او قسمت نشد.این گدا مشمول ان رحمت نشد
ان طلا حاصل به این قیمت نشد
عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست
با چنین تقدیر بد تدبیر نیست
از غمش با دود و دم هم دم شدم.باده نوش غصه ی او من شدم
مست و مخمورو خراب از غم شدم.ذره ذره اب گشتم کم شدم
اخر اتش زد دله دیوانه را.سوخت بی پروا پر پروانه را
عشق من از من گذشتی خوش گذر.بعد از این حتی تو اسمم را مبر
خاطراتم را تو بیرون کن ز سر.دیشب از کف رفت
فردا را نگه
اخر این یک بار از من بشنو پند.بر منو بر روزگارم دل نبند
عاشقی را دیر فهمیدی چه سود؟
عشق دیرین گسسته تارو پود
گرچه اب رفته باز اید به جوی
ماهی بیچاره اما مرده بود
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت
10:0 توسط بشری قرباني| |
خسته ام از بغض کهنه ی عشق
سنگینه تحملش تو صدام
خوبه که به یاد تو قانعم
می تونم بگذرم از شکوه هام
باورش سخته برام ولی من
می رم و چیزی ازت نمی خوام
اما بدون هر جا برم بعد تو
بغض عشق می مونه از تو برام
بغض من وا نمی شه تو صدام
خدایا یه دریا گریه می خوام
نفهمید اون که باید می دونست
بیشتر از جون هنوز عزیزه برام
با جدایی هیچی تموم نمی شه
عاشق از عاشقی سیر نمی شه
بگو تو اگه عاشق نبودی
عاشقت از تو دلگیر نمی شه
بغض عشق مونده هنوز تو صدام
هنوزم هیچی ازت نمی خوام
عاشقت بودم و از عاشقی
جز غمت هیچی نمونده برام
اما من هنوز به پات مونده ام
یه لحظه بی درد نیاسوده ام
از جدایی خیلی اگه گذشته
اما هنوز به عشقت آلوده ام
با جدایی هیچی تموم نمی شه
عاشق از عاشقی سیر نمی شه
بگو تو اگه عاشق نبودی
عاشقت از تو دلگیر نمی شه
با جدایی هیچی تموم نمی شه
عاشق از عاشقی سیر نمی شه
بگو تو اگه عاشق نبودی
عاشقت از تو دلگیر نمی شــــــــــــــــــــــــــــه
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت
9:16 توسط بشری قرباني| |
دل رویا گرفته ، چه کابوسی ، مگه نه
نه خورجینی ، نه اسبی ، نه فانوسی نه ، مگه نه
نه گلدسته ، نه محراب ، نه ناقوسی ، مگه نه
بر این تخته شکنجه ، نه طاوسی ، مگه نه
در این خوابه بده بد ، من و تو خوبه خوبیم
من و تو شرق و غربیم ، شمالیم و جنوبیم
چه تصویره غریبی ، همه بی سر ، مگه نه
یکی شده با زمین باله کفتر ، مگه نه
گل قالی سر دار پلاسیده ، مگه نه
سر چل گیس قصه تراشیده ، مگه نه
نترس از این سیاهی
تو شبتابی ، مگه نه
نترس از مرگ دریا
خود آبی ، مگه نه
در این خوابه بده بد ، من و تو خوبه خوبیم
من و تو شرق و غربیم ، شمالیم و جنوبیم
هنوز دست تو تنها خود سازه ، مگه نه
با تو جمعه ی دلگیر چه دل بازه ، مگه نه
صدای تو بی پایان سر آغازه ، مگه نه
خواب این شرم شرقی چقدر نازه ، مگه نه
نترس از این سیاهی
تو شبتابی ، مگه نه
نترس از مرگ دریا
خود آبی ، مگه نه
در این خوابه بده بد ، من و تو خوبه خوبیم
من و تو شرق و غربیم ، شمالیم و جنوبیم
در این خوابه بده بد ، من و تو خوبه خوبیم
من و تو شرق و غربیم ، شمالیم و جنوبیم
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت
9:14 توسط بشری قرباني| |
اگرنمي تواني بلوطي بر فراز تپه اي باشي
بوته اي در دامنه اي باش
ولي بهترين بوته اي باش كه در كناره راه مي رويد
(( اگر نمي تواني درخت باشي ،بوته باش ))
اگر نمي تواني بوته اي باشي، علف كوچكي باش
و چشم انداز كنار شاه راهي را شادمانه تر كن
اگر نمي تواني نهنگ باشي، فقط يك ماهي كوچك باش
-ولي بازيگوش ترين ماهي درياچه!
همه ما را كه ناخدا نمي كنند، ملوان هم مي توان بود
در اين دنيا براي همه ما كاري هست
كارهاي بزرگ و كارهاي كمي كوچكتر
و آنچه كه وظيفه ماست ، چندان دور از دسترس نيست
اگرنمي تواني شاه راه باشي ، كوره راه باش
اگر نمي تواني خورشيد باشي، ستاره باش
با بردن و باختن اندازه ات نمي گيرند
هر آنچه كه هستي، بهترينش باش!
(( داگلاس مالوچ ))
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت
13:50 توسط بشری قرباني| |
در دور دست
قويی پريده بی گاه از خواب
شويد غبار نيل ز بال و پر سپيد
لبهای جويبار
لبريز موج زمزمه در بستر سپيد
در هم دويده سايه و روشن.
لغزان ميان خرمن دوده
شبتاب میفروزد در آذر سپيد
همپای رقص نازك نيزار
مرداب میگشايد چشم تر سپيد.
خطی ز نور روی سياهی است:
گويی بر آبنوس درخشد رز سپيد
ديوار سايهها شده ويران
دست نگاه در افق دور
كاخی بلند ساخته با مرمر سپيد.
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت
13:48 توسط بشری قرباني| |
تو رو از خاطرم برده تب تلخ فراموشی دارم خو میکنم با این فراموشی و خاموشی
چرا چشم دلم کوره عصای رفتنم سسته کدوم موج پریشونی تو رو از ذهن من شسته
خدایا فاصلت تا من خودت گفتی که کوتاهه از اینجا که من ایستادم چقدر تا آسمون راهه
من از تکرار بیزارم از این لبخند پژمرده از این احساس یأسی که تو رو از خاطرم برده
به تاریکی گرفتارم شبم گم کرده مهتابو بگیر از چشمای کورم عذاب کهنه خوابو
چرا گِریَم نمیگیره مگه قلب من از سنگه خدایا من کجا میرم کجای جاده دل تنگه
میخوام عاشق بشم اما تب دنیا نمیذاره سر راه بهشت من درخت سیب میکاره
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت
13:39 توسط بشری قرباني| |
اولين بار زماني بود که براي رسيدن به بلندمرتبگي خود را فروتن نشان مي داد
دومين بار آن هنگام بود که در مقابل فلج ها مي لنگيد
سومين بار آن زمان که در انتخاب خويش بين آسان و سخت،آسان را برگزيد
چهارمين بار وقتي مرتکب گناهي شد، به خويش تسلي داد که ديگران هم گناه مي کنند
پنجمين بار آنگاه که به دليل ضعف و ناتواني از کاري سر باز زد،و صبر را حمل بر قدرت و توانايي اشدانست
ششمين بار که چهره اي زشت را تحقير کرد، درحاليکه ندانست آن چهره يکي از نقاب هاي خودش است
و هفتمين بار وقتي که زبان به مدح و ستايش گشود و انگاشت که فضيلت است
جبران خليل جبران
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت
13:37 توسط بشری قرباني| |
منبع تهرون آنلاین
ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت
10:46 توسط بشری قرباني| |
یک برنامه نویس و یک مهندس در یک مسافرت طولانى هوائى کنار یکدیگر در هواپیما نشسته بودند. برنامه نویس رو به مهندس کرد و گفت: مایلى با همدیگر بازى کنیم؟ مهندس که میخواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رویش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشید. برنامه نویس دوباره گفت: بازى سرگرمکنندهاى است. من از شما یک سوال میپرسم و اگر شما جوابش را نمیدانستید ۵ دلار به من بدهید. بعد شما از من یک سوال میکنید و اگر من جوابش را نمیدانستم من ۵ دلار به شما میدهم. مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهایش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد. این بار، برنامه نویس پیشنهاد دیگرى داد. گفت: خوب، اگر شما سوال مرا جواب ندادید ۵ دلار بدهید ولى اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ٥٠ دلار به شما میدهم. این پیشنهاد چرت مهندس را پاره کرد و رضایت داد که با برنامه نویس بازى کند. برنامه نویس نخستین سوال را مطرح کرد: «فاصله زمین تا ماه چقدر است؟» مهندس بدون اینکه کلمهاى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامه نویس داد. حالا نوبت خودش بود. مهندس گفت: «آن چیست که وقتى از تپه بالا میرود ۳ پا دارد و وقتى پائین میآید ۴ پا؟» برنامه نویس نگاه تعجب آمیزى کرد و سپس به سراغ کامپیوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طریق مودم بیسیم کامپیوترش به اینترنت وصل شد و اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمریکا را هم جستجو کرد. باز هم چیز بدرد بخورى پیدا نکرد. سپس براى تمام همکارانش پست الکترونیک فرستاد و سوال را با آنها در میان گذاشت و با یکى دو نفر هم گپ (chat) زد ولى آنها هم نتوانستند کمکى کنند. بالاخره بعد از ۳ ساعت، مهندس را از خواب بیدار کرد و ٥٠ دلار به او داد. مهندس مودبانه ٥٠ دلار را گرفت و رویش را برگرداند تا دوباره بخوابد. برنامه نویس بعد از کمى مکث، او را تکان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟» مهندس دوباره بدون اینکه کلمهاى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامه نویس داد و رویش را برگرداند و خوابید ...
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت
10:35 توسط بشری قرباني| |
دنیا را که خوب نگاه کنی
می بینی دروغ و فریب های آدمی بر جای جای ِ آن لک انداخته.
اما بهتر است دنیا را خوب نگاه نکنی
آن گاه جهانی پر از خوبی خواهی دید.
مرگ ها را نه از زخم ِ گلوله , که از تقدیر خواهی دانست
بگذار بمیرند آنان که سهم شان مرگ است
شاید خون ِ آنان ما را بیدار کند
بگو گلوله بارانمان کنند
شاید تقدیر ِ دیگران را رقم زدیم...
گلوله هایی واقعی...
بدون ِ دروغ و تقلب....
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت
10:33 توسط بشری قرباني| |
در سال 1264 قمری، نخستین برنامهی دولت ایران برای واکسن زدن به فرمان امیرکبیر آغاز شد. در آن برنامه، کودکان و نوجوانانی ایرانی را آبلهکوبی میکردند.
اما چند روز پس از آغاز آبلهکوبی به امیر کبیر خبردادند که مردم از روی ناآگاهی نمیخواهند واکسن بزنند. بهویژه که چند تن از فالگیرها و دعانویسها در شهر شایعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه یافتن جن به خون انسان میشود
هنگامی که خبر رسید پنج نفر به علت ابتلا به بیماری آبله جان باختهاند، امیر بیدرنگ فرمان داد هر کسی که حاضر نشود آبله بکوبد باید پنج تومان به صندوق دولت جریمه بپردازد. او تصور می کرد که با این فرمان همه مردم آبله میکوبند. اما نفوذ سخن دعانویسها و نادانی مردم بیش از آن بود که فرمان امیر را بپذیرند. شماری که پول کافی داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبلهکوبی سرباز زدند. شماری دیگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان میشدند یا از شهر بیرون میرفتند روز بیست و هشتم ماه ربیع الاول به امیر اطلاع دادند که در همهی شهر تهران و روستاهای پیرامون آن فقط سیصد و سی نفر آبله کوبیدهاند. در همان روز، پاره دوزی را که فرزندش از بیماری آبله مرده بود، به نزد او آوردند. امیر به جسد کودک نگریست و آنگاه گفت: ما که برای نجات بچههایتان آبلهکوب فرستادیم. پیرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امیر، به من گفته بودند که اگر بچه را آبله بکوبیم جن زده میشود. امیر فریاد کشید: وای از جهل و نادانی، حال، گذشته از اینکه فرزندت را از دست دادهای باید پنج تومان هم جریمه بدهی. پیرمرد با التماس گفت: باور کنید که هیچ ندارم. امیرکبیر دست در جیب خود کرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حکم برنمیگردد، این پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز چند دقیقه دیگر، بقالی را آوردند که فرزند او نیز از آبله مرده بود. این بار امیرکبیر دیگر نتوانست تحمل کند. روی صندلی نشست و با حالی زار شروع به گریستن کرد. در آن هنگام میرزا آقاخان وارد شد. او در کمتر زمانی امیرکبیر را در حال گریستن دیده بود. علت را پرسید و ملازمان امیر گفتند که دو کودک شیرخوار پاره دوز و بقالی از بیماری آبله مردهاند. میرزا آقاخان با شگفتی گفت: عجب، من تصور میکردم که میرزا احمدخان، پسر امیر، مرده است که او این چنین هایهای میگرید. سپس، به امیر نزدیک شد و گفت: گریستن، آن هم به این گونه، برای دو بچهی شیرخوار بقال و چقال در شأن شما نیست. امیر سر برداشت و با خشم به او نگریست، آنچنان که میرزا آقاخان از ترس بر خود لرزید. امیر اشکهایش را پاک کرد و گفت: خاموش باش. تا زمانی که ما سرپرستی این ملت را بر عهده داریم، مسئول مرگشان ما هستیم. میرزا آقاخان آهسته گفت: ولی اینان خود در اثر جهل آبله نکوبیدهاند امیر با صدای رسا گفت: و مسئول جهلشان نیز ما هستیم. اگر ما در هر روستا و کوچه و خیابانی مدرسه بسازیم و کتابخانه ایجاد کنیم، دعانویسها بساطشان را جمع میکنند. تمام ایرانیها اولاد حقیقی من هستند و من از این میگریم که چرا این مردم باید این قدر جاهل باشند که در اثر نکوبیدن آبله بمیرند
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت
9:13 توسط بشری قرباني| |
مرا با خودت ببر ای یار
توی دنیا غریبم انگار
بی تو
ای ماه شباویزم
بی تو
ای نغمه ی دل انگیزم
بی تو
بی حس وجود نازنین تو
چقدر غمگینم
نرو
یا میروی
مرا با خودت ببر ای یار
مرا در گوشه ی قلب مهربانت
مرا در سایه سار دستانت
در آسمان نگاهت
غرق کن و با خودت ببر
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت
13:36 توسط بشری قرباني| |
دوش می امد و رخساره بر افروخته بود تا کجا باز دل غمزده ام سوخته بود
رسم عاشق کشی و شیوه شهر اشوبی جامه ای بودکه برقامت ما دوخته بود
جان عشاق سپند رخ خود میدانست واتش چهره به این کار برافروخته بود
گرچه میگفت که زارت بکشم می دیدم که نهانش نظری با من دلسوخته بود
کفر زلفش ره دین میزدو ان سنگیندل در پیشِ مشعلی از چهره برافروخته بود
دلی بسی خون بکف اوردولی دیده بریخت الله الله که تلف کرد که اندوخته بود
یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد انکه یوسف بزرِ ناسره بفروخته بود
گفت وخوش گفت بروخرقه بسوزان حافظ یارب این قلب شناسی زکه اموخته بود؟
التماس دعا...
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت
13:34 توسط بشری قرباني| |
عاشقت خواهم ماند بی آنکه بدانی
دوستت خواهم داشت بی آنکه بگویم
درد دل خواهم گفت بی هیچ کلامی
گوش خواهم داد بی هیچ سخنی
در آغوشت خواهم گریست بی آنکه حس کنی
در تو ذوب خواهم شد بی هیچ حرارتی!!!
این گونه شاید احساساتم نمیرد
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت
13:26 توسط بشری قرباني| |
چه کسی می گوید که گرانی اینجاست؟!
دوره ی ارزانی ست
چه شرافت ارزان
تن عریان ارزان
آبرو قیمت یک تکه ی نان
و چه تخفیف بزرگی خورده ست
قیمت هر انسان!
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت
13:24 توسط بشری قرباني| |
چند روزه توی اتاقم دارم از دوریت میمیرم
دل من هواتو کرده هی شمارتو میگیرم
اگه برداری میفهمی پشت خط کی چشم براته
اونی که خودتو می خواست حالا راضی به صداته
انقدر میگیرمت شاید که برداری یه روز
تو که از حال خراب من خبر داری هنوز
نگو از یاد تو رفتم آخه قلبم بی گناهه
لااقل یه لحظه بردار بگو اصلا اشتباهه
زود قضاوت کردی اما مثل خونی تو رگم
کلی حرف آماده کردم اگه برداری بگم
اینهمه میگیرمت خوب چرا قطع میکنی
پشت خط موندم دوباره با کی صحبت میکنی
انقدر میگیرمت شاید که برداری یه روز
تو که از حال خراب من خبر داری هنوز
نگو از یاد تو رفتم آخه قلبم بی گناهه
لااقل یه لحظه بردار بگو اصلا اشتباهه
انقدر میگیرمت شاید که برداری یه روز
تو که از حال خراب من خبر داری هنوز
نگو از یاد تو رفتم آخه قلبم بی گناهه
لااقل یه لحظه بردار بگو اصلا اشتباهه
_________________
اینهمه میگیرمت خوب چرا قطع میکنی ؟
پشت خط موندم دوباره با کی صحبت میکنی !!!!!
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت
8:52 توسط بشری قرباني| |
نه بسته ام به کس دل
نه بسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج
رها رها رها من
ز من هر آن که او دور
چو دل به سينه نزديک
به من هر آنکه نزديک
از او جدا جدا من
نه چشم دل به سويي
نه باده در سبويي
که تر کنم گلويي
به ياد آشنا من
ستاره ها نهفته
در آسمان ابري
دلم گرفته اي دوست
هواي گريه با من
هواي گريه با من
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت
8:27 توسط بشری قرباني| |
لحظه ها رو با تو بودن در نگاه تو شکفتن
حس عشقو در تو دیدن مثل رویای تو خوابه
با تو رفتن با تو موندن مثل قصه تو رو خوندن
تا همیشه تو رو خواستن مثل تشنگیه آبه
اگه چشمات منو می خواست تو نگاه تو می مردم
اگه دستات مال من بود جون به دستات می سپردم
اگه اسمم رو می خوندی دیگه از یاد نمی بردم
اگه با من تو می موندی همه دنیا رو می بردم
بی تو اما سر سپردن بی تو و عشق تو بودن
تو غبار جاده موندن بی تو خوب من ، محاله
بی تو حتی زنده بودن بی هدف نفس کشیدن
تا ابد تو رو ندیدن واسه من رنج و عذابه
اگه چشمات منو می خواست تو نگاه تو می مردم
اگه دستات مال من بود جون به دستات می سپردم
اگه اسمم رو می خوندی دیگه از یاد نمی بردم
اگه با من تو می موندی همه دنیا رو می بردم
توی آسمون عشقم غیر تو پرنده ای نیست
روی خاموشی لبهام جز تو اسم دیگه ای نیست
توی قلب من عزیزم هیچ کسی جایی نداره
دل عاشقم به جز تو هیچ کسی رو دوست نداره
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت
8:17 توسط بشری قرباني| |
خيلی وقته از چشام، بی تو بارون می باره
دل نا اميد من، تو رو آرزو داره
ای هميشگی ترين، آه ای دورترين
سوختن کار من است، نگرانم منشين
راست مي گفتی تو ، ديگر اکنون ديرست
دوستی و دوری ، آخرين تدبيرست
راست می گفتی تو، بايد از عشق بريد
از چنين پايانی، به سرآغاز رسيد
شکستی و شکستم
گسستی و گسستم
چه بودی و چه بودم
چه هستی و چه هستم
تو رها از من باش ، ای برايم همه کس
زير آوار قفس مانده ام من ز نفس
تو و خورشيد بلند ، من و شب های قفس
بعد از اين با خود باش ، ياد تو ما را بس
شکستی و شکستم
گسستی و گسستم
چه بودی و چه بودم
چه هستی و چه هستم
خيلی وقته از چشام، بی تو بارون می باره
دل نا اميد من، تو رو آرزو داره
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت
8:16 توسط بشری قرباني| |
می شه از عشق تو مرد
می شه با خاطراتت
به رویاها رسید و
ته دریا رو دید و
می شه از نو نوشتو
خط به خط سر نوشتو
می شه از هم گذشتو
می شه رفت و برنگشتو
می شه با هم توی رویا
برسیـــــم ته دنیا
می شه دنیا رو عوض کرد
می شه سختی ها رو رد کرد
می شه با دلتنگی خوب بود
چون به ما جدایی بد کرد
ღ حالا تو اونجا نشستی
خبر از دلم نداری
توی آغوشمه هر شب
همون عکس یادگاری
حالا من اینور دنیا
چه کنم با بی قراری
یادته کنار ساحل
می گذشتیم از یه لحظه
بی خبر از اینکه دنیا
به همون لحظه می ارزهღ
بی تو دست سردم اینجا
توی دست باد می لرزه
می شه از عشق تو مرد
می شه با خاطرات
به رویاها رسید و
ته دریا رو دید و
...
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت
8:13 توسط بشری قرباني| |
آغوشتو به غیر من به روی هیشکی وا نکن
منو از این دلخوشی و آرامشم جدا نکن
من برای با تو بودن پر عشق و خواهشم
واسه بودن کنارت تو بگو به هر کجا پر میکشم
منو تو آغوشت بگیر آغوش تو مقدسه
بوسیدنت برای من تولد یک نفسه
چشمای مهربون تو منو به آتیش میکشه
نوازش دستای تو عادته ترکم نمیشه
فقط تو آغوش خودم دغدغه هاتو جابذار
به پای عشق من بمون هیچ کسو جای من نیار
مهر لباتو روی تن و روی لب کسی نزن
فقط به من بوسه بزن به روح و جسم و تن من
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت
8:11 توسط بشری قرباني| |
وقتي تو شب گم ميشدم ستاره شبشكن نبود
ميون اين شبزدهها كسي به فكر من نبود
وقتي تو شب گم ميشدم همخونه خواب گل ميديد
همسايه از خوشه خواب سبد سبد خنده ميچيــــــد
آواز خون كوچهها شعرهاش رو از ياد برده بود
چراغها خوابيده بودن شعلهشون رو باد برده بود
آخ اگه شب شيشهاي بود پل به ستاره ميزدم
شكست آيينه شب رو نيزه خورشيــد ميشدم
آخ اگه مرگ امون ميداد دوباره باغ ميشدم
تو رگ يخ بسته شب نبض چــــراغ ميشدم
وقتي تو شب گم ميشدم ستاره شبشكن نبود
ميون اين شبزدهها كسي به فكـر من نبود
آخ كه تو اقيانوس شب سوختنم رو كسي نديد
تو برزخ بيداد شب كسي به دادم نرسيد
وقتي تو شب گم ميشدم دلم ميخواست شعله بشم
رو سايههاي يـــخ زده دست نوازش بكشــم
دلم ميخواست آشتي بدم تگرگ رو با اقاقيا
خورشيد مهربوني رو مهمون كنم به خونهها
آخ اگه مرگ امون ميداد دوباره باغ ميشدم
تو رگ يخ بسته شب نبض چراغ ميشدم
وقتي تو شب گم ميشدم ستاره شبشكن نبود
ميون اين شبزدهها كسي به فكـر من نبود
وقتي تو شب گم ميشدم همخونه خواب گـل ميديد
همسايه از خوشه خواب سبد سبد خنده ميچيــــــد
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت
8:9 توسط بشری قرباني| |
دوباره دلم واسه غربت چشمات تنگه
دوباره اين دل ديوونه واست دلتنگه
وقت از تو خوندنه ستاره ء ترانه هام
اسم تو برای من قشنگترين آهنگه
بی تو يك پرنده اسير بی پروازم
با تو اما ميرسم به قله آوازم
اگه تا آخر اين ترانه با من باشي
واسه تو سقفی از آهنگ و صدا ميسازم
با يك چشمك دوباره منو زنده كن ستاره
نذار از نفس بيفتم تويي تنها راه چاره
آی ستاره آی ستاره بی تو شب نوری نداره
اين ترانه تا هميشه تو رو ياد من مياره
تويی كه عشقمو از نگاه من ميخونی
تويی كه تو تپش ترانه هام مهمونی
تويی كه هم نفس هميشه آوازی
تويی كه آخر قصه ء منو ميدونی
اگه كوچه صدام يك كوچه باريكه
اگه خونم بی چراغه چشم تو تاريكه
ميدونم آخر قصه ميرسي به داد من لحظه يكي شدن تو آينه ها نزديكه
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت
8:8 توسط بشری قرباني| |
در سکته ای ناگهان
تو را یافتم
و سایه های خوشبختی
عجیب بی دوامند
صدای خاطره ها
صدای جذبه ی خوشبختی
و ساحل آرام آغوشت
افق طلایی رنگ
و عشق ، رنگ خدا
و چشمهایم
که خیره به آهنگ امواجند
سکوت خواهد کرد
برای همیشه
سکوت خواهم کرد
نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت
9:4 توسط بشری قرباني| |
به خاطر آور که آن شب به برم
گفتی که:بی تو ز دنیا بگذرم
کنون جدایی نشسته بین ما
پیوند یاری شکسته بین ما
گریه می کنم
با خیال تو به نیمه شب ها
رفته یی و من
بی تو مانده ام غمکین وتنها
بی تو خسته ام
دل شکسته ام اسیر دردم
از کنار من می روی ولی
بگو چه کردم؟
رفته یی و من
آرزوی کس به سر ندارم
قصه ی وفا
با دلم مگو باور ندارم
نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت
7:46 توسط بشری قرباني| |