تبليغاتX
عشق بازی با طناب دار

عشق بازی با طناب دار

همتم بدرقه راه كن اي طاير قدس كه دراز است ره مقصد و من نو سفرم

چو اسیر دام توام ، رام توام ، ای محرم رازم
منم آن شمعی که ز شب تا به سحر در سوز و گدازم
ای فتنه بکش یا بنوازم

چو اسیر دام توام ، رام توام ، ای محرم رازم
منم آن شمعی که ز شب تا به سحر در سوز و گدازم
ای فتنه بکش یا بنوازم

بی گناهم بده پناهم ، کز موی تو آشفته ترم
کن نگاهی به خاک راهی ، ای سایه ی لطفت به سرم

بی گناهم بده پناهم ، کز موی تو آشفته ترم
کن نگاهی به خاک راهی ، ای سایه ی لطفت به سرم

چه کنم ؟ عشقی غیر از تو نخواهم
به خدا ، محنت ریزد ز نگاهم

امیدم کو ؟ جدا از او پرپر شده ام ، خاکستر شده ام
آزارم کن ، چو چشم خود بیمارم کن

من به جفایت دلشادم ، از غم عشقت خرسندم
از همه عالم بگسستم ، تا که به مهرت پایبندم

عشق و امید صفایی ، ای عشق من چه بلایی
کی ز وفا جانب مب بازآیی

******

چو اسیر دام توام ، رام توام ، ای محرم رازم
منم آن شمعی که ز شب تا به سحر در سوز و گدازم
ای فتنه بکش یا بنوازم

چو اسیر دام توام ، رام توام ، ای محرم رازم
منم آن شمعی که ز شب تا به سحر در سوز و گدازم
ای فتنه بکش یا بنوازم

نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 12:19 توسط بشری قرباني| |

عاشقم من عاشقی بی قرارم
کس ندارد خبر از دل زارم
آرزویی جز تو در دل ندارم

عاشقم من عاشقی بی قرارم
کس ندارد خبر از دل زارم
آرزویی جز تو در دل ندارم
من به لبخندی از تو خرسندم
مهر تو ای مه آرزومندم
بر تو پابندم
از تو وفا خواهم
من ز خدا خواهم
تا به رهت بازم جان
تا به تو پیوستم
از هم بگسستم
بر تو فدا سازم جان


عاشقم من عاشقی بی قرارم
کس ندارد خبر از دل زارم
آرزویی جز تو در دل ندارم
من به لبخندی از تو خرسندم
مهر تو ای مه آرزومندم
بر تو پابندم
از تو وفا خواهم
من ز خدا خواهم
تا به رهت بازم جان
تا به تو پیوستم
از هم بگسستم
بر تو فدا سازم جان

خیزو با من در افقها سفر کن
دل نوازی چون نسیم سحرگاه
ساز دل را نغمه گر کن
همچو بلبل نغمه سر کن
نغمه گر کن
همچو بلبل نغمه سر کن
  

نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 12:18 توسط بشری قرباني| |

امشب ای ماه بدرد دل من تسکینی

آخر ای ماه تو همدرد من مسکینی

کاهش جان تو من دارم و من می دانم

که تو از دوری خورشید چها می بینی

تو هم ای بادیه پیمای محبت چون من

سر راحت ننهادی بر بالینی

هر شب از صورت ماهی من و یکدامن اشک

تو هم ای دامن مهتاب پر از پروینی

همه در چشمه مهتاب غم از دل شویند

امشب ای مه تو هم از  طالع من غمگینی

من مگر طالع خود در تو توانم دیدن

که توام آینه بخت غبار آگینی

باغبان خار ندامت بجگر می شکند

برو ای گل که سزاوار همان گلچینی

نی محزون مگر از تربت فرهاد دمید

که کند شکوه زهجران لب شیرینی

تو چنین خانه کن و دلشکن ای باد خزان

گر خود  انصاف دهی مستحق نفرینی

کی بر این کلبه ماتم زده سر خواهی زد

ای پرستو که پیام آور فروردینی

شهریارا اگرآائین محبت باشد

چه جهانی وچه دنیای بهشت آئینی
نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 12:17 توسط بشری قرباني| |

یه شعله شکسته
یه شمع رو به بادم
خسته از این زمونه
فریاد گریه دارم

شده فضای سینه
سیه چو روزگارم
از همه دل بریدم
دل به کسی ندادم


عاشق شدم به چشمات
دادم دل و به رویات
رفتی و پا گذاشتی
به سادگی رو حرفات

با یاد تو همیشه
عمرم تموم نمیشه
با یاد تو همیشه
عمرم تموم نمیشه

تموم زندگیمو
به چشمای تو دادم
عمری به پات نشستم
دل به کسی ندادم
منتظرم که روزی
تو باشی در کنارم

عاشق شدم به چشمات
دادم دلو به رویات
رفتی و پا گذاشتی
به سادگی رو حرفات

با یاد تو همیشه
عمرم تموم نمیشه
با یاد تو همیشه
عمرم تموم نمیشه

تموم زندگیمو
به چشمای تو دادم
عمری به پات نشستم
دل به کسی ندادم

منتظرم که روزی
تو باشی در کنارم

عاشق شدم به چشمات
دادم دلو به رویات
رفتی و پا گذاشتی
به سادگی رو حرفات

با یاد تو همیشه
عمرم تموم نمیشه

نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 12:17 توسط بشری قرباني| |

تو از طلوع صبحی تو شعر التماسم
غبار راه دورت نشسته رو لباسم
من از تن تو طردم خالی دست سردم
کوه نمک تو چشمات پاشیده روی دردم

الهی غرورت حریم خونه باشه
تو باغ دل تو هزار جوونه باشه
هزار جوونه باشه
الهی غرورت حریم خونه باشه
تو باغ دل تو هزار جوونه باشه
هزار جوونه باشه

تو از مداری معلوم بنشین رو خاک قلبم
بیا به مقصد خود ببین چه پاکه قلبم
ببین چه پاکه قلبم
بیا که عاشق باشیم قلب شقایق باشیم
برای عمر رفته فکر دقایق باشیم
فکر دقایق باشیم

الهی غرورت حریم خونه باشه
تو باغ دل تو هزار جوونه باشه
هزار جوونه باشه
الهی غرورت حریم خونه باشه
تو باغ دل تو هزار جوونه باشه
هزار جوونه باشه

تو اعتبار کوهی (تو اعتبار کوهی) تو دشت انتظارم (تو دشت انتظارم)
تو از هجوم موجی رو تن خشک و داغم
من از غرور دستات (من از غرور دستات) یه سایه بون کشیدم (یه سایه بون کشیدم)
رفتم تو خواب چشمات به آرزوم رسیدم

الهی غرورت حریم خونه باشه
تو باغ دل تو هزار جوونه باشه
هزار جوونه باشه
الهی غرورت حریم خونه باشه
تو باغ دل تو هزار جوونه باشه
هزار جوونه باشه

تو از طلوع صبحی تو شعر التماسم
غبار راه دورت نشسته رو لباسم
من از تن تو طردم خالی دست سردم
کوه نمک تو چشمات پاشیده روی دردم

الهی غرورت حریم خونه باشه
تو باغ دل تو هزار جوونه باشه
هزار جوونه باشه
الهی غرورت حریم خونه باشه
تو باغ دل تو هزار جوونه باشه
هزار جوونه باشه

الهی غرورت حریم خونه باشه
تو باغ دل تو هزار جوونه باشه
هزار جوونه باشه
 

نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 12:16 توسط بشری قرباني| |
را بد ساخته اند...
کسی را که دوست داری، تو را دوست نمی دارد. کسی که تو را دوست دارد ،تو دوستش نمی داری اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد به رسم و آئین هرگز به هم نمی رسند و این رنج است .
و این تمام زندگیست
و
زندگی یعنی این ....

(دکتر علی شریعتی)

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 12:41 توسط بشری قرباني| |

 با هر نگاه عاشقت بر پيکرم دادي نفس
تو پر گشودي از من و من ماندم اينجا در قفس
اين سا لها ي بي تو من ، در گوشه تنهاييم
بنشسته و بشکسته و آشفته و بي کار و کس
رفتي تو و خشکيده شد باغ و بهار خاطرم
حالا بر اين لبهاي من رنگ سکوتي ماند و بس
در کنج تنهايي خود  آرام ميميرم  شبي
اي اولين دلدا ر من . اي آخرين فرياد رس
اين آخرين شعر مرا حالا تو ميخواني و من
جسمم کنارت مانده و روحم شکسته اين قفس
انگار تنها مانده اي در کنج تنهايي من
من هم صدايت ميکنم همپاي آواي جرس

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 12:31 توسط بشری قرباني| |
مرا به باده چه حاجت که مست بوی تو هستم...
تمام ثانیه ها را گلم به سوی تو هستم...
چه لحظه های خوشی بود بودن با تو...
الهه ناز و قشنگم خوش از سبوی تو هستم...
دمی دگر تو نظر کن به این دل عاشق...
من از ازل همه جانم به سوی موی تو هستم...
تو میروی همه هستم غریب و بی یارم...
ولی تمام عمر را در آرزوی تو هستم...
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 10:57 توسط بشری قرباني| |

حال من دست خودم نیست دیگه آروم نمیگیرم

دلم از کسی گرفته که می خوام براش بمیرم

باز سرنوشت و انتهای آشنایی

باز لحظه های غم انگیز جدایی

باز لحظه های ناگزیر دل بریدن

بازم آخر راه و حس تلخ نرسیدن

پای دنیای تو موندم مثل عاشقای عالم

تا منو ببخشی آخر تا دلت بسوزه کم کم

مثل آینه رو به رومه حس با تو بودن من

دارم از دست تو میرم عاشقی کن منو نشکن

باز سرنوشت و انتهای آشنایی

باز لحظه های غم انگیز جدایی

باز لحظه های ناگزیر دل بریدن

بازم آخر راه و حس تلخ نرسیدن

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 10:56 توسط بشری قرباني| |
سراپا اگر زرد و پژمرده ایم
ولى دل به پائیز نسپرده ایم

چو گلدان خالى لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ایم

اگر داغ دل بود، ما دیده ایم
اگر خون دل بود، ما خورده ایم

اگر دل دلیل است، آورده ایم
اگر داغ شرط است، ما برده ایم

اگر دشنه دشمنان، گردنیم
اگر خنجر دوستان، گرده ایم

گواهى بخواهید، اینک گواه
همین زخم هایى که نشمرده ایم!

دلى سر بلند و سرى سر به زیر
از این دست عمرى به سر برده ایم

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 10:53 توسط بشری قرباني| |
 

دست همه سنگ طعنه و صد رنگی ست

سهم من و تو:شکستگی،دلتنگی ست

ای دل،قدم خیال بر می داری

برگـــرد،که خانه ی خدا هم ســـنگی ست

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 10:53 توسط بشری قرباني| |

چـشم بر هم زدیم و بـزرگ شدیـم!

چـشم بر هم زدیم و دراز شدیـم

چـشم بر هم زدیم و ٬ نـاقـص ٬ کـامل شدیـم

چـشم بر هم زدیم و از دیـوارهای بی منطـق عـمر بـالا رفـتیم

چـشم بر هم زدیم و ثـانـیه بـاخـتـیم

چـشم بـر هم زدیم و چـه چـشم هایی را بـارانی کـردیم

چـشم بر هم زدیـم و ندیـدیـم

کـه چـشـمان چـه کـسی بـاز بود تـا ما چشم ها را مطمـئن بـر هم بزنیم ...

تـمام تـرانـه هـای تـنهایی نـثـار تـو

نـثـار شبـهـای خـامـوشـت

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 11:58 توسط بشری قرباني| |
يَسْأَلُونَكَ عَنِ بَوُل اَلشیطانُ وَالْمَيْسِرِ قُلْ فِيهِمَا إِثْمٌ كَبِيرٌ وَمَنَافِعُ لِلنَّاسِ وَإِثْمُهُمَآ أَكْبَرُ مِن نَّفْعِهِمَا .... (بقره/219)
(ای محمد)درباره شاش شیطان و قمار از تو مى‏پرسند بگو در آن دوگناهى بزرك و سودهايى براى مردم است و[لى] گناهشان از سودشان بزرگتر است و از تو مى‏پرسند ...(بقره/219)

نتیجه:
شاش شیطان، دارای منافعی برای مسلمانان است ولی ضررهایش از منافعش بیشتره.

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ لاَ تَقْرَبُواْ الصَّلاَةَ وَأَنتُمْ شَارِبُونَ اَلبُولِِ اَلشَیطانُ...(نساء/43)

اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد در حال خوردن شاش شیطان به نماز نزديك نشويد...(نساء/43)
نتیجه؛
مسلمانان اجازه داشتند که غیر از وقت نماز، شاش شیطان رو بخورند.

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 11:53 توسط بشری قرباني| |
امـروز تـورا می بـوسـم

فـردا در نـبودنـت می بـوسم!

این آمـدن و رفـتن لـب بـر رخ تـو

مفـهومی است کـه عـقل در آن می پـوسد!

مـن گـرفـتار ِ تـو و شـهر غـمت در شادی

پـس چــرا قـلب من از دوری تـو می سـوزد؟

شـبـها در گــذر فــکر تـو مـن بــیدارم

عـمر کــردم هـمه ی زنــدگی را در دل خــود

عــاقـبت من مـنمو؛ در غــم خـود جــانـسوزم .

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 11:48 توسط بشری قرباني| |

تلخی وداع را چگونه قورت دهم که مزه اش لای دندان ِ حافظه ام گیر نکند...

 

دوری و دوستی هم برای خود اعتباری پیدا کرده....

 

اما من همچنان شارژ میشوم با خاطره ات

 

با آنهمه کودکی ام

 

و من چقدر برایت نوشتم :

 

چقدر حقیرند فاصله ها ، وقتی صدایت ، جاده می سازد برای خاکی های دلم.

 

و همچنان پابرجاست تلخی وداع..

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 11:44 توسط بشری قرباني| |

حقیقی تر از عشق مرگ است که با آمدنش تمام سود و زیان زندگی را تسویه می کند. ..

 

زندگی را تعرفه می کند ...

 

تعرفه ای که یارانه اش عشق است و دوستی

 

و سودش ، تکامل عقل

 

که سرانجام این تکامل ، به وسیع شدن درک می انجامد .

 

با این درک وسیع ، می شود تعرفه ها را تغییر داد ...

 

می شود وسوسه ها را تعلیم داد

 

می شود دوستی ها را تمدید داد

 

می شود جدایی را تسکین داد

 

و در آخر

 

زندگی را قبل از مرگ تسویه کرد.

 

باشد که روزی نه همه

 

اما انسان هایی که لیاقت خود را می دانند ، حساب خودشان را قبل از حسابرسی تسویه کنند.

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 11:42 توسط بشری قرباني| |

حقیقی تر از عشق مرگ است که با آمدنش تمام سود و زیان زندگی را تسویه می کند. ..

 

زندگی را تعرفه می کند ...

 

تعرفه ای که یارانه اش عشق است و دوستی

 

و سودش ، تکامل عقل

 

که سرانجام این تکامل ، به وسیع شدن درک می انجامد .

 

با این درک وسیع ، می شود تعرفه ها را تغییر داد ...

 

می شود وسوسه ها را تعلیم داد

 

می شود دوستی ها را تمدید داد

 

می شود جدایی را تسکین داد

 

و در آخر

 

زندگی را قبل از مرگ تسویه کرد.

 

باشد که روزی نه همه

 

اما انسان هایی که لیاقت خود را می دانند ، حساب خودشان را قبل از حسابرسی تسویه کنند.

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 11:42 توسط بشری قرباني| |
همه چی آرومه ، تو به من دل بستی
این چه قدر خوبه که ، تو کنارم هستی
همه چی آرومه ، غصه ها خوابیدن
شک نداری دیگه ، تو به احساس من
همه چی آرومه ، من چه قدر خوشحالم
پیشم هستی حالا ، به خودم می بالم
تو به من دل بستی ، از چشات معلومه
من چه قدر خوشبختم ، همه چی آرومه

تشنه ی چشماتم ، منو سیرابم کن
منو با لالایی ، دوباره خوابم کن
بگو این آرامش ، تا ابد پا برجاست
حالا که برق عشق ، تو نگاهت پیداست
همه چی آرومه ، من چه قدر خوشحالم
پیشم هستی حالا ، به خودم می بالم
تو به من دل بستی ، از چشات معلومه
من چه قدر خوشبختم ، همه چی آرومه

همه چی آرومه ، تو به من دل بستی
این چه قدر خوبه که ، تو کنارم هستی
همه چی آرومه ، غصه ها خوابیدن
شک نداری دیگه ، تو به احساس من
همه چی آرومه ، من چه قدر خوشحالم
پیشم هستی حالا ، به خودم می بالم
تو به من دل بستی ، از چشات معلومه
من چه قدر خوشبختم ، همه چی آرومه
همه چی آرومه ، همه چی آرومه

تشنه ی چشماتم ، منو سیرابم کن
منو با لالایی ، دوباره خوابم کن
بگو این آرامش ، تا ابد پا برجاست
حالا که برق عشق ، تو نگاهت پیداست
همه چی آرومه ، من چه قدر خوشحالم
پیشم هستی حالا ، به خودم می بالم
تو به من دل بستی ، از چشات معلومه
من چه قدر خوشبختم ، همه چی آرومه
نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 12:29 توسط بشری قرباني| |

کوتاه‌ترین راه عشق ورزیدن، نگاهی است خالص و بی‌ریا توأم با عشق.

کوتاه‌ترین راه رسیدن به ثروت آن است که قابلیت‌هایت را بشناسی و بر آن ها تکیه کنی.

کوتاه‌ترین راه برای جلوگیری از شکست احتمالی، مشورت با کسانی است که قبلاً آن راه را رفته‌اند.

کوتاه‌ترین راه برای داشتن روانی سالم، در نظر گرفتن زمانی برای خنده و شادی در هر روز است.

کوتاه‌ترین راه برای داشتن این‌که نخواهی چیزی را به خاطر بسپاری، نگفتن دروغ است.

کوتاه‌ترین راه برای تسکین پشت کنكوری‌ها دیدن افراد موفق و خوشبختی است که حتی از جلوی دانشگاه هم رد نشده‌اند.

کوتاه‌ترین راه برای رسیدن به آرزوها، واقع‌بین بودن است.

کوتاه‌ترین راه برای غیبت نکردن آن است که عیوب خود را مثل عیب دیگران ببینی.

کوتاه‌ترین راه برای داشتن جسمی سالم، اعتدال در خوردن است، نه زیاد و نه کم.

کوتاه‌ترین راه برای یافتن یک دوست، توجه به علایق طرف مقابل است.

کوتاه‌ترین راه مبارزه با ترس، روبه‌رو شدن با آن ترس است.

کوتاه‌ترین راه برای رهايی از افسردگی، فکر کردن به چیزهای خوب است.

کوتاه‌ترین راه برای رسیدن به ثبات، آن است که بر آن‌چه ایمان داری پافشاری کنی. حتی اگر یک لشكر مخالف داشته باشی.

کوتاه‌ترین راه برای رسیدن به تکامل، انتقادپذیری است.

کوتاه‌ترین راه برای دروغ نگفتن، شجاع بودن است.

کوتاه‌ترین راه برای آینده‌نگری، قناعت است.

کوتاه‌ترین راه برای حسرت نخوردن، آن است که همیشه در حال زندگی کنی.

کوتاه‌ترین راه برای حل یک مسئله، فهمیدن درست صورت مسئله است.

کوتاه‌ترین راه برای رسیدن به آرامش، آن است که کم تر به چیزهايی که نداری فکر کنی.

کوتاه‌ترین راه برای اثبات دوستی‌ات به یک دوست، آن است که شنونده خوبی باشی.

کوتاه‌ترین راه برای فاش نساختن راز دیگران آن است که هرگز به رازشان گوش ندهی.

کوتاه‌ترین راه برای تحقیر نکردن دیگران این است که فقط چند لحظه خودت را جای آن ها قرار دهی.

کوتاه‌ترین راه برای رسیدن به قدرت واقعی، تقویت هرچه بیش تر منطق است.

کوتاه‌ترین راه برای مقابله دشمنان آن است که هرگز خونسردی‌ات را از دست ندهی.

کوتاه‌ترین راه غلبه بر مشکلات، کوچک و ناچیز شمردن آن ها است.

کوتاه‌ترین راه برای داشتن یک ارتباط سالم، داشتن فکر و اندیشه سالم و قلب پاک است.

نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 8:35 توسط بشری قرباني| |
عشق هديه اي نمي دهد مگر از گوهر ذات خويش.

و هديه اي نمي پذيرد مگر از گوهر ذات خويش.

عشق نه مالك است و نه مملوك.
زيرا عشق براي عشق كافي است.

وقتي كه عاشق مي شويد مگوييد:" خداوند در قلب من است." بلكه بگوييد " من در قلب خداوند جاي دارم."

و گمان نكنيد كه زمام عشق در دست شماست ' بلكه اين عشق است كه اگر شما را شايسته بيند، حركت شما را هدايت مي كند.

عشق را هيچ آرزو نيست مگر آن كه به ذات خويش در رسد.

اما اگر شما عاشقيد و آرزويي مي جوييد'
آرزو كنيد كه ذوب شويد و همچون جويباري باشيد كه با شتاب مي رود و براي شب آواز مي خواند.
آرزو كنيد كه رنج بيش از حد مهربان بودن را تجربه كنيد.
آرزو كنيد كه زخم خورده  فهم خود از عشق باشيد و خون شما به رغبت و شادي بر خاك ريزد.
آرزو كنيد سپيده دم بر خيزيد و بال هاي قلبتان را بگشاييد
و سپاس گوييد كه يك روز ديگر از حيات عشق به شما عطا شده است.
آرزو كنيد كه هنگام ظهر بياراميد و به وجد و هيجان عشق بينديشيد.
آرزو كنيد كه شب هنگام به دلي حق شناس و پر سپاس به خانه باز آييد.
و به خواب رويد. با دعايي در دل براي معشوق و آوازي بر لب در ستايش او.

(از كتاب ‹پيامبر› اثر ارزنده  جبران خليل جبران ، ترجمه  دكتر حسين الهي قمشه اي)

نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 8:12 توسط بشری قرباني| |
 

چنديست تمرين ميکنم

من مي توانم! مي شود!

آرام تلقين ميکنم.

حالم، نه،  اصلآ خوب نيست...

تا بعد بهتر مي شود!!

فکري براي ِ اين دل ِ تنهاي ِ

 غمگين ميکنم.

من مي پذيرم رفته اي،

و بر نمي گردي همين!

خود را براي ِ درک اين، صد بار تحسين ميکنم.

کم کم ز يادم مي روي،

اين روزگار و رسم اوست!

اين جمله را با تلخي اش

صد بار تضمين ميکنم.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 11:13 توسط بشری قرباني| |

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت سرها در گريبان است

کسی سر بر نيارد کرد پاسخ گفتن ديدار ياران را

نگه جز پيش پا را ديد نتواند که ره تاريک لغزان است

وگر دست محبت سوی کس يازی

به اکراه آورد دست از بغل بيرون

که سرما سخت سوزان است

 

نفس کز گرمگاه سينه می آيد برون ابری شود تاريک

چو ديوار ايستد در پيش چشمانت

نفس کين است پس ديگر چه داری چشم

زچشم دوستان دور يا نزديک؟

 

مسيحای جوانمرد من!ای ترسای پير پيرهن چرکين!

هوا بس ناجوانمردانه سرد است.....آی.....

دمت گرم و سرت خوش باد

 

سلامم را تو پاسخ گوی در بگشای

منم منم ميهمان هر شبت لولی وش مغموم

منم من سنگ تیپا خورده رنجور

منم دشنام پست آفرينش نغمه ناجور

نه از رومم نه اززنگم همان بی رنگ بی رنگم

بيا بگشای در بگشای دلتنگم

حريفا ميزبانا ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج ميلرزد

تگرگی نيست مرگی نيست

صدايی گر شنيدی صحبت سرما و دندان است

 

من امشب آمدستم وام بگزارم

حسابت را کنار جام بگذارم

چه ميگويی که بيگه شد. سحر شد.بامداد شد

 فريبت می دهد برآسمان اين سرخی بعد از سحر گه نيست

حريفا گوش سرما برده است. اين يادگار سيلی سرد زمستان است

و قنديل سپهر تنگ ميدان.مرده يا زنده

به تابوت ستبر ظلمت.نه توی مرگ اندوده پنهان است

حريفا رو چراغ باده را بفروز شب با روز يکسان است

 

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

هوا دلگير . درها بسته . سرها در گريبان. دستها پنهان

نفسها ابر. دلها خسته و غمگين

درختان اسکلتهای بلور آجين

زمين دل مرده. سقف آسمان کوتاه

غبار آلوده مهر ماه

زمستان است...

                                                                               مهدی اخوان ثالث

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 10:16 توسط بشری قرباني| |
دیروز به یاد تو و آن عشق دل انگیز
بر پیکر خود پیرهن سبز نمودم
در آینه بر صورت خود خیره شدم باز
بند از سر گیسویم آهسته گشودم
عطر آوردم بر سر و بر سینه فشاندم
چشمانم را ناز کنان سرمه کشاندم
افشان کردم زلفم را بر سر شانه
در کنج لبم خالی آهسته نشاندم
گفتم به خود آنگاه صد افسوس که او نیست
تا مات شود زین همه افسونگری و ناز
چون پیرهن سبز ببیند به تن من
با خنده بگوید که چه زیبا شده ای باز
او نیست که در مردمک چشم سیاهم
تا خیره شود عکس رخ خویش ببیند
این گیسوی افشان به چه کار آیدم امشب
کو پنجه او تا که در آن خانه گزیند
او نیست که بوید چو در آغوش من افتد
دیوانه صفت عطر دلآویز تنم را
 ای آینه مردم من از حسرت و افسوس
او نیز که بر سینه فشارد بدنم را
 من خیره به آینه و او گوش به من داشت
گفتم که چه سان حل کنی این مشکل ما را
بشکست و فغان کرد که از شرح غم خویش

ای زن چه بگویم که شکستی دل ما را

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 10:10 توسط بشری قرباني| |

داستان بسیار خواندنی: چرا هنگام مشاجره فریاد می‌زنیم؟!

هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلب‌هایشان از یکدیگر فاصله می‌گیرد.آن‌ها براى این که...

 
استادى از شاگردانش پرسید:
چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟

چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند می‌کنند و سر هم داد می‌کشند؟

شاگردان فکرى کردند و یکى از آن‌ها گفت:
چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست می‌دهیم


استاد پرسید: این که آرامشمان را از دست می‌دهیم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد می‌زنیم؟
آیا نمی‌توان با صداى ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد می‌زنیم؟

شاگردان هر کدام جواب‌هایى دادند امّا پاسخ‌هاى هیچکدام استاد را راضى نکرد.
سرانجام او چنین توضیح داد:
هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلب‌هایشان از یکدیگر فاصله می‌گیرد
.
آن‌ها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند
.
هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آن‌ها باید صدایشان را بلندتر کنند
.

سپس استاد پرسید
:
هنگامى که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى می‌افتد؟

آن‌ها سر هم داد نمی‌زنند بلکه خیلى به آرامى با هم صحبت می‌کنند. چرا؟
چون قلب‌هایشان خیلى به هم نزدیک است.
فاصله قلب‌هاشان بسیار کم است
.

استاد ادامه داد
:
هنگامى که عشقشان به یکدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى می‌افتد؟ آن‌ها حتى حرف معمولى هم با هم نمی‌زنند و فقط در گوش هم نجوا می‌کنند و عشقشان باز هم به یکدیگر بیشتر می‌شود
.
سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بی‌نیاز می‌شوند و فقط به یکدیگر نگاه می‌کنند. این هنگامى است که دیگر هیچ فاصله‌اى بین قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد
.
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 10:6 توسط بشری قرباني| |
تو نیستی که ببینی
 چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری است
 چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست
چگونه جای تو در جان زندگی سبز است
هنوز پنجره باز است
تو از بلندی ایوان به باغ می نگری
درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها
به آن ترنم شیرین به آن تبسم مهر
به آن نگاه پر از آفتاب می نگرند
تمام گنجشکان
که درنبودن تو
 مرا به باد ملامت گرفته اند
ترا به نام صدا می کنند
هنوز نقش ترا از فراز گنبد کاج
کنار باغچه
زیر درخت ها لب حوض
درون اینه پاک آب می نگرند
تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده است
طنین شعر تو نگاه تو درترانه من
تو نیستی که بیبنی چگونه می گردد
 نسیم روح تو در باغ بی جوانه من
چه نیمه شب ها کز پاره های ابر سپید
به روی لوح سپهر
ترا چنانکه دلم خواسته است ساخته ام
چه نیمه شب ها وقتی که ابر بازیگر
هزار چهره به هر لحظه می کند تصویر
به چشم همزدنی
میان آن همه صورت ترا شناخته ام
به خواب می ماند
تنها به خواب می ماند
 چراغ اینه دیوار بی تو غمگینند
تو نیستی که ببینی
 چگونه با دیوار
به مهربانی یک دوست از تو می گویم
تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار
 جواب می شنوم
تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو
به روی هرچه در این خانه ست
غبار سربی اندوه بال گسترده است
 تو نیستی که ببینی دل رمیده من
بجز تو یاد همه چیز را رها کرده است
غروب های غریب
 در این رواق نیاز
پرنده ساکت و غمگین
ستاره بیمار است
دو چشم خسته من
 در این امید عبث
دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است
تو نیستی که ببینی

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 8:26 توسط بشری قرباني| |
روزی مردی داخل چاله ای افتاد و بسیار دردش آمد …

یک روحانی او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای!

یک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت!

یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد!

یک یوگیست به او گفت : این چاله و همچنین دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعیت وجود ندارند!!!

یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایین انداخت!

یک پرستار کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد!

یک روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاله کرده بودند پیدا کند!

یک تقویت کننده فکر او را نصیحت کرد که : خواستن توانستن است!

یک فرد خوشبین به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی!!!

سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاله بیرون آورد…!

آنکه می تواند انجام می دهد و آنکه نمی تواند انتقاد می کند. جرج برناردشاو

نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 11:14 توسط بشری قرباني| |

با مردی كه در حال عبور بود برخورد کردم

اوو!! معذرت میخوام

من هم معذرت میخوام ,دقت نکردم

ما خیلی مؤدب بودیم ، من و این غریبه ,خداحافظی كردیم و به راهمان ادامه دادیم

اما در خانه با آنهایی كه دوستشان داریم چطور رفتار می كنیم

كمی بعد ازآنروز، در حال پختن شام بودم.دخترم خیلی آرام كنارم ایستاد همینكه برگشتم به اوخوردم وتقریبا" انداختمش با اخم گفتم: ”اه !! ازسرراه برو كنار“  

قلب کوچکش شکست و رفت

نفهمیدم كه چقدر تند حرف زدم 

وقتی توی رختخوابم بیدار بودم صدای آرام خدا در درونم گفت: وقتی با یك غریبه برخورد میكنی ، آداب معمول را رعایت میكنی
اما با بچه ای كه دوستش داری بد رفتار میكنی

برو به كف آشپزخانه نگاه كن. آنجا نزدیك در، چند گل پیدا میكنی .آنها گلهایی هستند كه او برایت آورده است.خودش آنها را چیده. صورتی و زرد و آبی

آرام ایستاده بود كه سورپرا یزت بكنه

 

هرگز اشكهایی كه چشمهای كوچیكشو پر كرده بود ندیدی

در این لحظه احساس حقارت كردم

اشكهایم سرازیرشدند.آرام رفتم و كنار تختش زانو زدم

بیدار شو كوچولو ، بیدار شو. اینا رو برای من چیدی؟ 

گفتم دخترم واقعاً متاسفم از رفتاری كه امروز داشتم
نمیبایست اون طور سرت
داد بکشم

گفت :اشکالی نداره من به هر حال دوستت دارم مامان

من هم دوستت دارم دخترم
و گلها رو هم دوست دارم
مخصوصا آبیه رو

گفت : اونا رو كنار درخت پیدا کرد م ورشون داشتم چون مثل تو خوشگلن
میدونستم دوستشون داری ، مخصوصا آبیه رو

آیا میدانید كه اگر فردا بمیرید شركتی كه در آن كار میكنید به آسانی در ظرف یك روز برای شما جانشینی می آورد؟

اما خانواده ای كه به جا میگذارید تا آخر عمر فقدان شما را احساس خواهد كرد.

و به این فكر كنید كه ما خود را وقف كارمیكنیم و نه خانواده مان

چه سرمایه گذاری
 ناعاقلانه ای !!
 اینطور فكر نمیكنید؟!!
 به راستی كلمه

“خانواده“ یعنی چه ؟؟

 

نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 11:11 توسط بشری قرباني| |
پنج وارونه چه معنا دارد؟
خواهر كوچكم از من پرسيد
من به او خنديدم
كمي ازرده دل و غمزده گفت
روي ديوارو روي درختان ديدم
باز هم خنديدم
گفت: من خودم ديدم كه مهران پسر همسايه
پنج وارونه به مينو ميداد
انقدر خنده برم داشت كه طفلك ترسيد
بغلش كردم و بوسيدم و گفتم
روزي وقتي باران بي وقفه درد
سقف كوتاه دلت را خم كرد
بي گمان مي فهمي پنج وارونه چه معنا دارد

نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 11:5 توسط بشری قرباني| |
باربارا 19 ساله و مايکل 21 ساله که عاشق هم شدند و قرار ازدواج گذاشتند.ان دو عاشق جوان خصوصيات مشترک فراواني داشتند.اول اينکه هر دو رمانتيک بودند و طرفدار"عشق افلاطوني"و نقطه اشتراک بعدي شان اينکه هر جفتشان اهل مطالعه مجلات خانوادگي.
ان روز که قرار بود ساعت 5 بعد از ظهر جلو سينما همديگر را ببينند و براي اجاره سالن عروسي بروند هر دو اخرين شماره مجله"عاشقانه"را خريده و تمام صفحاتش را خوانده بودند.از جمله"پانوشت صفحه14"که نوشته بود"براي اينکه بفهميد نامزدتان چقدر دوستتان دارد يک بار بدون خبر قبلي سر قرار نرويد اگر به سراغتان نيامد يعني دوستتان ندارد..."
"باربارا"و"مايکل"ديگر همديگر را نديدند افسوس که هيچکدامشان خبر نداشتند ديگري نيز پانوشت صفحه 14 را خوانده است........
نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 11:2 توسط بشری قرباني| |

دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ايوان ميروم و انگشتانم را بر پوست کشيده شب ميکشم
چراغ هاي رابطه تاريک اند
چراغ هاي رابطه تاريک اند
کسي مرا به ميهماني گنجشک ها نخواهد برد
کسي مرا به آفتاب معرفي نخواهد کرد
پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردني ست .
(فروغ فرخزاد)

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 11:57 توسط بشری قرباني| |