عشق بازی با طناب دار
همتم بدرقه راه كن اي طاير قدس كه دراز است ره مقصد و من نو سفرم
تو بيا؛ كز اول شب، در صبح باز باشد. عجب است اگر توانم كه سفر كنم ز دستت به كـجــا رود كــبــوتــر كه اسـير باز باشد. ز محبتت، نخواهم كه نظر كنم به رويت، كه محب صادق آن است كه پاكباز باشد. به كرشمه ي عنايت، نگهي به سوي ما كن؛ كــه دعــاي دردمــنــدان ز سر نـيـاز بـاشـد. سخني كه نيست طاقت كه ز خويشتن بپوشم، بـه كــدام دوســت گـويـم كه محل راز باشد؟ چه نماز باشد آن را كه تو در خيال باشي؟ تو صنم نمي گذاري كه مرا نـمـــاز باشد. نه چنين حساب كردم، چو تو دوست مي گرفتم، كــه ثــنــا و حــمــد گــويـيـم و جـفا و ناز باشد. دگرش چو باز بيني، غم دل مگوي، سعدي! كه شــب وصــال كــوتـاه و سخن دراز باشد. قدمي كه برگرفتي، به وفا و عهد ياران، اگر از بلا بـترســي، قــدم مـَجـاز باشد. ................................................................... ما ز یاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آن چه ما پنداشتیم تا درخت دوستی برگی دهد حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم گفت و گو آیین درویشی نبود ور نه با تو ماجراها داشتیم شیوهي چشمت فریب جنگ داشت سر فرو برديم و صلح انگاشتیم نکتهها رفت و شکایت کس نکرد جانب حرمت فرونگذاشتیم گلبن حسنت نه خود شد دلفروز ما دم همت بر او بگماشتیم گفت خود دادی به ما دل حافظا ما محصل بر کسی نگماشتیمشب عاشقان بيدل چه شبي دراز باشد؟!

