عشق بازی با طناب دار
همتم بدرقه راه كن اي طاير قدس كه دراز است ره مقصد و من نو سفرم
روزی یک پسر کوچولو می خواست یک سنگ بزرگ را جابجا کند اما هر چه می کوشید حتی نمی توانست کوچکترین حرکتی هم به ان بدهد پدرش که از کنارش می گذشت لحظه ای به تماشای تقلای بی حاصل او ایستاد سپس رو به او کرد و گفت ببین پسرم از همه توان خود استفاده می کنی یا نه؟ پسرک با اوقات تلخی گفت اره پدر استفاده می کنم پدر ارام و خونسرد گفت نه استفاده نمی کنی تو هنوز از من نخواسته ای که کمکت کنم...
نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت
7:40 توسط بشری قرباني| |

